۴
خورشيد هنوز بالا نيامده است؛ ميتوان درخشش ستاره صبحگاهی را از لابلای درختان ديد. سکوتی خارقالعاده و عميق حاکم بود. نه همانند سکوتی که ميان دو صدا ايجاد ميشود و يا سکوت بين دو ضرب و يا بين دو نت موسيقی شکل ميگيرد، بلکه سکوتی است که هيچ علتی ندارد _ نمود سکوتی است که از همان ابتدای جهان ميبايست بوده باشد. اين سکوت تمامی درههاو تپههای اطراف را در احاطه خود گرفتهبود.
حتی فراخوانهای اين دو جغد بزرگ که از دوسوی دره يکديگر را صدا ميزدند، نيز نميتوانست اين سکوت را بشکند، و يا سگی که در آن دورها نسبت به آخرين نمود صبحگاهی مهتاب پارس ميکرد؛ اين صداها و اين آوازها نيز بخشی از اين سکوت بیقياس بودند. خنکای شبنم صبحگاهی آنچنان عميق و سنگين بود که در زمان بالاآمدن خورشيد از پشت تپهها، قطرات شبنم در رنگهای متنوع و زيبايی، آنچنان خودنمايی ميکردند که خود بخشی از زيبايی صبحدم شدند.
برگهای درخت " ياکاراندا " زير بار اين شبنم صبحگاهی سنگين شدهبودند و همزمان پرندگان نيز برای شستشوی صبحگاهی خود آمدند، و با منقارهايشان با جديت درلابلای پرهای خود مشغول بودند، آنهم پيش از آنکه قطرات شبنم از روی برگهای درخت برروی پرهايشان بريزد. کلاغها مثل هميشه هيچ آرام و قرار نداشتند و از شاخهای به شاخهای و از درختی به درخت ديگر ميپريدند، و يا نُکهای خودشان را با کشيدن روی برگها و شاخهها تيز ميکردند و با پرزدنهای مداوم بالهايشان را صاف و جمع و جور ميکردند. حداقل بيش از يک دوجين از آنها روی يکی از شاخهها قرار داشتند، و همچنين بسياری از پرندگان ديگر نيز، در درون شاخ و برگهای اين درخت پراکنده شدهبودند، و همه آنها به شکلی مشغول شستشوی صبحگاهی خودشان بودند.
و سکوت هرچه بيشتر خود را گسترش ميداد و بنظر ميرسيد که تا دورترهای پشت تپهها نيز تسلط دارد. صدای خنده و شلوغی معمول و هميشگی کودکان بهآرامی به گوش می رسید و دهکده داشت بيدار ميشد.
بنظر روز سردی خواهد شد و حال تپهها هرچه بيشتر نور خورشيد را به خود جذب می کنند و پهنه گستردهتری از تپهها زير نور خورشيد قرار ميگيرد. اينها تپههايی بسيار قديمی بودند _ شايد حتی قديمیترين تپههای دنيا _ با اشکال خاصی از ترکيب سنگ و خاک که با دقت و توجه خاصی با يکديگر ادغام شده و شکل گرفتهاند و انگار که همه اين سنگها به يکديگر چسبانده شدند؛ با اينهمه هيچ بادی و يا خنکای شبنم صبحگاهی نخواهد توانست آنها را از جايشان تکان دهد.
در دورترها اين دره به شهرهايی منتهی ميشد، و راهی که از آن طريق به روستايی ديگر ميتوان رسيد. راهی که آنچنان ناهموار و سخت بود که هيچ ماشينی و يا اتوبوسی نمتيوانست از آن عبور کرده و سکوت و آرامش اين دره را برهم زند. البته در اينجا ارابههايی بودند، اما صدای آنها با تپهها همگون بود. آبی که در مجرای رودخانهای خشک در حرکت بود، همان آبی بود که از بارش باران سنگين ديروز شکل گرفته و حال با رنگی که معجونی از قهوهای، زرد و سرخ بود در مسير معمول اين رودخانه در حرکت بود، حتی همين حرکت آب نيز بگونه ای پيش ميرفت که انگار خودش را با تپه های اطراف هماهنگ کرده است. و روستائيان نيز درست مثل صخرههای اطراف در هماهنگی با اين مجموعه قرار داشتند.
بدينسان روز پيش پيش ميرفت و در انتهای آن و در شامگاهان، زمانيکه آفتاب پشت تپههای غربی غروب کرد، سکوت از آن دورها مجدداً برگشت، تمامی تپهها، درختان و حتی تمامی علفها و بوتههای کوچک را نيز در برگرفته و بر همه آنها احاطه يافت. و همزمان ستارهها نيز شروع به چشمکزدن کردند، سکوت آنچنان زنده و جاندار شده بود که ميتوانستی آنرا در جان خود حس کرده و لمس کنی.
چراغهای روستا خاموش شده بودند و با بخوابرفتن روستا، بر عمق سکوت بيش از پيش افزوده شده و غلظت آن فراگيرتر شده بود و بطرز شگفتانگيزی همه چيز را در برميگرفت. حتی تپهها نيز ساکت تر شده بودند، چون آنها نيز پچ پچ ميکردند و حال بطور کامل دست از اين کار شسته و بنظر ميرسيد که بطرز بيسابقهای سنگينی خودشان را از دست دادهاند.
***
زن ياد آور شد که چهل و پنج ساله است، با اينهمه خيلی مرتب و با سليقه بنظر ميرسيد، لباس "ساری" زيبايی پوشيده بود و در دستانش نيز النگوهای زيبايی انداخته بود. بگفته او، پيرمرد همراهش، عموی او بود. هرسه روی زمين در ايوانی نشسته بوديم که مشرف به باغ بزرگی بود که در آن چندتايی درخت انبه، يک درخت بيد، و درختانی تازه کاشته شده نخل قرار داشتند. زن بشدت ناراحت و افسرده بنظر ميرسيد. دستانش متأثر از ناآرامی درونیاش مداوماً ميلرزيد و بنظر ميرسيد که تلاش بسيار زيادی میکند که خودش را کنترل نموده تا مبادا در زمان حرفزدن لرزشی در صدايش باشد و يا احياناً بغضاش بترکد.
عموی زن گفت:" ما برای صحبت در مورد وضعيت برادرزادهام پيش تو آمدهايم. چند سال پيشتر از اين شوهرش فوت کرد و پس از آن در مدت بسيار کوتاهی پسرش و حال برای ريزش اشکهايش پايانی نميتوان متصور شد و اينکه بدينسان نه تنها از روال عادی زندگی بدور افتاده، بلکه هرروز پيرتر و شکستهتر ميشود. ما نميدانيم که بالاخره چکار بايد بکنيم. مشاورهها و پيشنهادات پزشکان نيز بنظر ميرسد که کارساز نباشد و او هر چه بيشتر پيوندها و مناسبات عاطفی خود با بچههای ديگرش را از دست ميدهد. هرروز لاغرتر و لاغرتر ميشود. ما نميدانيم که چگونه اين مسائل ميبايست پايان يابد، و او بهمين خاطر اصرار کردهبود که برای مشاوره پيش شما بياييم."
_" من شوهرم را حدود چهار سال پيشتر از اين از دست دادهام. او خودش دکتر بود و بخاطر سرطان فوت کرد. بنظر ميرسد که او بيماری خودش را سالها از من پنهان ميکرده، چون تنها در آخرين سال پيش از فوت، من از وجود اين بيماری در جانش مطلع شدم. او از درد بسيار عذاب ميکشيد، اگر چه پزشکان به او مداوماً مورفين تزريق ميکردند و يا بعضاً داروهای ديگری را تجويز ميکردند. با اينهمه او در برابر چشمانم هرروز پژمردهتر و کوچکتر ميشد، تا اينکه برای هميشه مرا ترک کرد."
بخاطر اشکهايی که بیاختيار از چشمانش جاری شده بود، صحبتش را قطع کرد. در ميان باغ روی درختی، کبوتری نشسته و بطور خيلی آرام صدايی از گلويش در ميآيد. رنگش ترکيبی از قهوهای و خاکستری بود با کلهای کوچک و اندامی که در مقايسه با آن کله، بزرگ نمايان ميشد _ البته نه آنقدر بزرگ، چون بهرحال اين يک کبوتر بود. ناگهان پريده و از آنجا دور شد و متأثر از پروازش، شاخهای که رويش نشسته بود، به تکان افتاده و آنگاه به آرامی در جای خود باقی ماند.
_" اين تنهايی کنونیام را که بدان دچار شدهام نميتوانم تحمل کنم. زندگی بدون وجود او برايم کمترين مفهوم و معنی ندارد. من بچههايم را دوست داشتم؛ آنها سه تا بودند، يک پسر و دو دختر. روزی پسرم از مدرسه شبانهروزی محل تحصیلاش نامهای برايم ارسال کرده و در آن از وجود کسالتی در تن خود صحبت بميان آورد و اينکه حالش خوب نيست و پس از گذشت چند روز از دريافت نامه، با تلفنگرامی که مدير مدرسه برايم فرستاد، مطلع شدم که پسرم فوت کرده است."
در اينجا ديگر او نتوانست خودش را کنترل کرده و به هقهق افتاد. پس از آن نامهای را بمن نشان داد که طبعاً ميبايست از پسرش باشد که در آن قيد شده بود: بخاطر احساس ناراحتی و کسالت مايل است به خانه نزد مادر و خانوادهاش برگردد و اينکه ابراز اميدواری کرده بود که همه چيز بخوبی و خوشی پيش برود. زن توضيح داد که بچهاش همواره مواظب او بوده و توجه خاصی به او داشته است؛ اين پسر حتی مايل نبود که برای تحصيل برود، و بيشتر تمايل داشت که با او و در کنار او بماند. و اما زن به نحوی از انحاء او را مجبور کرد که برای تحصيل برود، با ترس از اينکه اندوهاش تأثير منفی روی آن پسر جوان بگذارد. حال ديگر خيلی دير شده بود. دخترها توجه آنچنانی نسبت به همه آنچه که ميگذشت از خود نشان نميدادند، چون هنوز خيلی خردسال بودند.
بناگهان زن با حالتی نزار پرسيد:" من نميدانم چکار بايد بکنم. مرگ پسرم بگونهای غيرمنتظره زندگیام را بخاک سياه نشانده است. حتی خانهای را که بخاطر ازدواجمان ساخته بوديم و برايمان بسيار عزيز بود نيز، حال از هم وارفته و همه چيز آن بخاطر حوادثی که روی داده دارد از بين ميرود."
عموی زن ميبايست فردی مؤمن و معتقد باشد، کسی که تداوم و غلبه سنتها است، چون او اضافه کرد:" اين خواست خداست که او پيش شما برای مشورت بيايد. او همه مناسک متناسب با وضعیت فعلی را بطور کامل اجرا کرده، اما هيچکدام نتوانستند به او کمک کنند. حتی اعتقاد به حیات دوباره نیز نميتواند منشاء تسلی او باشد. البته خودش مايل نيست در اين زمينهها صحبت کند. بنظر او همه اين امور، مسائلی پوچ و بیمعنی هستند، و بدينسان هيچکدام از ما نتوانستهايم منشاء هيچ کمکی و تسلیخاطری برای او باشيم."
_ آيا واقعاً ميخواهی که در اين باره صحبت کنيم _ و عميقاً و بنياداً تمامی ريشههای قضيه را در برابر چشمانمان قرار دهيم؟ و يا اينکه تنها برای شنيدن برخی نصايح و از اين قبيل به اينجا آمدهای تا بدينسان نسبت به اين غم خود تسکين بيابی؟ يا مايلی که با بررسیکردن و با اين و يا آن استدلال معين اندوه و غم خود را با شنيدن کلماتی و اصواتی تسکين دهی؟
زن در جواب گفت:" واقعاً مايلم که در عمق مسئله پيش برويم، تنها چيزی که مرا به ترديد مياندازد اين است که آيا به اندازه کافی نيرو در اختيار دارم که گفتههای شما را بتوانم درک کرده و دنبال نمايم یا نه. زمانيکه شوهرم هنوز زنده بود، در برخی از سخنرانیها و صحبتهای شما با هم شرکت کرده بوديم، اما حال فکر ميکنم که درک و دنبالکردن گفتههای شما در شرائطی که من هم اکنون در آن قرار دارم، برايم کمی دشوار باشد."
_ چرا دچار اندوه هستی؟ لطفاً بمن جواب نده، چون همه آنها کلماتی بيش نخواهند بود که در واقع ناشی از تلاشی شکل ميگيرند که تو برای ترسيم اندوه و احساسات خود بکار خواهی برد، و نه آنچه که بعنوان واقعيت در قلب تو جريان دارد. اگر ما سوالی طرح ميکنيم، لطفاً جواب ندهيد. تنها گوش سپرده و تلاش کنيد که خودتان و درون حواس و احساسات خود آنرا بکاويد. چرا نسبت به مرگ چنين اندوهی شکل ميگيرد _ در هر خانه، از ثروتمند تا آدمهای فقير، از دستاندرکاران قدرت در اين سرزمين گرفته تا آن گدای ژندهپوش کنار خيابان؟ زمانيکه شما برای آنها گريه ميکنيد، آيا اين اشکها واقعاً منشاء کمکی برای شما خواهند بود؟ او برای هميشه رفته و ديگر بازگشتناپذير است. کاری که شما انجام ميدهيد، در واقع هيچگاه باعث نخواهد شد که او برگردد. نه اشکها، نه باورها، نه همه اين مراسمهای عجيب و غريب و يا خدايان مختلف نخواهند توانست او را برگردانند. اين واقعيتی است که ميبايست بپذيری؛ تو در اين رابطه چيزی را نميتوانی تغيير دهی. اما اگر تو برای خودت گريه ميکنی، برای تنهايی خودت، برای زندگی تهی خودت، برای همه آن رضايتمندی که در کنار او نصيب تو شده بود، بخاطر محبتی متقابل، در چنين حالتی اگر درست نگريسته شود، آيا همه اين اشکها ناشی از تهیبودن زندگی خودت و نمودی از استغاثههای شغصی نيستند؟ شايد اولين باری باشد که اين امر باعث شده تا تو به فقر درونی خود واقف گردی. تو همه اينها را به گردن شوهرت گذاشته بودی، اينطور نيست، اگر ما مجاز باشيم که خيلی دوستانه در اين زمينه با هم صحبت کنيم، و اين وابستگی تو به شوهرت به تو آرامش و رضايت خاطر داده بود، اينطور نيست؟ همه آنچه را که تو هم اکنون احساس ميکنی _ از آنچه که از دست دادهای، درد ناشی از تنهايی و نگرانی _ همه اينها به شکلی از اشکال استغاثههای شخصی است، اينطور نيست؟ خودت به همه آنها نگاه کن. به قلبت فشار نياور و نگو که:" من شوهرم را دوست داشتم و بهيچوجه به خودم فکر نميکردم. من ميخواستم از او نگهداری و محافظت کنم و البته علاوه بر اين تلاش کردهام که در بسياری مواقع بر او مسلط شوم؛ چون بهرحال همه اين امور برای شوهرم بوده و در اين ميان من هرگز به خودم نمی انديشيدم". حال او رفته، و شرائط کنونی ناشی از چنين خلاء درونی، در برابرت قد علم ميکند، اينطور نيست؟ مرگ او برايت تکاندهنده بوده و بطور واقعی شرائط ذهنی و حسی ترا برايت نمايان ساخته است. شايد مايل نيستی که به اين واقعيت بنگری، و بخاطر ترس و دلهره آنرا ناديده ميگيری، اما اگر کمی عميقتر به آن بنگری و بدون دلهره چهره واقعی موضوع را دريابی، خواهی ديد که تمامی اشکهايت بخاطر تنهايی خودت است، ناشی از فقر و ضعف درونی خودت ميباشد _ در واقع امر ناشی از دلسوزی برای خود ميباشد.
_" شما کماکان خيلی خشک و سخت با موضوع برخورد ميکنيد، اينطور نيست؟" زن اينچنين واکنش نشان داد. _" من برای کسب آرامشخاطر واقعی نزد شما آمدهام؛ آيا اين همه آن چيزی است که شما ميتوانيد در اختيارم قرار دهيد؟"
_ اين توهمی بيش نيست که بسياری از مردم در نظر ميگيرند _ اينکه اساساً تسلی روحی و تسکين روانی ميتواند وجود داشته باشد، و اينکه شخصی ديگر ميتواند اينرا در اختيارشان قرار دهد، و اينکه ميتوانی بدان دست یابی. من ترديد دارم که اساساً چنين چيزی وجود داشته باشد. زمانيکه تو دنبال آرامش روحی برای خود هستی، نميتواند طور ديگری باشد مگر اينکه تو در يک رويا وارد شوی؛ و زمانيکه همه اين تخيلات و تصورات در هم ميريزد، آنگاه تو عميقاً رنجيده و مغموم خواهی شد، چون تمامی آرامش روحی مورد نظر تو، از برابرت ميگريزند. بنابراين برای درک رنج و اندوه و يا برای غلبه بر آن، لازم است که عميقاً و دروناً بنگريم که قضيه از چه قرار است و در اينجا چه اتفاقی روی ميدهد و نه اينکه بخواهيم سرپوشی روی آن بگذاريم. آيا فکر نمی کنی که نشاندادن و مشخصکردن تمامی اين امور بهيچوجه سختبودن و بیاحساسبودن نيست؟ چنین نگرشی نیست که مردم ميبايست از آن ترس داشته باشند. وقتی که تو تمامی اين امور را بطور دقيق دريابی، آنگاه بدون فوت وقت از تمامی مخمصه ناشی از آن اندوه، بدون هيچ زحمت و سختی، کاملاً سالم و سرزنده بيرون ميآيی، بدون اينکه هيچ واهمهای از زندگی روزمره و حوادث آن در تو شکل گیرد. مرگ برای همه ما بهرحال امری اجتنابناپذير است؛ بشر نميتواند از آن بگريزد. ما تلاش ميکنيم که انواع استدلالات و نتيجهگيريها را در تصور خود شکل داده، و خودمان را به انواع و اقسام اعتقادات و غيره متصل کنيم تا بتوانيم بنحوی از انحاء از مرگ دوری جوییم؛ اما بهرحال با همه آن کارهايی که انسان انجام ميدهد، با اينهمه مرگ همواره در جای خودش قرار دارد؛ فردا، و يا ديرتر و يا حتی بعد از ساليانی دورتر _ او بهرحال در آنجا انتظار ميکشد. بشر بايد بالاخره يکبار هم که شده وضع خودش را با اين واقعيت اعجابانگيز روشن کند.
_ " اما "، اينبار عموی زن شروع به صحبت ميکند، و بدينسان بازهم سنتها و اعتقاد به آتمان، به روح، به بازگشت مجدد حيات مثل نقش همیشهگی خود در مباحث، مطرح گردید. در اين لحظه او درست در بطن مبحثی قرار گرفته بود که با علائقاش همخوانی داشت؛ موضوعی که او ميتواند همه دانستههایش را، همه نقلقولهای منحصر بفردش را مطرح نمايد. در يک آن ميتوانستی متوجه شوی که چگونه او جابجا شده و حال بشکل چهارزانو نشسته و تمام هيکلش کشيده شده است و برقی چشمانش را روشن ساخته و آماده برای مباحثه و مبارزه ميباشد، آنهم مبارزهای که در دنيا و کارزار کلمات و صوت جريان خواهد يافت. در چنين مباحثهای او خودش را در جايگاه يک فرد متدين و در دفاع از مقدسات، باورها و سنتها ميبيند؛ سنتهايی که بخاطر تکرار و توجهات بسيار مداوم و عميق، کاملاً بیمعنی و سطحی شدهاند.
_" اما آتمان درون تکتک انسانها جای دارد. شوهر او نيز طبعاً پس از مرگ مجدداً به اين دنيا برگشته و بدينسان کماکان حياتش تداوم خواهد يافت؛ تا آن زمان که به اين واقعيت آگاه و متوجه شود که او يک برهمائی ميباشد. ما برای رسيدن به اين حقيقت ميبايست از لابلای بسياری دردها و تألمات روحی بگذريم. زندگی ما صرفاً تصوری بيش نيست؛ تمامی جهان تصوری بيش نيست. در اينجا تنها يک حقيقت وجود دارد و بس."
و بدينترتيب او اين مبحث را ادامه داد و پيش رفت. زن نگاهی بمن انداخت، بدون اينکه از خود توجه آنچنانی به گفتههای او نشان دهد و تبس�'م بسيار ظريفی در چهرهاش نقش بست؛ و هردوی ما به کبوتری که مجدداً برگشته و در همان جای سابق خود نشسته بود، نگاه کرديم.
_ بر روی زمين و در درون انسان هيچ چيز مداوم و مستمری وجود ندارد. انديشه ميتواند به آنچه که خود بدان ميانديشد، تجسمی از استمرار بدهد؛ او ميتواند در شکل يک کلمه بدان تصور حيات مداوم بخشد، به يک تخيل و ايده، و يا به يک سنت. انديشه به اين نکته تأکيد ميکند که اين چيز بخصوص مستمر و پايدار است، اما آيا واقعاً اينطور است؟ انديشه خود منتجه تحرک خاطرهها و يادهاست؛ و آيا خاطره ميتواند يک چيز پايدار و مستمر باشد؟ انديشه ميتواند تصوری را خلق کرده و آنرا تداوم بخشیده و چيزی پايدار بنامد. با ناميدن آن بعنوان آتمان و يا هر چيزی که دلت ميخواهد، و اينکه آن تصور معين ميتواند چهره اين مرد و يا آن زن را مستمر باقی نگه دارد. تمامی اين مسائل ناشی از فعاليتها و تحرک انديشه و افکار است، چيزی که خالق ترس است و متأثر از اين ترس، اشتياق و تمايل دستيابی به چيزی پايدار شکل ميگيرد _ ترس از اينکه مثلاً انسان فردا چيزی برای خوردن نداشته باشد و يا سقفی که زير آن بخوابد _ و يا ترس از مرگ. اين ترس منتجه و ثمره انديشه است و يا حتی همان براهمان نيز خود محصولی از افکار و انديشه هاست.
عموی زن مجدداً به سخن آمده و ميگويد:" يادها و خاطرهها و افکار همانند شمعی را ميمانند. انسان آنرا خاموش کرده و مجدداً آنرا روشن ميکند؛ بشر چيزی را فراموش ميکند و پس از مدتی مجدداً آنرا بياد ميآورد. انسان ميميمرد و مجدداً متولد شده و در يک زندگی ديگر حيات مييابد. شعله شمع کماکان همان خواهد بود که بوده _ و البته در عين حال ميتواند همان نباشد. در آن شعله است که انسان چيزی مستمر و پايدار را درمی يابد."
_ اما شعلهای را که انسان در يک لحظه خاموش کرده ديگر همان شعلهای نخواهد بود که مجدداً از روشنکردن شمع بدست ميآيد. شعله قبلی از بين ميرود تا آنگاه شعلهای نوين بوجود آيد. اگر هرچيزی استمرار داشته باشد، آنگاه ديگر هيچ چيز نوی اساساً وجود نخواهد داشت. هزاران ديروزهای گذشته، هيچگاه نميتوانند مجدداً شکل گيرند؛ حتی يک شمع نيز سوخته و از بين ميرود. هرچیزی ميبايست از بين برود تا که يک چيز نو امکان پيدايش و بروز پيدا کند.
بنظر ميرسد که عموی زن نميتواند جايگاه دفاع از گفتهها و تذکرههای ديگران را کماکان حفظ کند، بناچار بحث را کنار نهاده و به درون خودش برميگردد؛ در هم و برهم و البته عصبی، چون او خودش را کاملاً عريان نموده و چنان امکانی بوجود آورده بود که برادرزادهاش او را در چنين حالتی ببيند.
_" اينها چيزهايی نیستد که من خودم را با آنها درگیر کنم،" زن شروع به صحبت ميکند. " من خودم را دردمند احساس ميکنم. من شوهر و فرزندم را از دست دادهام، و با اينهمه دوتا بچه ديگر نيز دارم. چکار ميتوانم بکنم؟"
_ اگر برای اين دو بچهات نگران هستی و نسبت بدانها در تو اين توجه و علاقه وجود دارد، لازم نيست خودت را نسبت به شخص خود و اندوه خود درگير کنی. تو ميبايست بهرحال از آنها نگهداری کنی؛ با خودخوری و دلسوزاندن برای خود، آنچه که تو آنرا " عشق نسبت به شوهرت " ناميدهای، و با گوشهگيريهايت، عملاً حالتی پيش ميآيد که اين بچهها دچار کمبود محبت خواهند شد. آگاهانه و يا ناخودآگاه بسياری از ما انسانها خودخواه هستيم و تا زمانيکه به آنچه خودمان بدان اشتياق داريم دست مييابيم، همه چيز را خارقالعاده ميدانيم. اما از لحظهای که مسئلهای پيش آمده و حادثهای رخ ميدهد، حادثهای که عامل از هم پاشيدگی همه اين امور ميشود، از نااميدی و دردمندی جيغ و دادمان هوا ميرود، به اين اميد که شايد بتوانيم چيز خوب ديگری پيدا کرده و به آن بند شويم که طبعاً آنهم چيزی خواهد بود که بجای خود از بينرفتنی خواهد بود. بدينسان اين پروسه پيش ميرود و کماکان خودت را در چنين حالتی از سقوط قرار ميدهی. و عليرغم اينکه به عواقب و تبعات آن واقف هستی، با اينهمه بازهم خودت را به اينگونه موضوعات بند ميکنی. اما زمانيکه تمامی گستره چنين وابستگیهايی را با همه بیمعنیبودنشان قلباً دريابی و عميقاً بدانها بنگری، آنگاه ديگر بهيچوجه اشکی از تو سرريز نخواهد شد، خودت را از سايرين مجزا و منفک نخواهی کرد بلکه با فرزندانت زندگی را با لبخندی روشن روی چهرهات دنبال خواهی کرد.