فرا - مرزی
وبلاگی برای بشردوستان بدون مرز



   

لطفاً اسمتان را به لاتين بنويسيد!

 

آرشيو:

<< January 2012 >>
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
01 02 03 04 05 06 07
08 09 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31

* تماس

تنها انقلاب واقعی، تغییر در روان انسان

   1. ملاحظات کریشنامورتی در هندوستان:

 قسمت اول- قسمت دوم- قسمت چهاردهم- قسمت پانزدهم


If you want to be updated on this weblog Enter your email here:



rss feed



12.11.08
     
تغییر در روان انسان، تنها انقلاب واقعی

  

 

۹

 

تصور نکن که مراقبه ادامه تجربه است و يا در گستره عملی تجربه جای دارد. در تجربه هميشه تأکيدی نهفته که در پيوند با گذشته قرار دارد. مراقبه بعبارتی همان عمل‌نکردن است، که خود پايانی به تمامی تجارب ميباشد. عملی که بر مبنای تجربه بروز ميکند، ريشه در گذشته دارد و بناچار در پيوند با زمان قرار ميگيرد و به عملی منجر ميشود که در واقع امر عمل نيست و بنابراين زمينه‌ساز بی‌نظمی خواهد شد. مراقبه يک بی‌عملی کاملی است که از ذهنی خالی _ و بجای خود شفاف _ ناشی ميشود، ذهنی که خود مستقيماً مينگرد و بهيچ‌وجه نگرش خود را با اثر و نشانه گذشته در نمی آميزد. اين چنين عملی پاسخ به يک چالش و يا يک وضعيت نيست، بلکه عملی است که مستقيماً با شرائط پيش‌روی خود در تماس خواهد بود، که بدينسان از هيچ دوگانگی برخوردار نيست. مراقبه تخليه خود از تجارب است، از چيزی که آگاهانه و يا ناخودآگاه در پيوند و ارتباط با زمان قرار گرفته و تداوم مييابد، و بهمين‌دليل مراقبه خود را با حالات مشخصی که روزمره بروز ميکند، وابسته نمي نماید. حالتی است که از همان صبح زود تا شامگاه عملکرد دارد _ يک بيداری و هوشياری زنده بدون اينکه شخص بيداری مطرح باشد. بهمين‌دليل بين مراقبه و زندگی روزمره نميتوان تفکيکی قائل شد، و يا بين يک زندگی مذهبی و يک زندگی دنيوی. اين گونه جدائی‌ها زمانی مطرح میشوند که صحبت از مراقبه‌کننده‌ای در میان باشد که خود در پيوند با زمان قرار ميگيرد. از چنين تفکيکی است که بی‌نظمی شکل ميگيرد، اندوه و سردرگمی با جان آن عجين ميشود، و اين همان وضعيتی است که تمامی عرصه‌های حيات اجتماع امروزی را در بر گرفته است.

مراقبه با اين اوصاف امری فردی نيست، و يا حتی امری جمعی؛ حالتی است که فرای هردوی اينها قرار دارد، و بنابراين هردوی آنها را در بر ميگيرد. اين نمود عشق است: مراقبه همانند ثمره عشق است.

 

صبح امروز هوا سرد بود، اما با پیش‌روی روز هوا گرمتر ميشد؛ راندن ماشين در مسيری که بسيار شلوغ و کثيف هست، با فضايی بسيار بد‌بو و پر سروصدا، بسوی شهر با دشواری همراه بود. براحتی ميتوانستی حدس بزنی که همه خيابانها همينطور هستند. در برابر ديدگانت بوضوع اينطور بچشم ميخورد که انگار آدمها چسبيده به هم راه ميروند. ماشين با سرعت بسيار کمی پيش ميرفت، چون مردم بهرحال از وسط خيابانها ميگذشتند. هوا بتدريج گرمتر ميشد. اگر چه با سرعت کم و با بوق‌ زدنهای مکرر، اما بالاخره به خارج شهر رسيديم و اين باعث خوشحالی بود. حال در مسير کارخانه‌ها ميرانديم و آخرالامر بطور کامل از شهر خارج شديم.

پيش‌رويمان منطقه بسيار خشکی قرار داشت. مدتهاست که در اين منطقه باران نباريده و درختان کماکان منتظر بارشی تازه بودند _ و بنظر ميآيد که آنها ميبايست بازهم مدت زيادی در انتظار باشند_ جاده وضعيتی داشت که ميبايست از ميان روستائيان، چهارپايان، ارابه‌ها و گاريها بگذری و حتی از ميان گاوميشان که از وسط جاده براحتی کنار نمی رفتند؛ و در ادامه مسير حرکت ما معبدی قديمی قرار داشت که ظاهراً متروکه بنظر ميرسيد، با اينهمه از خود تأثيری مقدسانه برجای ميگذاشت. طاووسی از کناره‌های جنگل نمايان شد، پرهای آبی رنگ روی سينه‌اش در روشنايی آفتاب برق ميزند. انگار قصد ندارد خودش را از جلوی ماشين کنار بکشد، چون به آرامی و با تمأنينه کامل از جلوی ماشين عبور کرده و پس از آن در ميان دشت ناپديد شد.

حال جاده از ميان تپه‌هايی شکيل بطرف بالا کشيده ميشد، حتی گاهی با دره‌هايی بسيار عميق در طرفين خود روبرو ميشدی. در آن بالاها هوا سردتر بنظر ميرسيد، و درختان سرسبزتر بودند. در فاصله زمانی بسيار کوتاهی به محل مورد نظرمان رسيديم. حال ديگر هوا تاريک شده بود. ستاره‌ها با وضوح بيشتری نمايان ميشدند. احساسی به آدمی دست ميداد که انگار فقط کافی بوده که دستت را دراز کرده تا آنها را لمس کنی. سکوت نيمه‌شب خود را در سراسر منطقه گسترده است. در چنين مکانی و در چنين حالتی يک فرد براحتی ميتواند خودش را کاملاً تنها احساس کند، بدون اينکه هيچ‌چيز و يا هیچ‌کسی بتواند مزاحمتی برايش بوجود آورد، حالتی که ميتواند نه تنها ستارگان را تا بينهايت از نظر بگذراند، بلکه قادر خواهد بود عميق‌ترين لايه‌های وجودش را نيز با آرامش تمام بکاود.

يکی از روستائيان از ببری صحبت ميکرد که دو روز پيشتر از اين به گاوميشی حمله کرده و آنرا کشته است و به برگشت آن تأکید داشته و از ما سوال کرد که آيا مايل هستيم نيمه‌های شب برای ديدن ببر برويم. با شوق تمام به او جواب مثبت دادم و او در جواب گفت:" برای اينکار لازم است که پناگاهی در بالای درخت بوجود آوريم و همزمان بز زنده‌ای را روی درخت ببنديم. ببر بهرحال پيش از اينکه بطرف شکار قبلی‌اش برود، قطعاً نسبت به طعمه زنده پيش‌روی خود واکنش نشان خواهد داد." در جواب يادآور شدم که اگر قرار است ديدن ببر به قيمت جان يک موجود زنده بيانجامد، از اينکار صرفنظر ميکنم. بهرحال پس از مباحثه‌ای آن مرد از نزد ما رفت. کمی ديرتر و در وقت غروب، صاحب خانه‌ای که در آن ميهمان بودم، گفت:" بيا با هم با ماشين داخل جنگل برويم، شايد بتوانيم با ببر روبرو شويم."

زمانی که خورشيد کاملاً غروب کرده و شب در همه جا چترش را گسترد، ما حدود چند ده کيلومتری در عمق جنگل با ماشين پيش رفتيم. و طبيعی بود که هيچ اثری از هيچ ببری در آن سامان نباشد. همزمان با تصميم به برگشت، برای روشن‌تر‌کردن مسير راهمان نور بالايی ماشينمان را روشن کرده و بدينسان ميتوانستيم محدوده گسترده‌تری را ببينيم. ديگر تمامی اميد خود برای ديدن ببر را از دست داده بوديم و بدون اينکه بيش از اين به موضوع فکر کنيم، بطرف محل سکونتمان ميرانديم. و درست زمانيکه ميبايست ماشين را از پيچی در جاده بگذرانيم _ او آنجا ايستاده بود، درست در وسط جاده، با تمامی هيکل و هيبتش، با چشمانی بزرگ و بسيار روشن، بدون اينکه لحظه‌ای پلک بزند. ماشين توقف کرد و اين حيوان عظيم و خطرناک با نعره‌ای فرو خفته در گلو بسوی ما آمد. حال ديگر کاملاً در نزديکی ما بود، درست نزديک رادياتور ماشين قرار داشت. پس از آن مسيرش را عوض کرده و بطرف کناره ماشين آمد. زمانی که داشت از کنار ماشين عبور ميکرد، دستمان را دراز کرده و خواستيم او را لمس کنيم، که دوستمان بسرعت دخالت کرده و دستم را کنار کشيد، چون او بهرحال ببر را ميشناخت. او حيوانی بسيار کشيده و بلند بود، و از آنجاييکه پنجره‌ها باز بودند، تو ميتوانستی بوی او را حس کنی، بويی که بهيچ‌وجه حالت زننده نداشت. در وجودت احساسی زنده و وحشی از جاذبه‌ای قدرتمند و مملو از يک زيبايی خارق‌العاده و بی‌نظير شکل ميگيرد. ببر با همان نعره‌های در گلويش، در لابلای درختان و در ميان جنگل ناپديد شد و ما راهمان را بسوی خانه ادامه داديم.

***

مرد اعضای خانواده اش را نيز همراه خود آورده بود _ همسر و فرزندانش را _ و بنظر نميرسيد که زياد مرفه باشند، اگر چه همگی لباسهای مرتبی به تن داشتند و از چهره‌ها و اندام سالمی برخوردار بودند. بچه‌ها خيلی ساکت نشسته بودند، تا وقتی که بدانها اشاره شد که ميتوانند برای بازی به باغ توی محوطه حياط خانه بروند، در آنجا بود که آنها از جای خود پريده و بسرعت از در بيرون رفتند.

پدر خانواده يک کارمند اداری بود؛ اين کار وسيله‌ای بود که ممر معاش خانواده را از آنجا تأمين کند و نمود هيچ ارزش ديگری برايش نبود. او پرسيد:" خوشبختی چيست؟ و چگونه است که در زندگی هيچکس حالت پايداری ندارد؟ لحظاتی پيش آمده که من خودم را عميقاً خوشبخت احساس ميکردم و البته پيش آمده که من تلخی اندوه و تألم عميق را نيز بچشم. بهرحال من تلاش کرده‌ام که هرآنچه در توان دارم بکار گيرم تا به خوشبختی دست يابم، اما همواره غم و اندوهی در کار بوده. آيا اين امکان وجود دارد که بتوان خوشبختی را عميقاً در دستان خود نگه داشته و همواره از آن بهره‌مند بود؟"

_ خوشبختی چيست؟ آيا ميدانی چه وقت خوشبخت هستی، يا اينکه کمی پس از بروز آن است که متوجه آن ميشوی؟ آنهم زمانی که ديگر از تو دور شده است؟ آيا خوشبختی همان لذت است و آيا لذت ميتواند پايدار بماند؟

_" آنگونه که من خوشبختی را شناخته‌ام، بنظرم ميرسد که لذت نيز در آن نهفته است. من نميتوانم خودم را خوشبخت متصور شوم بدون اينکه لذت برده باشم. لذت يک غريزه اصلی در زندگی انسان است و اگر انسان اين نکته را در نظر نگيرد، چگونه ميتواند بفهمد که خوشبختی چيست؟"

_ آيا اينطور نيست که ما فقط داريم روی موضوع خوشبختی يک کار تحقيقی را پيش ميبريم؟ و از همان زمانيکه شما يک موضوع را تمام‌شده تصور ميکنيد و يا نسبت بدان يک قضاوت از پيش آماده داريد، بدانيد که اين کار تحقيقی شما طبعاً پيش نخواهد رفت. برای تحقيق روی مسائل پيچيده و مبتلابه انسانی، فرد ميبايست از همان ابتدای امر آزاد و رها از هرگونه پيش‌داوری و يا نتيجه‌گيری باشد. اگر شما فاقد چنين حالتی از رهايی باشيد، انگار حيوانی که به چوبی بسته شده باشد، قادر نخواهيد بود بيش از محدوده آن طناب خودتان را حرکت دهيد. قضيه همواره بدين حالت خواهد بود. ما در درون خود مفاهيمی را شکل داده‌ايم، انواع فورمولها داريم، ادراکات و يا تجاربی که ما را در چارچوب معينی قرار داده، و درست در عين وجود چنين حالتی ما تلاش ميکنيم که يک کار تحقيقی را پيش ببريم، به اطراف و اکناف نگاه کنيم، و طبعاً اين شرائط روی يک کار تحقيقی عميق، تأثيرات خاص خودش را باقی خواهد گذاشت. بدينسان اگر مجاز باشم به شما پندی دهم، خودت را جای هيچ‌چيزی يا هيچ‌کسی قرار نده و به هيچ‌چيزی اعتقاد نداشته باش، بلکه نگاهی داشته باش که بتواند همه‌چيز را بوضوح و روشن ببيند. اگر خوشبختی همان لذت است، پس ميتواند درد هم باشد. شما نميتوانيد لذت را از درد جدا کنيد. آيا اين دو همواره با يکديگر بروز نميکنند؟

خوب، لذت چيست، و خوشبختی به چه مفهومی است؟ شما ميدانيد که بعنوان مثال در زمان تحقيق روی يک گل، اگر گلبرگهای آن گل را يک به يک از آن جدا نماييد، آخرالامر از آن گل چيزی باقی نخواهد ماند. و در دستان شما نيز تنها گلبرگهايش ميماند و بس؛ و اين‌ها نيز طبعاً نمود زيبايی آن گل نخواهند بود. با نگريستن عميق به يک سوال، در واقع امر ما آنرا از زاويه استفهامی مورد تجزيه و تحليل قرار نميدهيم، چون چنین عملی باعث ميشود که آن سوال از محتوای خود تهی گشته و اشتياق برای آن تحقيق را فرونشاند. ما موضوع را با نگاهی عميق و با توجه‌ای کامل پی میگیریم، آنهم با چشمانی که درک ميکنند، مشاهده ميکنند، اما بهيچ‌وجه چيزی را از آن نميکاهند. بنابراين هيچ‌چيزی را از آن جدا نکن، چون آخرالامر با دستانی خالی بر ميگردی. ذهن تجزيه و تحليل‌کننده را به حال خودش رها کن.

آيا اينطور نيست که کلمه خوشبختی تحت‌تاثير و در گير با برداشتها و مفاهيم انديشه ميشود؟ فکر ابتدا به‌ساکن تلاش ميکند که بدان موجوديت بخشد، و حالتی ايستا را برايش متصور ميشود؛ آنگاه اين تصور و تخيل را خوشبختی ميناميم؛ درست بهمانگونه که انديشه قادر است اندوه و تألم را نيز پايدار جلوه دهد. پس از آن انديشه ميگويد:" اين يکی را ميپذيرم و اما آن يک را نه، من اين يک را نگه خواهم داشت و آن ديگری را از خود دور خواهم کرد." اما انديشه هردوی اينها را خود متصور شده است، و بدينسان خوشبختی تبديل به موضوعی شده که ساخته انديشه و فکر ميشود. زمانيکه شما ميگوييد:" من مايلم در چنين حالتی از خوشبختی باقی بمانم" _ در واقع شما همان انديشه هستيد، آنگاه شما همان ياد و خاطره از تجربه‌ای در گذشته هستيد که آنرا خود بعنوان لذت و يا خوشبختی نامگذاری کرده بوديد.

بدينسان گذشته، چه ديروز باشد و يا حتی ديروزهايی بسيار دورتر _ که بهرحال همان انديشه و فکر هست _ ميگويد:" من مشتاقم که در چنين حالتی که آنرا بعنوان خوشبختی شناخته‌ام، زندگی خودم را پيش ببرم." با اين کار شما جنازه گذشته را به زمان حال منتقل ميکنيد، و کماکان مردد خواهيد بود که آيا در فردايی ديگر آنرا از دست نخواهيد داد؟ بدينسان شما در يک محدوده بسته دور خودتان ميچرخيد. اين چيزی است که ريشه در خاکستر گذشته دارد و بنابراين نميتوان آنرا يک موجود زنده محسوب کرد. از خاکستر هيچگاه هيچ چيزی نخواهد روئيد _ و انديشه همان خاکستر است. و بدينسان شما خوشبختی را تبديل به ثمره و محصولی از انديشه نموديد، و از آن انتظار ابراز وجود در لحظه کنونی دارید.

اما آيا اساساً غير از لذت و درد و اندوه و يا خوشبختی، چيز ديگری هم وجود دارد؟ آيا احساسی از خوشبختی، حالتی از احساسی درونی وجود دارد که در بنياد خود ربطی به انديشه و فکر نداشته باشد؟ چون بهرحال انديشه چيزی بی‌معنی و بی‌اهميت است، در آن هيچ چيز ريشه‌ای وجود ندارد. همزمان با طرح اين سوال ميبايست انديشه کاملاً خودش را کنار بکشد. زمانيکه انديشه خودش را کنار ميکشد، نظمی در صحنه حضور يافته و عملکرد مييابد که تا حد اخلاصی بنيادين پيش ميرود. آنگاه ديگر خلوص چيزی سخت و دست‌نيافتنی نخواهد بود. خلوصی که سخت و دست‌نيافتنی است، تصوری است که انديشه آنرا در برابر مفهومی بعنوان لذت خلق ميکند و مفهوم آن عبارت خواهد بود از مهار خود در برابر لذت.

متأثر از چنين حالتی از خود‌انکاری _ که در واقع کنار‌گذاردن انديشه از ميدان عملش ميباشد، و اين عمل نيز ناشی از درک اهميت خطری است که از جانب انديشه شکل ميگيرد _ تمامی ساختار ذهن به آرامش دست مييابد. در واقع امر اين حالت نمودی است از توجه‌ای خالص و همه‌جانبه و اينجاست که تحت‌تاثير چنين توجه‌ای، خوشبختی ميدانی برای بروز بدست ميآورد، حالتی از سرزندگی و حيات، حالتی که ديگر نميتوان آنرا در ساختاری همچون کلمات گنجاند و آنرا در قالب کلمات ترجمه کرد. زمانيکه اين حالات را درون کلمه ميگنجانيم، از همان لحظه ديگر حقانيت و حياتی در آن وجود نخواهد داشت.


نوشته شده در ساعت: 05:10 pm توسط: فرا - مرزی

نظر شما  


     
تغییر در روان انسان، تنها انقلاب واقعی

  

۸


مراقبه مانند سخت کارکردن است. مراقبه به عاليترين شکلی از ديسپلين تکيه دارد _ نه اينکه از طرحی تبعيت کند، يا به تقابلی اشاره داشته باشد، يا گوش‌بفرمان‌بودن را تحمیل کند؛ بلکه نوعی از نظم و ترتيب در آن عملکرد دارد که متأثر از هوشياری مداوم موجوديت مييابد، و نه تنها در عرصه‌ها و نمودهای بيرونی شما، بلکه نقشی جدی در درون شما نيز ايفا ميکند. بنابراين مراقبه گوشه‌گيری نيست، بلکه نمود عمل‌کردن در زندگی روزمره ميباشد؛ نمودی از همگرايی و همکاری، که نيازمند حساسيت و بصيرت همه‌جانبه‌ايست. بدون مبنايی کامل از يک نيروی همه‌جانبه، مراقبه همانند گريزی خواهد بود که فاقد کمترين ارزشی است. يک زندگی منظم برابر با همانی نيست که بصورت دنباله‌روی از معيارها و ارزشهای عام در جامعه پيش ميرود؛ بلکه در حالتی همچون رها‌بودن از حسادت، حسرت، حرص و آز و اشتياق به سلطه‌گری و تمايل به قدرت خود را مينماياند _ هر يک از چنين حالاتی به آسانی زمينه‌ساز دشمنيها خواهد شد. رهايی از همه اينها براساس تمايل و اشتياق پيش نمی رود، بلکه با شکل‌گيری حالتی از دانايی است که تحت‌تاثير خودآگاهی بدست ميآيد. بدون آگاهی از هر عملی که يک فرد انجام ميدهد، انجام عملی همچون مراقبه جز يک شوخی مسخره و يا صرفاً ارضاء تمايلات ذهنی خود، چيز ديگری نخواهد بود و در چنين حالتی مراقبه فاقد کمترين ارزشی است.

 

در اين عرض جغرافيايی وضعيتی وجود دارد که متأثر از آن نه در وقت سحرگاهان و نه شامگاه، حالتی همچون هوای گرگ و ميش را نخواهی ديد و با سرعتی اعجاب‌انگيز هوا روشن ميگردد؛ صبح امروز نيز يکی از همين حالتها اتفاق افتاد که متأثر از آن رودخانه با تمامی پهنا و عمق خود همانند نقره مذاب ميدرخشيد. هنوز نور خورشيد سراسر منطقه را زير پوشش خود قرار نداده، با اينهمه از سمت شرق ميرود که همه چيز را زير تاثير نورانی خود گيرد. هنوز پرندگان شروع به خواندن آوازهای صبحگاهی‌شان نکرده‌اند و هنوز ساکنين ده نيز شروع نکرده‌اند که يکديگر را با صدايی بلند صدا کنند. ستاره صبحگاهی در حاليکه به سويش مينگری در آن بالای آسمان با زيبايی و درخشش ويژه‌ای قرار دارد، به آرامی همزمان با بالاتر‌آمدن خورشيد کمرنگ‌تر و کمرنگ‌تر ميشود، تا اينکه خورشيد به بالای درختان رسيده و رودخانه به رنگ نقره‌ای و طلائی جلوه‌گر ميشود.

اين حالت زمانی نمایان شد که ديگر ساکنين ده و پرندگان از خواب بيدار شده بودند. درست در همين زمان در چارچوب پنجره، ناگهان ميمونی عظيم‌الجثه نمايان گرديد، با چهره‌ای سياه و قيرگون و با صورت و پيشانی پشمالو. دستانی سياه داشت و دم بلندش در زمانی که در چارچوب پنجره نشسته بود، در داخل اطاق آويزان بود. او با آرامش تمام در جای خود نشسته، تقريباً بدون هيچ حرکتی، و بدون اينکه مژه‌ای بزند، به حرکاتی که در آنجا صورت ميگرفت، خيره شده بود. بين ما چیزی کمتر از يکمتر فاصله بود. ناگهان او دستانش را جلو آورده و ما بدينسان دستان يکديگر را لحظه‌ای درهم گره زديم. دستش نرم و نمناک و خاک آلود بود، البته دليلش ميتوانست اين باشد که او از بالای بام و از طريق دريچه‌ای که در آن بالا قرار دارد، به اين پنجره نزديک شده و در آنجا جای گرفته بود. او کاملاً راحت و آرام در جای خود قرار داشت و از هر نوع هيجانی بدور بود و عجيب‌تر از همه اينکه بطرز خارق‌العاده ای هوشيار و بيدار بنظر ميآمد. بدون ترس، و بدون کمترين ناآرامی؛ انگار که در خانه خودش نشسته است. از محلی که او نشسته بود، پشت سر او رودخانه با رنگ طلائی خود و آنسوتر از آن کناره های سبز رودخانه و درختان در فاصله‌ای دورتر نمايان بودند. بنظر ميرسد که ما مدت زمان معينی دستان يکديگر را در هم گره زده و بهمان شکل مانديم؛ آنگاه او تکانی خورده، و دستانش را پس کشيد، اما کماکان در محلی که نشسته بود، باقی ماند. ما مستقيماً به چشمان يکديگر نگاه ميکرديم، و تو ميتوانستی چشمانش را ببينی که چگونه ميدرخشند، چشمانی کوچک و اما مملو از کنجکاوی غريبانه‌ای. او مايل بود که بدرون اتاق وارد شود، با اينهمه ترديد داشت؛ او دستان و پاهايش را تکانی داده و با حرکتی سريع دستانش را به دريچه بالای پنجره نزديک کرده و در چشم بهم‌زدنی از بالای سقف ناپديد گرديد. در وقت غروب باز هم در آن نزديکی ديده شد، در بالای درختی و آنهم زمانی که مشغول خوردن چيزی بود. برايش دستی تکان داديم، اما او هيچ واکنشی نشان نداد.

***

مردی که به ملاقات آمده بود، يک « سانياسی »، يک تارک دنيا بود، با صورتی خوب تراشيده و دستانی که بسيار ظريف بنظر ميرسيدند. او خيلی مرتب و تميز بود، بنظر ميرسيد که لباسهايش را چند روز پيشتر از اين شسته باشد، چون چين و چروکی در آن بود که حکايت از تازگی در شستن داشت. بگفته خودش، از « ريشی کش » آمده بود، جائيکه او سالهای زيادی را زير نظر يک « گورو » سپری کرده، گورويی که حال به بالاترين نقطه آن منطقه کوهستانی رفته و تصميم گرفته بود که در آنجا تنها باشد. او سالهايی بسيار پيشتر از اين خانه خودش را ترک کرده بود، حدوداً زمانيکه بيست سال داشت. خودش حدس ميزند که والدينش هنوز زنده باشند، و بعضی از خواهرانش و يا برادرانش نيز، اما عليرغم همه اينها او هيچ تماسی با آنها ندارد و کاملاً آنها را گم کرده است. از راه دوری به اينجا آمده، چون نه تنها برخی از همين گوروها و مراجع مذهبی برای ملاقات با ما او را راهنمايی کرده بودند، خود نيز برخی از نمونه‌های چاپی سخنرانيها را خوانده بود. و مدتی پيشتر از اين نيز با يک تارک دنيای ديگری در اين زمينه صحبتهايی داشته و اينچنين بود که حال او در اينجا و پيش روی ما نشسته بود. نميتوان سن او را براحتی تشخيص داد؛ سن او ميبايد بيشتر از يک آدم ميانه‌سال باشد، اما صدايش و چشمانش هنوز بسيار جوان بنظر ميرسيد.

_" اين شانس بزرگ من در زندگی بوده که سراسر خاک هندوستان را زير پا گذاشته و در مراکز مختلف و با مراجع مذهبی و گوروهای گوناگون، مطلعين و دانايان، حتی برخی افراد بيسواد ديدار و صحبت داشته‌ام، افرادی که به سهم خود از حالات و کيفيتهايی صحبت بميان آورده و خود را بهره‌مند از آن ميدانستند؛ و يا برخی ديگر، برخی سلطه‌جو و قدرت‌پرست را نيز که سعی ميکردند «مانترا» هايی را به مريدان خود تحميل نمايند: البته چنين افرادی در بسياری اوقات بيشتر به کشورهای غربی سفر ميکنند و در آنجا نيز بسيار معروف ميگردند. تعداد بسيار اندکی هستند که فرای همه اينها قرار دارند، و از جمله اين معدود افراد، گورويی است که من مريد او محسوب ميشوم. حال او خودش را از تمامی امور عادی کنار کشیده و به منطقه‌ای بسيار دور افتاده و غيرقابل دسترس در بلنديهای هيماليا پناه برده است. گروه بسيار بزرگی از ما بعنوان مريدان او، سالی يکبار پيش او رفته و از سخنان و راهنمايی های او بهره ميگيريم."

_ آيا اساساً مجزا‌کردن خود از دنيا ضروری است؟

_" اين کاملاً آشکار و واضح هست که انسان ميبايست خودش را از امور دنيوی دور نگه دارد، چون اين دنيا واقعيتی وجودی ندارد و بشر به گورو و مرجعی نيازمند است که راه را به تو نشان دهد؛ چون يک مرجع و يک مراد کسی است که حق بوده و حقيقت را تجربه کرده است و او قادر خواهد بود که به مريدانش کمک کند تا حقيقت را درک نمايند. او ميداند و ما نميدانيم. برايمان باعث تعجب است که از ديد شما به هيچ مرجع و رهبر مذهبی نيازی نيست؛ چون با طرح اين نظر، شما عملاً در برابر همه سنتها قرار ميگيرييد. شما خودتان در جای خود به يک گورو و مرجع مذهبی تبديل شده‌ايد، ضمناً اين نکته کاملاً روشن است که انسان به تنهايی قادر به کشف حقيقت نيست. بشر به کمک نياز دارد _ به رهنمودها، راهنمايی‌های کسانی که به اين امور واقفند. شايد آخرالامر قادر باشيم که روی پای خودمان بيايستيم، اما در حال حاضر در چنين وضعيتی نيستيم. ما مثل اطفال هستيم و به آنهايی احتياج داريم که در اين راه به جايگاه‌هايی بسيار جلوتر از ما دست يافته‌اند. تنها زمانی که همپای يکی از آنهايی که اين راه را ميداند، قرار بگيری، آنگاه ميتوانی چگونگی حرکت در اين راه را فرا گيری. اما بنظر می رسد که شما همه اين امور را نفی ميکنيد و من برای اينکه اين نکته و دليلش را بفهمم، به اينجا آمده‌ام."

_ به اين رودخانه نگاه کن، به طلوع آفتاب بنگر، و به اين مزارع سرسبز غله که با چه قدرت حيات‌بخش و انبوه در‌هم‌تنيده‌ای در اينجا قرار دارند، به اينها نگاه کن و يا به آن درختانی که در بالای تپه قرار دارند. همه اينها از زيبايی زائدالوصفی برخوردارند؛ و چشمانی که همه اينها را ميبيند، ميبايست مملو از عشقی باشد که بتواند همه اينها را درک کند و در جان خود احساس نمايد. و شنيدن صدای آن ترنی که در آن دورها از روی آن پل آهنی ميگذرد، درست به اندازه شنيدن صدای يک پرنده مهم است. پس خوب نگاه کن و به صدای بق بقوی آن کبوتر گوش فرا ده. و به اين درخت تمبر هندی که در شاخه‌هایش دو طوطی سبز رنگ جای گرفته‌اند، بنگر. اگر چشمانی مايل باشند که قدرت ديدن همه اينها را داشته باشند، ميبايست انسان با همه اينها همگرائی و سنخیتی داشته باشد _ با رود، با آن قايقی که مملو از روستائيانی است که آوازخوان دارند پارو ميزنند و با جريان رود پيش ميروند. شما از جامعه انسانی فاصله ميگيرييد، اما نه از همه آنچيزهايی که توسط انسان در اين جهان ساخته شده است. شما از فرهنگ، از سنتها، از دانش و آگاهی انسانی فاصله نميگيرييد _ همه اينها در زمانيکه قصد ترک اين دنيا را کرده و به کوهستانها ميرويد، با شما همراه هستند. شما از عشق و پاکی و زيبايی فاصله ميگيرييد، چون شما از اين کلمات ترس داريد و همه آن چيزهايی که درونش نهفته است. زيبايی در ارتباط مستقيم با عملکرد حواس قرار دارد، با همه دشواريهای جنسی و سکسی که در بطن آن نهفته است و تمامی عشقی که در آن جای دارد. شکل‌دهی چنين فاصله‌ای در ذهن خود، درون انسانهای باصطلاح مذهبی زمينه‌ساز شکل‌گيری يک مرکز خودبينانه‌ای ميشود _ شايد در جايگاهی بسيار بالاتر از مردم عادی کوچه و بازار، اما بهرحال مرکز خودبينانه‌ای خواهد بود. زمانيکه در وجود شما زيبايی و عشق موجود نباشد، آنگاه بهيچ‌وجه قادر نخواهيد بود با آنچه که بی‌قياس و بی‌نام است روبرو شوید. زمانيکه قادر باشی عمق اعمال اينچنين افرادی را ببينی، تارک‌دنيا‌شدن، تقدس‌مآبی و از اين قبيل را، آنگاه متوجه خواهی شد که زيبايی و عشق چقدر از اينگونه افراد فاصله دارد. اگر چه آنها درباره اين کلمات صحبت ميکنند، اما همه اينها تنها و تنها قاعده و نظم و ترتيب و از اين قبيل هستند و پافشاری روی ايده‌هايشان. در عمل همه آنها، حال چه لباسی به رنگ زعفرانی بپوشند، و يا بالاپوشی سياه به تن کنند، و يا لباسهای فاخری همچون کاردينالها را بتن داشته باشند، مرتبط با امور دنيايی و عادی جامعه بشری هستند. اين کارهايشان نيز درست همانند هر شغل ديگری در اين دنياست؛ و بهيچ‌وجه به اين مفهوم نيست که آنها افرادی روحانی هستند. در بهترين حالت حتی برخی از آنها ميتوانستند عناصر بسيار موفقی در امور بده و بستان و تجارت و از اين قبيل باشند، و نه اينکه خودشان را با امور ظاهری همچون مسائل باصطلاح مذهبی درگير نمايند.

_" آيا فکر نميکنيد که در اين زمينه خيلی تند ميرويد؟"

_ بهيچ‌وجه، ما فقط به فقط داريم به واقعييات نگاه ميکنيم و نگاه به يک واقعيت هيچگاه تند‌روی نيست، خواسته يا ناخواسته، قضايا بدين‌گونه ميباشند. بسياری از ما مايل هستيم واقعييات همانگونه که بروز ميکنند، به چشم ما نيايند. اما بهرحال همه اينها اموری کاملاً قطعی و واقعی‌اند. انفراد و گوشه‌گيری يکی از شيوه‌های عادی جهان امروزين شده است. هر فردی تلاش ميکند خودش را در چارچوب هويتی منحصر بخود از بقيه جدا سازد، حال چه متأهل باشد و يا نه، چه موضوع در ارتباط با عرصه‌های کاری باشد، يا در عرصه‌ای ملی باشد و يا حتی در رابطه با تلاش برای دستيابی به موفقيت. فقط آن زمانی که اين جداسازی و انفراد حالتی بسيار تندروآنه بخود ميگيرد و _ اگر فرد استعدادی نيز داشته باشد _ ممکن است اين انفراد در عرصه هنر، يا ادبيات و از اين قبيل ثمره‌ای ببار آورند. همه اين تارک‌دنيا‌شدن‌ها، چه از همه اين ازدهام و شلوغی‌ها باشد، يا از بی‌پروائی و وقاحت موجود در جهان باشد، يا از تنفر و لذت‌جوئی‌ها باشد، خلاصه همه اينها خود بخشی از جداسازيها و انفراد‌طلبی از جامعه انسانی است، اينطور نيست؟ تنها تفاوت قضيه در اين است که يک درويش و يا يک تارک دنيا، اين انفراد و جدا‌سازی را با نام خدا دنبال ميکند، و انسانهايی که در دنيای رقابتها و تقابلها دست و پا ميزنند، همه اينها را بعنوان بخشی از ساختار جامعه ميپذيرند.

طبعاً در چنين انفرادی ميتوانی عرصه‌هايی از توانايی‌های خود را تقويت نمايی، حالت خاصی از خلوص را که بجای خود به تو احساسی از قدرت ميدهد. و قدرت، چه متأثر از قهرمانی در يک مسابقه المپيک باشد، يا از يک نخست وزير، و يا از بالاترين مقام يک کليسا و يا يک معبد، کماکان يکی است. قدرت در هر حالتی باشد چيز کريهی است _ اگر که مجاز باشيم از اين کلمه استفاده کنيم _ و کسی که به اين قدرت دسترسی دارد، هيچگاه نخواهد توانست دری را بسوی حقيقت و واقعييات بگشايد.

بنابراين، انفراد نميتواند گزينش راهی مناسب باشد.

امروزه برای تداوم حيات روزمره به همکاری نياز است؛ حال برای مريدان باشد و يا برای شخص مراد و يا قطب و يا هر اسم ديگری که بدان بدهيم. همکاری لازمه حيات امروزين است. يک مرجع عامل نابودی مرید شده و مريد در موقع خود عامل نابودی مرجع ميباشد. چگونه ميتوان در رابطه بين شاگرد و معلم حالتی از همکاری، همفکری، تحقيق مشترک و در بهترين حالت همراهی بوجود آورد؟ ارتباطی اين چنين مخروطی و از بالا به پايين که خود جدايی‌ساز است، خود بخشی از ساختار اجتماع شده است، حال چه در ساختار مذهبی باشد، يا در ارتش و يا در عرصه‌های اقتصادی، و بهرحال در تمامی عرصه‌های اين دنيا چنين حالتی حکمفرماست. و کسی که ميخواهد از دنيا فاصله بگيرد، عملاً در چنين وضعيتی گرفتار ميشود.

دور شدن از دنيا به معنی پوشيدن يک لُنگ و يک شال و آويزان کردن يک کشکول بخود نيست، و يا يکبار در طی شبانه روز غذا خوردن. و يا اينکه به تکرار يک جمله و يا يک دعای بی‌معنی و مسخره دست‌زدن که البته حتی ميتواند بجای خودش عامل خواب‌کردن خود نيز باشد. زمانی که دنيا را کنار مينهی، خود در واقع همان دنيا هستی، و روان تو بهرحال به دنيايی اينچنينی متصل است، به دنيايی از حسادت، حسرت، ترس، پذيرش و تبعيت از قدرت و حتی تأکيد‌کردن به انفصال بين فردی که ميداند و فردی که نميداند. حتی در اين جهت نيز اين امور، همان امور دنيايی است، آنهم زمانيکه تو در تلاش برای دستيابی به موفقيت هستی، چه در راستای دستيابی به ايمان خودش را بنماياند، و يا دستيابی به يک ايده‌آل و يا حتی رسيدن به خدا، و يا هر آنچه که دلت ميخواهد ميتوانی آنرا بنامی. در عمل دنيا عبارت است از پذيرش و تعبد به سنت‌های و عادات فرهنگی، و اين عادات و سنن نيز همراه تو که خود را از همه مردم دنيا جدا ساخته‌ای و به دورترين کوهها نيز پناه برده‌ای، خواهد بود، درست به همان اندازه‌ای که مردم عادی و کسانی که دست به چنين کاری نزده‌اند. حقيقت چيزی نيست که در حالت و شرائطی خاص و از اين قبیل بروز نمايد و يا در اين راستاها قابل دستيابی باشد.

البته انسان بايد تنها باشد، اما اين تنها‌بودن بهيچ‌وجه جدا‌کردن خود از سايرين نيست. اين تنها‌بودن در واقع بمعنی رهابودن از حرص و آز، تنفر و خشونت است با همه جنبه‌های مختلف و حالات بروزش؛ رها‌بودن از همه اشکال تنهايی و ترس و نگرانی ميباشد. تنها‌بودن بمعنی اين است که از حد متعارف خارج باشی، کسی که به هيچ دين و عقيده و ايده و مليتی تعلق نداشته باشد، به هيچ عقيده و يا دگمی متصل نباشد. و اينچنين تنها‌بودنی به حالتی از تقدس و پاکيزگی سمت ميگيرد که هيچگاه تحت‌تأثير کراهتهای انسانی مختل نخواهد شد. اين پرهيزکاری و تقدس در درون همين جهان روی میدهد و در عين حال فاقد کمترين نمودی از ناآراميهای درونی است. اين چنين تقدسی خودش را در لفافه‌ای از لباس خاصی نمی پوشاند. زيبايی و پاکی هيچگاه در راستای معين و مشخصی شکوفان نخواهد شد، چون بسوی حقيقت هيچ راه مشخص و تعيين‌شده‌ای نميتواند وجود داشته باشد.


نوشته شده در ساعت: 04:32 pm توسط: فرا - مرزی

نظر شما  


     
تغییر در روان انسان، تنها انقلاب واقعی

  


۷


انديشه نه تنها قادر نيست تماميت هستی را درک نمايد، بلکه از فورموله‌کردن آن نيز عاجز ميباشد. آنچه را نيز فورموله ميکند، نظرات مرزبندی‌شده خود را نيز بدان می افزايد. مراقبه نميتواند در چنين فضای مرزبندی‌شده‌ای عملکرد داشته باشد. انديشه همواره در خطی افقی پيش ميرود. اما انديشيدن ناشی از مراقبه هيچ افقی نمی شناسد. ذهنی که در محدوده‌ای مرزبندی‌شده قرار گيرد قادر نخواهد بود به وضعيتی بی حد و قياس وارد شود، حتی قادر نيست که جای چيزی مرزبندی‌شده را با حالتی بی حد و مرز تعويض نمايد. يکی ميبايد کاملاً محو گردد، تا حالت ديگر بروز کند. مراقبه عامل گشايش بسوی آن فضايی خواهد بود که غيرقابل تصور و غيرقابل تجسم ميباشد. انديشه هسته آن چيزی ميشود که در آن فضايی برای يک ايده شکل ميگيرد، و چنين فضايی تنها در محدوده ايده‌هاست که ميتواند گسترش يابد. اما چنين گسترشی، حتی در هر فرم و شکلی نيز، هيچگاه آن فضايی نخواهد بود که فاقد هرگونه هسته و مرکزی ميباشد. مراقبه به مفهوم ادراک آن هسته‌ها و فراروئی از آن مرزهاست. سکوت و فضا همواره در يک راستا قرار ميگيرند. نامتناهی‌بودن سکوت در واقع امر همان بی حد و مرز بودن ذهن ميباشد؛ جايی که هيچ مرکزی در آن موجوديت ندارد. مشاهده چنين فضايی و يا اينچنين سکوتی، نميتواند همان انديشيدن باشد. انديشه در بهترين حالت ميتواند ثمرات خودش را مورد مشاهده قرار داده و بازشناسی آنها محدود بوده و خود نمود مرزهايش ميباشد.

 

از روی پلی لرزان که از چوب بامبو و گِل درست شده، ميگذری. رودی که زير اين پل جريان دارد، بسختی خودش را به رودخانه بزرگ رسانده و در لابلای جريان قوی آب در آنجا ناپديد ميگردد. روی پل در طی زمان سوراخهايی بوجود آمده که ميبايست در حين عبور از پل بسيار مواظب باشی. پس از عبور از پل از يک تپه شنی بالا ميروی، و در پيش روی خود معبدی را ميبينی و کمی بالاتر از آن چشمه‌ای قرار دارد که بنظر ميرسد به قدمت تمامی چشمه‌های قديمی روی زمين باشد. اين چشمه در گوشه‌ای از اين روستا قرار دارد، جاييکه بزهای زيادی در کنارش دور هم قرار گرفته بودند، و در کنار آنها بسياری مردان و زنان فقير و گرسنه با لباسهايی کثيف و بسيار ژنده قرار دارند؛ از آنجاييکه بهرحال هوا بسيار سرد بود، ناچاراً هرآنچه که بتواند آنها را از سرما محفوظ نگه دارد، به تن کرده‌اند. بودند کسانی که در کنار رودخانه بزرگ در حال ماهيگيری بودند، اگرچه آنها نيز بشدت لاغر و با چهره‌های نزار و گرسنه بنظر ميآمدند و با نمودی آشکار از سوء‌تغذيه، طوری که نسبت به سن خود بسيار پيرتر و حتی برخی از آنها کاملاً معلول و مفلوج بنظر ميرسيدند. بافندگان ساکن اين روستا زيباترين گليم‌ها و عاليترين پارچه‌ها برای استفاده بعنوان ساری را درون اتاقک‌های بسيار تاريک و نمور با پنجره‌هايی بسيار کوچک ميبافند. اين کار از نسلی به نسلی ديگر از پدر به فرزند منتقل ميشود، و از اين راه سود سرشاری نصيب تجار و مغازه‌دارانی ميگردد که در خريد و فروش اين پارچه‌ها و گليم‌ها دست دارند.

از اين روستا جلوتر نمی روی، بلکه راه خود را بسمت چپ تغيير داده و مسيری را که بعنوان راهی مقدس ناميده شده، دنبال ميکنی، زيرا آنگونه که گفته شده، بودا بيش از ۲۵۰۰ سال پيشتر از اين، از اين راه گذشته است؛ حال زائران بسياری از اقصا نقاط اين سرزمين پای در اين راه گذاشته و همين مسير را دنبال ميکنند. اين راه در مسيری پيش ميرود که از لابلای مناطق سرسبزی ميگذرد و از ميان درختان انبه و ساير درختان تنومند گذشته و در مسير خود از کنار بسياری معابد نيز ميگذرد. همچنين دهکده‌ای بسيار قديمی نيز در اين مسير قرار دارد، حتی شايد خيلی قديمی‌تر از بودا، يا ساير مقدسين و مومنين، جاييکه بسياری از زائران ميتوانند شب را در آنجا سپری کنند. اين روستا همانند جايی بسيار پرت و دورافتاده می نماید؛ بنظر نميرسيد که کسی برای اين امر اهميتی قائل شود؛ بزها در هرطرف پخش و پلا بودند. در اين دهکده درختانی بسيار تنومند و بلند قرار داشتند؛ يک درخت تمبر هندی بسيار کهن با لاشخورهای بسياری که در بالاترين شاخه‌های آن نشسته بودند و يک دسته طوطی نيز در شاخه‌های ميانی آن، در ميان اين دهکده جای گرفته بودند. تو براحتی ميتوانستی طوطيان را ببينی که چگونه در ميان شاخه و برگهای سرسبز اين درخت گم ميشوند؛ آنها درست به رنگ برگهای اين درخت هستند؛ تو ميتوانی صدای آنها را بشنوی، اما نميتوان براحتی آنها را در لابلای شاخه‌ها تشخيص داد.

در دو سوی اين جاده مزارعی قرار دارند که در آنها غلّه زمستانی کاشته‌اند؛ و از دور ميتوانی روستائيانی را ببينی با دودی که از تنورهاي خانه‌شان برميخيزد، که نشان ميدهد مشغول پختن غذا هستند. سکوتی محض در همه جا حکمفرما بود، و دود تنورها بسوی بالا ميرفت. گاوميشی با جثه‌ای بسيار عظیم، طوری که بهيچ‌وجه خطرناک بنظر نمی رسيد، در ميان مزارع غله به جست و خيز پرداخته و با حالتی شاد خودش را در ميان غله‌ها ميکشيد، همزمان صاحبش با طنابی تلاش ميکرد تا او را آرام کند. شب قبل باران باريده بود، و بدينسان زمين کاملاً نمناک معلوم ميشد. اگر چه ميتوان در نظر گرفت که هوا بسيار گرم خواهد شد، با اينهمه هنوز ابرهای سنگين و متراکمی در آسمان هست و بجای خود بسيار دلپذير بود که در چنين هوايی برای گردش و پياده‌روی بروی، و عطر دلپذير و پاک زمين را بمشام خود بسپاری، و زيبايی و پاکی اين سرزمين را در جان خود جای دهی. اينجا سرزمينی بسيار کهن بود، با کولباری از درد و اندوه انسانی، با مردمانی بسيار فقير که در حول و حوش معابد به حياتی بسيار سخت ادامه ميدادند.

***

_ " شما به کرات در مورد زيبايی و عشق و پاکی سخن گفته‌ايد، و پس از شنيدن صحبت‌های شما، برايم اين نکته آشکار شده که من هنوز نميتوانم زيبايی و پاکی را درک کنم و يا اساساً بفهمم که عشق چيست. من يک فرد عادی هستم، با اينهمه مطالعات بسياری داشته‌ام، چه در عرصه فلسفه و يا ادبيات. آنچه را که من بعنوان نتايج اين چنين مطالعاتی دريافته‌ام، نسبت به آنچه که شما در اين زمينه طرح ميکنيد، بنظر ميرسد که اساساً چيز ديگری باشد. برايم بسيار ساده است که بتوانم نظرات پيشينيان ما در تفسير و توضيح عشق، محبت، خلوص، عطوفت و از اين قبيل را نقل قول کنم، و يا آنچه را که در غرب در اين زمينه‌ها مطرح ميکنند؛ اما اين نکته برايم کاملاً واضح و آشکار است که اينچنين نقل و قولهايی برای شما فاقد کمترين ارزش و اهميت ميباشد، چون بارها بيان کرده‌ايد که همه اينها بنحوی از انحاء به تعبد از قدرت منجر ميگردند. اما اگر چه شما اين مسائل را کاملاً احساس ميکنيد، اما ما کماکان در همان راه گذشته پيش ميرويم؛ با اين تصور که شايد امکانی باشد که ما از همان طريق متداول به احساس و درک عشق و زيبايی نائل آييم؛ آيا اين امر امکان پذير است؟

_ چرا در زندگی ما انسانها زيبايی در محدوده‌ای بسيار کوچک بروز ميکند؟ چرا ما به نمايشگاهها و يا موزه‌ها برای نگه‌داری و نشان‌دادن نقاشی‌ها و تصاوير نياز داريم؟ چرا ميبايست به موسيقی گوش کرد؟ يا برخی تشبيهات و تصاويری که در تشريح مناظر و حالات نوشته‌شده را مطالعه نمود؟ سليقه خوب چيزی ميشود که ميتوان آنرا فرا گرفت و شايد انسان اين موضوع را امری طبيعی بداند؛ اما داشتن سليقه خوب برابر با زيبايی نيست. آيا بشر ميتواند زيبايی را در لابلای تمامی آنچيزهايی که سرهم ميکند، بيابد _ در درون هواپيماهای بسيار بزرگ و مدرن، يا در ضبط صوتهای مدرن، و يا در هتلهای شيک و يا در معابد يونانی _ در زيبايی خطوط، در ماشينهای پيچيده، در پلهای خارق‌العاده‌ای که روی دره‌های عميق بنا کرده‌اند؟

_" منظور شما اين است که در بطن چيزهايی که ساخته و پروده دست انسان است، هيچ اثری از زيبايی جای ندارد؟ آيا هيچ نمودی از زيبايی را نميتوان در کارهای هنری جست؟"

_ طبيعتاً اينطور نیست. زمانيکه شما ساختار درونی يک ساعت را نگاه ميکنيد، آنگاه براحتی متوجه ميشويد که چقدر عملکرد آن حساس و جالب بوده و زيبايی معينی را در آن در می يابيد، در همين راستا با نگريستن به مجسمه‌هايی که با سنگ مرمر ساخته شده و يا کارهای بسيار خارق‌العاده‌ای که در استفاده از کلام و هجاها در ساختن شعر پيش ميرود که از زيبايی اعجاب‌انگيزی برخوردار ميباشند. اما اگر زيبايی تنها همينها هستند و بس، آنگاه بايد در نظر گرفت که ديد و نگرش ما در مورد زيبايی بسيار سطحی است. زمانيکه شما به سايه روشنی که ناشی از بازی و درخشش خورشيد در لابلای شاخسار يک نخل شکل ميگيرد، نگاه ميکنيد، آنگاه متوجه میشوید که همه اينها نمود رنگ است، نمود ثبات نخل است، نمود آرامش ناشی از غروبی است که به جان شما احساسی از زيبايی را وارد ميکند؛ آيا اين نکته بدين مفهوم است که زيبايی و عشق نمود چيزهايی است که خارج از محدوده نگاه و يا احساس ما قرار دارد؟ آيا زيبايی و عشق موضوعاتی هستند که به تعليم و تربيت وابسته‌اند؟ و يا تنها در عرصه‌های معينی قابل بروز هستند؟ طوری که پس از آن گفته شود:" اين زيباست و آن ديگری زيبا نيست"؟ آيا زيبايی موضوعی است که در ارتباط با قابليت کالايی و مصرفی، يا عادت و يا نوع سليقه و مد قرار دارد؟ که مثلاً گفته شود:" اين چيز آشغالی است، و اما آن ديگری کاملاً مناسب بوده و نمود زيبايی است"؟ از لحظه‌ای که اين موضوعات در محدوده‌ای خاص جای ميگيرند، خودبخود به محصولی از فرهنگ و سنتها بدل ميشوند و به همین دلیل ربطی به زيبايی نخواهند داشت. از لحظه‌ای که زيبايی نمود و يا ماحصل و يا منتجه تجربه‌ای ميگردد، آنگاه چه برای غربيها و يا شرقيها، زيبايی وابسته به چگونگی تعليم و تربيت و سنتها خواهد بود. آيا عشق و يا زيبايی ربطی به شرقی و يا غربی‌بودن دارد؟ آيا عشق ميتواند هيچ ربطی به ايدئولوژی، مسيحيت، هندوائيسم و از اين قبيل داشته باشد، و يا در انحصار قدرتی، چه قدرت يک دولت و يا قدرت يک ايدئولوژی و يا حتی در دستان فردی معين باشد؟ با صراحت و روشنی کامل ميتوان تأکيد کرد که اينطور نيست.

_" پس با اين حساب، زيبايی و عشق چه هستند؟"

_ شما ميدانيد که سادگی قناعت، خود زيبايی و طراوت و پاکيزگی است. بدون اينچنين پاکی و زيبايی، هيچ صحبتی از عشق در ميان نخواهد بود و بدون رضا و قانع‌بودن، زيبايی نمودی از واقعيت نخواهد بود. منظور ما از سادگی، هيچيک از آن نظم و ديسپلينهای سخت نيست که برخی مقدسين و يا تارکين دنيا آنرا دنبال ميکنند، و يا آن نظمی که فلان " کميسار" با آن غرور ناشی از نهی از منکرات برای خود قائل ميشود، و يا نظمی که تحکم و ممانعت‌هايی را مبنا مينهد _ هيچکدام از اينها بهيچ‌وجه نمود سادگی نيستند. سادگی تحکم نيست، سادگی نظم و برنامه و ديسپلين نيست. بهيچ‌وجه ربطی به کنار‌گذاردن راحتی و رفاه ندارد، و يا نمود هيچ تعبدی نسبت به فقر و نداری و يا زندگی منفرد و مجزا ندارد. سادگی نمود کاملی از بصيرت و خرد است. چنين حالتی از سادگی با خود‌باوری و اعتماد‌بنفس بدست ميآيد و هيچگاه نميتوان آنرا با خواستن و با تمايلات و امثالهم بدست آورد، و يا با انتخاب راه و روشی، و يا تلاش در راستای معينی و از اين قبيل. اينچنين نمودی از زيبايی چيزی است که به باورمندی فرا ميرويد و آنگاه اين عشق است که عميقترين اعتماد بنفس را دامن زده و بيدار ميکند. طراوت و سرزندگی عشق خود هر نوع راه و روش و مبنايی را خنثی مینماید. آنگاه اين عشق، و همه آنچه که از اين مبنا عمل ميشود، نمود واقعی زيبايی و پاکی است.

_" منظور شما از جمله « هر عملی که از چنين مبنايی پيش ميرود» چيست؟ آيا تداعی اين نکته است که برای چنين فردی هيچ ضرورتی به انجام کاری خاص نيست؟"

_ عمل از زمان حال و آنچه که در اين لحظه پيش ميرود، خارج نيست. دقيقاً تفکيک اين دو از هم است که زمينه‌ساز بحران و تضاد ميشود و بنيادی از زشتی را شکل ميدهد. زمانيکه اينچنين تفکيکی در اين ميانه جای نداشته باشد، زندگی انسان خود عملی از جايگاه عشق ميشود. عمقترين احساس ناشی از سادگی و بی‌پيرايگی درونی به شکلی از زندگی فراميرويد که هيچگونه دوگانگی را نميشناسد و بخود راه نميدهد. اين فرازی است که ذهن ميبايست طی کند تا به چنين نمودی از زيبايی و پاکی دست يابد، آنهم بدون حضور هيچ کلمه‌ای. اين فراز همان مراقبه ميباشد.


نوشته شده در ساعت: 03:40 pm توسط: فرا - مرزی

نظر شما  


31.10.08
     
تغییر در روان انسان، تنها انقلاب واقعی

  


۶


زماني‌که در حالت مراقبه قرار ميگيری، بدان که آن مراقبه نخواهد بود. زماني‌که برای انجام عملی خوب و مناسب تلاش نمايی، اين کار هيچگاه زمينه‌ساز شکوفائی خوبی در تو نخواهد شد. زماني‌که در اين انديشه باشی که فروتنی پيشه کنی، از همان زمان فروتنی محو و ناپديد ميگردد. مراقبه همانند نسيمی است که اگر پنجره را بگشايی، وارد ميشود؛ اما اگر اين بازکردن با تصميم و برنامه صورت گيرد، چنین نسيمی هيچگاه همچون نمادی از حقيقت نخواهد وزيد.

مراقبه شيوه‌ای برای انديشيدن و يا متأثر از انديشيدن نيست، چون انديشه حيله‌گر است، آنهم با تمامی امکاناتی که برای منحرف‌کردن و فريب خود در اختيار دارد، و بدينسان متيواند راه مراقبه را منحرف گرداند. حتی بدتر از آن خود را بعنوان عشق قابل دستيابی جلوه ميدهد.

 

امروز رودخانه بسيار آرام بود. ميتوانستی روی سطح آن انعکاس ابرها را براحتی ببينی، و يا ساقه‌های جوان غلّه زمستانی و تمامی درختان جنگلی که در آن سوی رودخانه قرار دارند. حتی بنظر ميرسيد آرامش آنرا آن قايق ماهيگيری نيز نميتواند برهم زند. آرامش صبحگاهی خودش را در تمامی اين منطقه پخش کرده. درست در لحظه‌ای که خورشيد از بالای شاخه‌های درختان در حال طلوع بود، صدايی از دور بگوش رسيد؛ در فاصله‌ای نزديکتر آوازی از يک دعا که بصورت سانسکريت خوانده ميشد، تمام فضا را پر کرد.

طوطيان و ميناها هنوز شروع به دانه ورچينی نکرده‌اند، و لاشخورهای گردن‌لخت در بالاترين شاخه درختی نشسته و به سطح آب رودخانه طوری نظاره کرده بودند که انگار منتظر چيزی و يا لاشه‌ای هستند که رودخانه برايشان بياورد. اغلب ميتوانی روی سطح آب جسدی را ببینی که رويش چندتايی لاشخور در حال تکه پاره کردنش هستند؛ و در حاليکه کلاغها در حول و حوش آنها در آرزوی دستيابی به تکه‌‌ای و يا چيزی هستند. حتی سگی را ميبينی که بسوی آن جسد شنا کرده و در حاليکه در اشتياق دستيابی به تکه‌ای بوده، و ميبينی که او بدون اينکه چيزی نصيبش شده باشد، شناکنان به سوی کناره رودخانه برميگردد و در گوشه‌ای از نظر دور ميشود. حتی ميتوانی بعضاً صدای عبور ترنی را بشنوی که از روی پلی آهنی به آرامی ميگذرد و همراه با آن ميتوانی صدای کشدار تلاقی قطار با خط آهن را متوجه شوی.

در ادامه جريان حرکت رودخانه از آن دورها نمای شهری بچشم ميخورد.

 

صبحی مملو از آرامش و سرزندگی بود. هنوز در مسير راه هيچ نمودی از فقر، بيماری و درد نمايان نبود. بر روی رودی کوچک، پلی قرار دارد، و جايی را که اين جريان آب قهوه‌ای و کثيف خودش را به رودی بزرگتر متصل ميکند؛ جايی بود که آنرا مکانی مقدس ميناميدند، جاييک‌ه در زمان جشنهای مختلف مردم به آنجا آمده و زنان، مردان و کودکان در آن خودشان را ميشستند. هوا سرد بود اما بنظر نميرسيد که در قصد آنها تأثيری داشته باشد. و روحانی معبدی در آنسوی جاده از اين راه درآمد زيادی کسب کرده که بدينسان زشتی، ميدانی برای نمود بدست ميآورد.

***

مردی که به ملاقات آمده بود، ريش داشت و عبايی نيز بسر گذاشته بود. او صاحب شرکتی بنام خود بوده و شخصاً آنرا اداره ميکرد و از ظاهرش نيز ميتوانستی اين وضعيت را حدس بزنی _ ظاهرش خوب و متناسب بنظر ميرسيد _ که نشان از موقعيت ممتازش داشت. او در رفتار و حتی فکر کردن نيز بسيار آرام و کند بنظر ميرسيد. واکنشهای او بسيار آهسته و با تأنی بود. برای درک يک مفهوم ساده، ميبايد چند دقيقه‌ای صبر ميکردی. بگفته خودش او مرجع و گوروی خاصی برای خود دارد؛ در همين راستا او در خود به چنين احساسی رسيده بود که ميبايست برای صحبت در مورد برخی موضوعات که خود آنها را بسيار مهم ميدانست، برای ملاقات و صحبت بيايد.

_" چرا "، او اينچنين سوالش را مطرح نمود، " شما ضد مراجع مذهبی و گورها هستيد؟ اين موضوع خيلی نامفهوم بنظر ميرسد. آنها ميدانند و من نميدانم. آنها ميتوانند مرا راهنمايی کنند، بمن کمک کنند، بمن بگويند که من چکار ميبايست انجام دهم و بدينسان بسياری از مشکلات و دردها را از سر راهم بردارند. آنها همانند نوری در تاريکی هستند، و انسان ميبايست خودش را برای راهنمايی‌شدن در اختيار آنها بگذارد، در غير اينصورت بشر به کجراهه ميافتد، دچار سردرگمی و دردهای بسياری ميشود. آنها بمن توصيه کرده بودند که پيش شما نيايم، چون بنظر آنها کسانی که علوم قديم و سنتی را نمی پذيرند، موجودات خطرناکی هستند. آنها تأکيد ميکردند که من با شنيدن گفته‌های ديگران خانه‌ای را که آنها با توجه و دلسوزی ساليان طولانی در درون من بنا کرده بودند، نابود کرده و از بين خواهم برد. اما اشتياق و جاذبه برای اينکه به نزد شما بيايم در من بطور خارق‌العاده‌ای قوی بوده و حال همانطور که ميبينيد، من اينجا هستم."

بنظر ميرسيد که او بخاطر پاسخی که به اين اشتياق در خود داده بسيار رضايتمند و خوشحال ميباشد.

چرا انسان به گورو و يا مرجع مذهبی نياز دارد؟ آيا او بيشتر از شما ميداند؟ و اساساً او چه ميداند؟ او اينطور ميگويد که او ميداند، و دقيقاً بهمين‌دليل او قطعاً هيچ‌چيزی نميداند، و علاوه‌تاً کلمه قادر نخواهد بود هيچ حالتی را تغيير دهد. آيا يک انسان ديگر ميتواند حالت و شرائط روحی خاصی را به تو آموزش دهد؟ شايد او بتواند برخی تصاوير و تشريحاتی از آن حالت را بيان کند، توجه شما و علاقه‌مندی تان را دامن زند، تمايل شما برای دستيابی به چنين حالتی و يا تجربه‌کردن آنرا تحريک کند _ اما همان تجربه را آنها نميتوانند در اختيار تو قرار دهند. شما ميبايد آن راه را خود به تنهايی برويد، شما ميبايست اين سفر را بتنهايی پيش ببريد، و در اين راه منحصر به فرد، شما هم معلم و هم متعلم خواهيد بود.

_" اما اين که خيلی مشکل ميشود، اينطور نيست؟" او بدينگونه واکنش نشان داد، " و با تجربه‌هايی که آنها بدست آورده‌اند، راه رسيدن به حقيقت ميتواند هموارتر گردد."

_ بهمين ترتيب است که بقای آنها بر اريکه قدرت تداوم مييابد و تنها چيزی که، آنهم با توجه به گفته خودشان، تو ميتوانی انجام دهی، اين است که از آنها تبعيت کنی؛ دنباله‌روی آنها باشی، گوش‌بفرمان بوده و تصاوير و نمودارهايی را که آنها در برابرت قرار ميدهند، تائيد نموده و بپذيری. در چنين حالتی تو تمامی قابليت عملی خود، و توانايی نگرش مستقيم خود را از دست ميدهی. تو تنها کاری که ميکنی دنباله‌روی و تبعيت از راهی است که به گفته آنها راه حقيقت ميباشد. اما، با تأسف بسيار، هيچ راهی بسوی حقيقت وجود ندارد.

مرد مانند شوک‌زده‌ها از جا جهيده و گفت:" منظور شما چيست؟"

_ انسانها در جوامعی که زندگی کرده و بزرگ ميشوند، تحت تأثير تبليغات و تأثيرات فرهنگی آن جامعه قرار ميگيرند _ بگونه‌ای که هر دين و مذهب مورد نظر در آن جامعه به اين نکته تأکيد ميورزد که: راه او بسوی حقيقت بهترين راه ميباشد. هزاران مرشد و مرجع مذهبی در جهان هستند که به اين نکته پای ميفشرند که راه و روش آنها، مناسک آنها، شيوه مراقبه آنها تنها راه واقعی بسوی حقيقت است. و زمانيکه تو دقت کرده و عميقاً اين اوضاع را بنگری، خواهی ديد که هر مريدی که کرنش ميکند، به نحوی از انحاء مريدان ساير گوروها را ميپذيرد. همگرايی و پذيرش ساير مذاهب و طرفداران آنها چيزی بيشتر از يک مدنيت ظاهری نيست که بجای خود نمود پذيرش تفرق و جدايی در بين انسانهاست _ چه در عرصه سياست، مذهب، از نظر اجتماعی و غيره، در همه جا اين تفکيک و جدائی نمود يک مدنيت و رفتار پسنديده ارزيابی ميشود. بشر راههای گوناگونی را دنبال نمود تا برای تسلی‌خاطر معتقدين به دين و اعتقاد معين، مفری بيابد که متأثر از اين گونه اعمال چهره جهان، نمودی از تکه‌های منفصل از هم گشته است.

_" با اين وصف منظور شما اين است که ميبايد از تبعيت نسبت به مرجع خود دست بردارم؟ و همه آموزشهای او را دور بريزم؟ در چنين حالتی طبعاً من کاملاً سرگشته و گمگشته‌راه خواهم بود."

_ آيا برای اينکه راهی را بجويی، نبايد پيشاپيش گمکرده‌راه باشی؟ با تأثیر از احساس ناامنی، ما از سرگشتگی و احتمال گم‌کردن راه خود وحشت داريم، و بهمين دليل دنباله‌روی آنهايی ميشويم که بما در عرصه‌هايی چون مذهب، سياست و يا در زمينه تحولات اجتماعی، وعده بهشت ميدهند. بهمين دليل است که آنها ترس را در ما دامن زده و ما را در چنبره ترس به بند ميکشند.

_" اما آيا ميتوانم خود به تنهايی در چنين راهی قرار گيرم؟"

_ در جهان نجات‌دهندگان، استادان، مراجع مذهبی، رهبران سياسی و فلاسفه بسياری بوده‌اند و با اينهمه هيچکدام از آنها نتوانسته‌اند ترا از درد و رنج و تقابل و بحرانها برهانند. برای چه ميبايست دنبال آنها بروی؟ شايد ميبايست از اساس مسئله را بگونه‌ای ديگر مورد تحقيق و بررسی قرار داد.

_" اما آيا قابليت چنين کاری در من هست که همه اينگونه مسائل را به تنهايی و شخصاً مورد تحقيق و بررسی قرار دهم؟"

_ توانايی تو زمانی کفايت خواهد کرد که هيچ‌کس ديگری به تو کمک نکند _ فهميدن اين نکته که ارضاء و دستيابی به آرامش چگونه ترا در مهار خود گرفته است. تو برمبنايی مبتنی بر ارضاء و کسب آرامش برای خود زندگی ميکنی. البته منظور اين نيست که هيچ نوع احساس رضایت‌مندی نبايد وجود داشته باشد، اما اگر تمامی گستره زندگی تو را فرا گيرد، آنگاه براحتی ميتوان عنوان کرد که تو برای درک مسائل و مشکلات قابليت مورد نظر را در اختيار نداری.

_" شما در من احساسی را دامن زده‌ايد که کمک‌گرفتن را بی‌معنی دانسته و از سوی ديگر کاملاً نااميد گردم."

_ علت اينکه شما خود را نااميد احساس ميکنيد، اين است که شما هردو را ميخواهيد: از سويی مايليد که برای چنين سفری کفايت و قابليت لازمه را داشته باشيد، و از سوی ديگر تمامی امکانات و رضایت خاطری را که در جهان کنونی نمود دارند، بدست آريد. چنين اموری بسيار ناچيز و حقيرانه هستند، و درکنار همه اينها شما رضای آن چيزی که نامش را خداوند ناميده‌ايد، نيز طلب ميکنيد. زمانيکه همه اين امور را از نظر خودتان و با نگاه خودتان نظاره کنيد، و نه در تبعيت از فردی ديگر، آنگاه ناشی از چنين حالتی شما در وجهی دوگانه قرار می گیرید: از سويی تبديل به يک مرجع شده و از سويی ديگر همچون مريد خواهيد بود. و اين مهمترين نکته ميباشد. آنگاه شما هم معلم، هم متعلم و در عين زمان هم آموزش فوق ميباشيد.

_" اما"، او بدينگونه نتيجه‌گيری خودش را بيان داشت، " شما خود يک مرجع هستيد. شما امروز چيزی بمن آموخته‌ايد و من شما را با کمال ميل بعنوان مرجع خود ميپذيرم."

_ چيزی آموزش داده نشده، بلکه با هم به جنبه‌هايی نظر انداخته‌ايم. چنين نگرشی به شما چيزی را نمايانده است. اگر که شما اينطور راحت‌تر هستيد، بايد گفته شود آنچه که مرجع شماست، ديدن و نگريستن عميق است. اما اين امر به شما بستگی خواهد داشت که آيا مايل به ديدن همه چيز هستيد يا نه. هيچکس قادر نخواهد بود بر شما مسلط شود. اما اگر شما برای بدست‌آوردن اجر و پاداشی به اوضاع مينگرييد، و يا از ترس اينکه مبادا مجازاتی در انتظار شما باشد، بدانيد که چنين عللی باعث ميشود نگرش عميق و بی‌شائبه کاملاً ناپديد شود. برای ديدن عميق و همه‌جانبه ميبايد از همه تأثیرات و اشکال قدرت رها بود، از همه سنتها، از همه نمودهای ترس و از انديشه و تمامی کلمات بی‌معنی‌اش؛ آری برای نگرشی عميق از همه اينها ميبايد رها بود. حقيقت در گوشه‌ای پرت قرار ندارد: درست در نگاه به آنچه که هست، حقيقت نمود مييابد. خود را نيز همانند يک بشر بطور عام ميبايد نگريست _ با چنين هوشياری و حواسی جمع که انتخاب در آن هيچ نقشی ايفا نميکند، شروع و در عين حال پايان جستجو خواهد بود.


نوشته شده در ساعت: 04:06 pm توسط: فرا - مرزی

نظر شما  


28.10.08
     
تغییر در روان انسان، تنها انقلاب واقعی

  


۵

 

شب، در آن درّه پرت‌افتاده با همه آن تپه‌های قديمی خود و با صخره‌های خودويژه و شکليش، سکوتی را در خود حفظ کرده بود که عملاً ميتوانستی همچون ديواری آنرا لمس کنی. و تو از پشت شيشه‌های پنجره به ستارگان درخشان در آسمان نگاه ميکردی. اين سکوتی نبوده که خود آنرا مجسم کرده‌باشی؛ اينطور نبوده که زمين در آرامش بوده و اينکه بخاطر خواب روستائيان بوده باشد؛ بلکه اين سکوت از هرطرف سر برآورده بود _ از فراسوی تمامی ستارگان، از سوی اين تپه‌های تيره و در درون قلب و ذهن خودت شکل گرفته بود. سکوتی بود که بنظر ميرسيد همه چيز را در برگرفته است، از ساحل شنی کنار مصب رودخانه گرفته _ جايی که بخوبی با طغيان آب در زمانی که باران ميباريد، در تماس قرار ميگرفت _ تا شاخه‌ها و تنه درختان و شاخ و برگهايش و نسيمی که درست در همين لحظه شروع به وزيدن نمود. در چنین حالتی سکوتی از ذهن وجود دارد که هرگز و با هيچ صدايی و يا تحت‌تاثير هيچ فکر و انديشه‌ای که متأثر از ياد و خاطره‌ای باشد، شکسته نمی شود. اين سکوت، سکوتی پاک و بی‌آلايش و بی‌پايان است. زمانيکه ذهن مالامال از چنين سکوتی است، از بطن آن عملی شکل ميگيرد که زمينه‌ساز هيچ اندوهی و يا مشکلی نخواهد بود.

مراقبه ذهنی که يکدست و همگون ميباشد، عين خلسه و آرامشی است که انسان همواره در جستجويش بوده. در بطن چنين سکوتی است که همه اشکال و کيفيت‌های مختلف سکوت تمرکز مييابد.

همچنين سکوت غريبی وجود دارد که در درون يک معبد و يا يک کليسای خالی عميقاً فعال ميگردد، سکوتی که با حضور هيچ توريستی و يا زائری مختل نمی شود؛ و سکوتی سنگين که در بطن آب رودخانه جای دارد، سکوتی که خود بخشی از تمامی سکوت بيرون از ذهن بوده و بخشی از هستی ميباشد.

ذهنی که در مراقبه باشد در متن چنين حالتی از سکوت قرار ميگيرد، و در تمامی اشکال و حالات سکوت حضور مييابد. اين سکوت، سکوت واقعی ناشی از يک ذهن عميقاً روحانی است، و سکوت خدايان در واقع همان سکوت محیط بر زمين ميباشد. ذهن در مراقبه، تمامی اين سکوت را در خود جذب ميکند، و عشق مسير حرکت اين سکوت ميباشد. در چنين سکوتی است که آرامش روان و تبسمی بر لب جان ميگيرد.

***

عمويی که در گفتگوی قبلی با ما حضور داشت، مجدداً برگشت، اينبار بدون برادر‌زاده‌اش که شوهرش را از دست داده‌بود. او اينبار به شکلی کاملاً بارز، منظم‌تر و خوش‌فرم‌تر لباس پوشيده بود، اما در درون خود اينبار ناآرام‌تر و نگران‌تر از پيش بنظر ميرسيد؛ چهره‌اش متأثر از اين ناآرامی و درون متلاطم، کدرتر و تيره‌تر بچشم ميخورد. کف زمينی که ما روی آن نشسته بوديم، خيلی سخت بود؛ از جاييکه ما نشسته بوديم، تو براحتی ميتوانستی درخت نارونی را که در بيرون از پنجره قرار داشت، از پشت شيشه‌ها ببينی. و حتی شايد که کبوتر مجدداً به روی شاخه‌های آن باز گردد. تقريباً در همين ساعات صبح به اين نقطه ميآيد و روی شاخه اين درخت مينشيند. او هميشه روی شاخه‌ای معين و در جای معينی مينشيند، پشتش به پنجره بوده و سرش بسوی جنوب _ صدای آرام بق‌بقويش در هرحال از فراسوی پنجره به داخل اتاق رخنه ميکند.

_" مايل هستم که با شما درباره جاودانگی و چگونگی بخشیدن مفهوم به يک زندگی‌ای که خودش را در عاليترين شکل عملی بتواند تعالی بخشد، صحبت کنم. بر اساس آنچه که شما در صحبت قبلی مطرح نموديد، اینطور فهمیدم که سمت اصلی توجه شما تنها و تنها بيان حقايق است، وليکن ما تنها به چيزهايی بسنده ميکنيم که چه بسا در مورد آنها نيز شايد چيزی ندانيم، و يا تنها به اعتقادی معمولی قانع هستيم. عملاً ما نميدانيم که آتمان چيست و هيچ چيزی درباره‌اش نميدانيم _ ما در بهترين حالت تنها و تنها آنرا در حرف و کلام ميشناسيم. اين سمبل و يا اين کلمه جای واقعييت را اشغال کرده است و اگر بشر اين سمبل را بشکافد و بخواهد آنرا مورد تجزيه و تحليل قرار دهد _ کاری را که شما به بهترين شکل در صحبت قبلی انجام داديد _ طبعاً همه ما وحشتزده خواهيم شد. اما برای فرار از چنين ترسی، ما کماکان به آن دل ميبنديم، چون ما هيچ‌چيز ديگری بغير از آنچه که بما آموزش داده شده، نميدانيم؛ آنچه را که پيشينيان ما بما منتقل کرده‌اند، و باری که ناشی از سنتها و آداب بر دوش ما سنگينی ميکند. با توجه به اين موضوع در قدم اول، مايلم که برای دانستن خود، در اين مورد سوال کنم که آيا اساساً يک واقعيت مداوم وجود دارد، حقیقتی که _ حتی اگر بتوان آنرا با نامی و يا چيزی مشخصاً بيان کرد، مثلاً آتمان و يا يک روح _ چيزی که بعد از مرگ نيز حیاتش را ادامه دهد. من از مرگ نميترسم. من مرگ همسرم و يا چندتايی از بچه‌هايم را بچشم ديده‌ام، اما اين آتمان، بعنوان نمود يک واقعييت کماکان ذهن مرا بخود مشغول ميکند. آيا درون من چنین چیزی وجود دارد؟

_ اگر ما درباره چيزی صحبت می کنیم که ابدی است و پایدار، در واقع منظور ما چيزی است که عليرغم تمامی تغييرات، بدون در نظرگرفتن همه تجارب، عليرغم تمامی نگرانيها، اندوه و تألمات و خشونت‌ها، کماکان بقا داشته باشد، اينطور نيست؟ چيزی که هيچگاه از بين نمی رود؟ خب، پيش از هرچيز اين سوال مطرح ميشود: چگونه انسان ميتواند چنين چيزی را تشخيص دهد؟ آيا با انديشه و فکرش، با کمک کلمات اینکار را انجام میدهد؟ آيا انسان ميتواند چيزی را که جاودانه و پايدار است، با وسايلی که خود پايدار نيست و از بين‌رفتنی است، تشخيص دهد؟ آيا انسان ميتواند چيزی را که تغيير‌ناپذير است با کمک وسايلی که بطور همه‌جانبه و مداوم تغيير ميکند _ مثلاً انديشه انسان _ دريابد؟ انديشه ميتواند به يک ايده و يا آتمان و يا روح و امثالهم تصوری از پايدار‌بودن را القا نمايد و بگويد:" حقيقت اين است"، و از آنجايي‌که مکانيسم انديشه خود ترس از تغييرات مداوم را باعث ميشود، بناچار راهی می جوید و چیزی پایدار را تصور میکند _ نمودی ثابت را که در بين انسانها بتواند همواره باقی بماند، و نامش را عشق ميگذارد. انديشه خود بهيچ‌وجه پايدار نيست، تغيير ميکند؛ بدينسان هرآنچه را که او بعنوان يک چيز پايدار مطرح و معرفی کند، نميتواند پايدار باقی بماند. اينطور نيز ميتوان در نظر گرفت که انسان ميتواند تمامی زندگی خود را به خاطره‌هايش بند کرده و آنرا چيزی پايدار در نظر گیرد؛ و آنگاه تلاش کند اين سوال را برای خود پاسخ دهد که آيا چنين چيزی بعد از مرگ نيز به حيات خود ادامه خواهد داد؟ انديشه اينها را خلق ميکند، به آن استمرار ميبخشد، هرروز به آن خوراک داده و خود را بدان ميچسباند. اين تصور و توهمی بسيار بزرگ است، و از آنجاييکه انديشه و فکر در زمان حيات دارد، و آنچه را که ديروز تجربه کرده، در فردا و يا فرداهای ديگر بياد ميآورد؛ بنابراين در اين رابطه مقوله‌ای بنام زمان خلق میشود. با اين اوصاف در اينجا از سويی پايدار‌بودن زمان مطرح ميشود و از سويی ديگر تداوم ايده‌ای که فکر بجای خود دامن‌زننده آن نيز ميشود، اينکه بهرحال حقيقت ميتواند چيزی باشد که دست‌يافتنی است. همه اينها محصول انديشه و فکر است _ ترس، زمان و دست‌يافتنی‌بودن حقيقت، و اينکه ميتوان از حياتی برخوردار بود که در همه اعصار تداوم يابد.

_" اما آنکس که فکر ميکند، اين انديشه‌گر و يا متفکر، او کيست _ انديشه‌ورزی که تمام اين موضوعات و مسائل در درون ذهن او مطرح ميشود؟"

_ آيا اساساً در اينجا انديشه‌ورزی هم هست، و يا اينکه تنها انديشه هست که تجسمی از انديشه‌ورز را شکل میدهد؟ و اينکه بعد از خلق اين انديشه‌ورز، پايدار‌بودنش را، تجسمی از روحش را، وجود آتمان در او را و از اين قبيل تصورات را شکل داده و گمانهايی از اين دست را دامن ميزند؟

_" آيا منظور شما اين است که اگر من دست از انديشيدن بکشم، حياتم بدون کمترین نقصانی و بدون هيچ مانعی پيش خواهد رفت؟

_ آيا هيچگاه با وضعيتی آنچنان طبيعی برخورد داشته‌ای که انديشه بطور کامل بيرون از صحنه باشد؟ و در صورت وقوع چنين حالتی، آيا تو به حضور خود بعنوان يک انديشه‌ورز، يک مشاهده‌گر، و يا کسی که دارد چيزی را تجربه ميکند، آگاه و واقف بوده‌ای؟ فکر عبارت است از پاسخی که از بطن خاطرات و يادها به جلوی ذهن می آيد، و از جمع‌بند تمامی اين يادها و خاطرات و تجارب، همان متفکر و يا موجودی که انديشه ميکند، شکل ميگيرد. اگر انديشيدن _ که همان مراجعه به يادها و تجارب ميباشد _ غايب باشد، آيا ديگر از موجوديت چيزی با نام " من " سخنی در ميان خواهد بود؟ چيزی را که ما اينقدر در موردش سروصدا راه انداخته و به بحث و فحص آن ميپردازيم؟ البته منظور از اين گفته آن نيست که شخص مغزش را از دست داده‌باشد، و يا شخصی که در روياها و خيالات واهی غوطه‌ور است، و يا فردی که انديشه‌اش در کنترل حالتی از سکون و سکوت قرار داشته باشد، بلکه ما درباره ذهنی صحبت ميکنيم که بطور کامل و همه‌جانبه بيدار و هوشيار هست. اگر هيچ اثری از انديشيدن و کلمه نباشد، آيا ذهن بطور کامل و همه جانبه در حالت و وضعيت ديگری سير نميکند؟

_" به يقين در اينجا چيزی بغايت متفاوت بروز خواهد کرد، آنهم زمانيکه " خود" دست به عمل نزند، "خود" تلاش نکند که نقش ایفا کند؛ با همه اينها تشريح اين موضوع نميتواند تأکيدی به اين نکته باشد که چيزی بعنوان خود نميتواند اساساً موجوديت داشته باشد _ چون مثلاً نميبايست دست به عملی بزند."

_ طبيعی است که موجوديت دارد! "من"، " اگو"، تمامی مجموعه خاطرات وجود دارد. ما تنها و تنها زمانی متوجه آن ميشويم که چالش و يا تصميمی خاص مطرح باشد، و شايد که همانند موجودی بخواب رفته، و يا حتی ابن‌الوقت در گوشه‌ای انتظار ميکشد تا برای دست‌زدن به عملی و برای ابراز وجود خودش را بنماياند. يک آدم حريص همواره با حرص و آز خود درگير است؛ شايد او متوجه شده باشد که در لحظاتی اين حالت در او فعال نيست، اما اين خصوصیت وی همواره در ميدان عمل بوده و مترصد فرصت ميباشد.

_" اين موجود زنده و فعال چيست که خودش را در درون حرص نمودار ميسازد؟"

_ کماکان همان حرص هست. اين دو يکی هستند و تفکيک ناپذيرند.

_" من آنچه را که شما « اگو » ميناميد کاملاً درک ميکنم، « من » بعبارت ديگر همان خاطرات و يادها يا همان حرص، تلاشی سلطه‌جويانه و يا تمامی اشکال و نمودهای بروز ايده‌ها و نظراتش در قبال همه امورات را، با اينهمه آيا چيزی غير از اين «خود» وجود ندارد؟ اگر در اينجا خودی نباشد، با توجه به گفته شما، آيا متعاقباً فراموشی و نسيان غلبه نمیکند؟"

_ زمانيکه سروصدای اين کلاغها آرام گيرد، در اينجا چيزی بروز ميکند: بطور مشخص، کنکاشی که در ذهن جريان مييابد _ مسائل، نگرانيها، تقابل و تضادها، حتی همين تحقيق در اين زمينه که آيا پس از مرگ چيزی هست که از انسان باقی ميماند. اين سوال تنها ميتواند زمانی پاسخ درخورش را بيابد که ذهن بيش از آن ديگر حريص و يا حسود نباشد. اين نکته که چه چيزی پس از مرگ روی ميدهد موضوع زياد مهمی نيست، آنچه که مهم است اين است که آيا ميتوان به همه اشکال و نمودهای خصوصيتی درون خود پایان داد؟ تنها معضل و مسئله واقعی همين است _ نه اينکه واقعيت چيست، نه اينکه آيا چيزی هم هست که در درون انسان و يا بيرون از انسان از حياتی دائمی برخورد باشد، و در طی قرون و اعصار بدون هيچ تغييری تداوم يابد و از اين قبيل _ بلکه آن ذهنی ميبايست در مدنظر و توجه قرار گيرد که تحت‌تاثير فضای فرهنگی و شرائط زندگی خود قرار گرفته و نسبت به آن عرصه‌هايی که موظف و پاسخگو ميگردد. توجه به چنين ذهنی حائز اهميت است. و اگر ساده‌تر گفته شود این است که: چگونه يک ذهن ميتواند خودش را برهاند و خودش را بطور عميق و بنيادين بازیابد؟

_" برای رهايی خود از کجا و چگونه ميبايست شروع کنم؟"

_ تو نميتوانی خودت را برهانی. تو خود ريشه و هسته تمامی اين موضوعات هستی؛ زمانيکه تو سوال ميکنی: "چگونه"، در واقع دنبال يک متد ميگردی که آن موجود درون ترا نابود کند، اما خود در بطن چنين پروسه‌ای کماکان " خودی " و هويتی ديگر را خلق ميکنی.

_" اگر مجاز باشم که از شما باز هم چيزی سوال کنم: با همه اين اوصاف جاودانگی چه مفهومی ميتواند داشته باشد؟ مرگ پايان است، و پايان راه زندگی همان پايان غم و درد و اندوه است. بشر همواره و بدون لحظه‌ای توقف در جستجوی جاودانگی بوده، بدنبال شرائطی بوده که مرگ در آن وجود نداشته باشد."

_ شما بازهم به همان سوالی برگشتيد که در واقع اينطور است: چه چيزی بی‌زمان است، چيزی که فرای انديشه حيات داشته باشد؟ آنچه که فرای انديشه عملکرد داشته باشد، پاکيزه گی و خلوص است، و انديشه، عليرغم همه اعمالی که بدانها مبادرت ميورزد، هيچ‌گاه نميتواند تاثيری در آن داشته باشد، چون انديشه همواره کهنه است. اين پاکی و خلوص است، بهمانگونه عشق نيز، که مرگ نمی شناسد؛ اما اگر قرار باشد چنين حالت و چنين چيزی بروز کند، آنگاه ميبايد ذهن از تمامی هزاران ديروز و ديروزها با همه آن يادها و خاطره‌هايش رها باشد. و آزادی نمود حالت و شرائطی است که در آن اثری از کينه، خشونت، وحشيگری موجوديت ندارد. حال چگونه در حاليکه ما همه اين امور را در زندگی روزمره خودمان داريم، آنها را موقتاً در گوشه‌ای رها کرده و درباره جاودانگی، عشق و يا حقيقت سوال کنيم؟


نوشته شده در ساعت: 06:09 pm توسط: فرا - مرزی

نظر شما  


24.10.08
     
تغییر در روان انسان، تنها انقلاب واقعی

  


۴


خورشيد هنوز بالا نيامده است؛ ميتوان درخشش ستاره صبحگاهی را از لابلای درختان ديد. سکوتی خارق‌العاده و عميق حاکم بود. نه همانند سکوتی که ميان دو صدا ايجاد ميشود و يا سکوت بين دو ضرب و يا بين دو نت موسيقی شکل ميگيرد، بلکه سکوتی است که هيچ علتی ندارد _ نمود سکوتی است که از همان ابتدای جهان ميبايست بوده باشد. اين سکوت تمامی دره‌هاو تپه‌های اطراف را در احاطه خود گرفته‌بود.

حتی فراخوان‌های اين دو جغد بزرگ که از دوسوی دره يکديگر را صدا مي‌زدند، نيز نميتوانست اين سکوت را بشکند، و يا سگی که در آن دورها نسبت به آخرين نمود صبحگاهی مهتاب پارس ميکرد؛ اين صداها و اين آوازها نيز بخشی از اين سکوت بی‌قياس بودند. خنکای شبنم صبحگاهی آنچنان عميق و سنگين بود که در زمان بالا‌آمدن خورشيد از پشت تپه‌ها، قطرات شبنم در رنگهای متنوع و زيبايی، آنچنان خودنمايی ميکردند که خود بخشی از زيبايی صبحدم شدند.

برگهای درخت " ياکاراندا " زير بار اين شبنم صبحگاهی سنگين شده‌بودند و همزمان پرندگان نيز برای شستشوی صبحگاهی خود آمدند، و با منقارهايشان با جديت درلابلای پرهای خود مشغول بودند، آنهم پيش از آنکه قطرات شبنم از روی برگهای درخت برروی پرهايشان بريزد. کلاغها مثل هميشه هيچ آرام و قرار نداشتند و از شاخه‌ای به شاخه‌ای و از درختی به درخت ديگر ميپريدند، و يا نُکهای خودشان را با کشيدن روی برگها و شاخه‌ها تيز ميکردند و با پرزدنهای مداوم بالهايشان را صاف و جمع و جور ميکردند. حداقل بيش از يک دوجين از آنها روی يکی از شاخه‌ها قرار داشتند، و همچنين بسياری از پرندگان ديگر نيز، در درون شاخ و برگهای اين درخت پراکنده شده‌بودند، و همه آنها به شکلی مشغول شستشوی صبحگاهی خودشان بودند.

و سکوت هرچه بيشتر خود را گسترش ميداد و بنظر ميرسيد که تا دورترهای پشت تپه‌ها نيز تسلط دارد. صدای خنده و شلوغی معمول و هميشگی کودکان به‌آرامی به گوش می رسید و دهکده داشت بيدار ميشد.

بنظر روز سردی خواهد شد و حال تپه‌ها هرچه بيشتر نور خورشيد را به خود جذب می کنند و پهنه گسترده‌تری از تپه‌ها زير نور خورشيد قرار ميگيرد. اينها تپه‌هايی بسيار قديمی بودند _ شايد حتی قديمی‌ترين تپه‌های دنيا _ با اشکال خاصی از ترکيب سنگ و خاک که با دقت و توجه خاصی با يکديگر ادغام شده و شکل گرفته‌اند و انگار که همه اين سنگها به يکديگر چسبانده شدند؛ با اينهمه هيچ بادی و يا خنکای شبنم صبحگاهی نخواهد توانست آنها را از جايشان تکان دهد.

در دورتر‌ها اين دره به شهرهايی منتهی ميشد، و راهی که از آن طريق به روستايی ديگر ميتوان رسيد. راهی که آنچنان ناهموار و سخت بود که هيچ ماشينی و يا اتوبوسی نمتيوانست از آن عبور کرده و سکوت و آرامش اين دره را برهم زند. البته در اينجا ارابه‌هايی بودند، اما صدای آنها با تپه‌ها همگون بود. آبی که در مجرای رودخانه‌ای خشک در حرکت بود، همان آبی بود که از بارش باران سنگين ديروز شکل گرفته و حال با رنگی که معجونی از قهوه‌ای، زرد و سرخ بود در مسير معمول اين رودخانه در حرکت بود، حتی همين حرکت آب نيز بگونه ای پيش ميرفت که انگار خودش را با تپه های اطراف هماهنگ کرده است. و روستائيان نيز درست مثل صخره‌های اطراف در هماهنگی با اين مجموعه قرار داشتند.

بدينسان روز پيش پيش ميرفت و در انتهای آن و در شامگاهان، زمانيکه آفتاب پشت تپه‌های غربی غروب کرد، سکوت از آن دورها مجدداً برگشت، تمامی تپه‌ها، درختان و حتی تمامی علفها و بوته‌های کوچک را نيز در برگرفته و بر همه آنها احاطه يافت. و همزمان ستاره‌ها نيز شروع به چشمک‌زدن کردند، سکوت آنچنان زنده و جاندار شده بود که ميتوانستی آنرا در جان خود حس کرده و لمس کنی.

چراغهای روستا خاموش شده بودند و با بخواب‌رفتن روستا، بر عمق سکوت بيش از پيش افزوده شده و غلظت آن فراگيرتر شده بود و بطرز شگفت‌انگيزی همه چيز را در برميگرفت. حتی تپه‌ها نيز ساکت تر شده بودند، چون آنها نيز پچ پچ ميکردند و حال بطور کامل دست از اين کار شسته و بنظر ميرسيد که بطرز بيسابقه‌ای سنگينی خودشان را از دست داده‌اند.

***

زن ياد آور شد که چهل و پنج ساله است، با اينهمه خيلی مرتب و با سليقه بنظر ميرسيد، لباس "ساری" زيبايی پوشيده بود و در دستانش نيز النگوهای زيبايی انداخته بود. بگفته او، پيرمرد همراهش، عموی او بود. هرسه روی زمين در ايوانی نشسته بوديم که مشرف به باغ بزرگی بود که در آن چندتايی درخت انبه، يک درخت بيد، و درختانی تازه کاشته شده نخل قرار داشتند. زن بشدت ناراحت و افسرده بنظر ميرسيد. دستانش متأثر از ناآرامی درونی‌اش مداوماً ميلرزيد و بنظر ميرسيد که تلاش بسيار زيادی میکند که خودش را کنترل نموده تا مبادا در زمان حرف‌زدن لرزشی در صدايش باشد و يا احياناً بغض‌اش بترکد.

عموی زن گفت:" ما برای صحبت در مورد وضعيت برادرزاده‌ام پيش تو آمده‌ايم. چند سال پيشتر از اين شوهرش فوت کرد و پس از آن در مدت بسيار کوتاهی پسرش و حال برای ريزش اشکهايش پايانی نميتوان متصور شد و اينکه بدينسان نه تنها از روال عادی زندگی بدور افتاده، بلکه هرروز پيرتر و شکسته‌تر ميشود. ما نميدانيم که بالاخره چکار بايد بکنيم. مشاوره‌ها و پيشنهادات پزشکان نيز بنظر ميرسد که کارساز نباشد و او هر چه بيشتر پيوندها و مناسبات عاطفی خود با بچه‌های ديگرش را از دست ميدهد. هرروز لاغرتر و لاغرتر ميشود. ما نميدانيم که چگونه اين مسائل ميبايست پايان يابد، و او بهمين خاطر اصرار کرده‌بود که برای مشاوره پيش شما بياييم."

_" من شوهرم را حدود چهار سال پيشتر از اين از دست داده‌ام. او خودش دکتر بود و بخاطر سرطان فوت کرد. بنظر ميرسد که او بيماری خودش را سالها از من پنهان ميکرده، چون تنها در آخرين سال پيش از فوت، من از وجود اين بيماری در جانش مطلع شدم. او از درد بسيار عذاب ميکشيد، اگر چه پزشکان به او مداوماً مورفين تزريق ميکردند و يا بعضاً داروهای ديگری را تجويز ميکردند. با اينهمه او در برابر چشمانم هرروز پژمرده‌تر و کوچکتر ميشد، تا اينکه برای هميشه مرا ترک کرد."

بخاطر اشکهايی که بی‌اختيار از چشمانش جاری شده‌ بود، صحبتش را قطع کرد. در ميان باغ روی درختی، کبوتری نشسته و بطور خيلی آرام صدايی از گلويش در ميآيد. رنگش ترکيبی از قهوه‌ای و خاکستری بود با کله‌ای کوچک و اندامی که در مقايسه با آن کله، بزرگ نمايان ميشد _ البته نه آنقدر بزرگ، چون بهرحال اين يک کبوتر بود. ناگهان پريده و از آنجا دور شد و متأثر از پروازش، شاخه‌ای که رويش نشسته بود، به تکان افتاده و آنگاه به آرامی در جای خود باقی ماند.

_" اين تنهايی کنونی‌ام را که بدان دچار شده‌ام نميتوانم تحمل کنم. زندگی بدون وجود او برايم کمترين مفهوم و معنی ندارد. من بچه‌هايم را دوست داشتم؛ آنها سه تا بودند، يک پسر و دو دختر. روزی پسرم از مدرسه شبانه‌روزی محل تحصیل‌اش نامه‌ای برايم ارسال کرده و در آن از وجود کسالتی در تن خود صحبت بميان آورد و اينکه حالش خوب نيست و پس از گذشت چند روز از دريافت نامه، با تلفن‌گرامی که مدير مدرسه برايم فرستاد، مطلع شدم که پسرم فوت کرده است."

در اينجا ديگر او نتوانست خودش را کنترل کرده و به هق‌هق افتاد. پس از آن نامه‌ای را بمن نشان داد که طبعاً ميبايست از پسرش باشد که در آن قيد شده بود: بخاطر احساس ناراحتی و کسالت مايل است به خانه نزد مادر و خانواده‌اش برگردد و اينکه ابراز اميدواری کرده بود که همه چيز بخوبی و خوشی پيش برود. زن توضيح داد که بچه‌اش همواره مواظب او بوده و توجه خاصی به او داشته است؛ اين پسر حتی مايل نبود که برای تحصيل برود، و بيشتر تمايل داشت که با او و در کنار او بماند. و اما زن به نحوی از انحاء او را مجبور کرد که برای تحصيل برود، با ترس از اينکه اندوه‌اش تأثير منفی روی آن پسر جوان بگذارد. حال ديگر خيلی دير شده بود. دخترها توجه آنچنانی نسبت به همه آنچه که ميگذشت از خود نشان نميدادند، چون هنوز خيلی خردسال بودند.

بناگهان زن با حالتی نزار پرسيد:" من نميدانم چکار بايد بکنم. مرگ پسرم بگونه‌ای غيرمنتظره زندگی‌ام را بخاک سياه نشانده است. حتی خانه‌ای را که بخاطر ازدواجمان ساخته بوديم و برايمان بسيار عزيز بود نيز، حال از هم وارفته و همه چيز آن بخاطر حوادثی که روی داده دارد از بين ميرود."

عموی زن ميبايست فردی مؤمن و معتقد باشد، کسی که تداوم و غلبه سنتها است، چون او اضافه کرد:" اين خواست خداست که او پيش شما برای مشورت بيايد. او همه مناسک متناسب با وضعیت فعلی را بطور کامل اجرا کرده، اما هيچکدام نتوانستند به او کمک کنند. حتی اعتقاد به حیات دوباره نیز نمي‌تواند منشاء تسلی او باشد. البته خودش مايل نيست در اين زمينه‌ها صحبت کند. بنظر او همه اين امور، مسائلی پوچ و بی‌معنی هستند، و بدينسان هيچکدام از ما نتوانسته‌ايم منشاء هيچ کمکی و تسلی‌خاطری برای او باشيم."

_ آيا واقعاً ميخواهی که در اين باره صحبت کنيم _ و عميقاً و بنياداً تمامی ريشه‌های قضيه را در برابر چشمانمان قرار دهيم؟ و يا اينکه تنها برای شنيدن برخی نصايح و از اين قبيل به اينجا آمده‌ای تا بدينسان نسبت به اين غم خود تسکين بيابی؟ يا مايلی که با بررسی‌کردن و با اين و يا آن استدلال معين اندوه و غم خود را با شنيدن کلماتی و اصواتی تسکين دهی؟

زن در جواب گفت:" واقعاً مايلم که در عمق مسئله پيش برويم، تنها چيزی که مرا به ترديد مياندازد اين است که آيا به اندازه کافی نيرو در اختيار دارم که گفته‌های شما را بتوانم درک کرده و دنبال نمايم یا نه. زمانيکه شوهرم هنوز زنده بود، در برخی از سخنرانی‌ها و صحبت‌های شما با هم شرکت کرده بوديم، اما حال فکر ميکنم که درک و دنبال‌کردن گفته‌های شما در شرائطی که من هم اکنون در آن قرار دارم، برايم کمی دشوار باشد."

_ چرا دچار اندوه هستی؟ لطفاً بمن جواب نده، چون همه آنها کلماتی بيش نخواهند بود که در واقع ناشی از تلاشی شکل ميگيرند که تو برای ترسيم اندوه و احساسات خود بکار خواهی برد، و نه آنچه که بعنوان واقعيت در قلب تو جريان دارد. اگر ما سوالی طرح ميکنيم، لطفاً جواب ندهيد. تنها گوش سپرده و تلاش کنيد که خودتان و درون حواس و احساسات خود آنرا بکاويد. چرا نسبت به مرگ چنين اندوهی شکل ميگيرد _ در هر خانه، از ثروتمند تا آدمهای فقير، از دست‌اندرکاران قدرت در اين سرزمين گرفته تا آن گدای ژنده‌پوش کنار خيابان؟ زمانيکه شما برای آنها گريه ميکنيد، آيا اين اشکها واقعاً منشاء کمکی برای شما خواهند بود؟ او برای هميشه رفته و ديگر بازگشت‌ناپذير است. کاری که شما انجام ميدهيد، در واقع هيچگاه باعث نخواهد شد که او برگردد. نه اشکها، نه باورها، نه همه اين مراسمهای عجيب و غريب و يا خدايان مختلف نخواهند توانست او را برگردانند. اين واقعيتی است که ميبايست بپذيری؛ تو در اين رابطه چيزی را نميتوانی تغيير دهی. اما اگر تو برای خودت گريه ميکنی، برای تنهايی خودت، برای زندگی تهی خودت، برای همه آن رضايتمندی که در کنار او نصيب تو شده بود، بخاطر محبتی متقابل، در چنين حالتی اگر درست نگريسته شود، آيا همه اين اشکها ناشی از تهی‌بودن زندگی خودت و نمودی از استغاثه‌های شغصی نيستند؟ شايد اولين باری باشد که اين امر باعث شده تا تو به فقر درونی خود واقف گردی. تو همه اينها را به گردن شوهرت گذاشته بودی، اينطور نيست، اگر ما مجاز باشيم که خيلی دوستانه در اين زمينه با هم صحبت کنيم، و اين وابستگی تو به شوهرت به تو آرامش و رضايت خاطر داده بود، اينطور نيست؟ همه آنچه را که تو هم اکنون احساس ميکنی _ از آنچه که از دست داده‌ای، درد ناشی از تنهايی و نگرانی _ همه اينها به شکلی از اشکال استغاثه‌های شخصی است، اينطور نيست؟ خودت به همه آنها نگاه کن. به قلبت فشار نياور و نگو که:" من شوهرم را دوست داشتم و بهيچوجه به خودم فکر نميکردم. من ميخواستم از او نگهداری و محافظت کنم و البته علاوه بر اين تلاش کرده‌ام که در بسياری مواقع بر او مسلط شوم؛ چون بهرحال همه اين امور برای شوهرم بوده و در اين ميان من هرگز به خودم نمی انديشيدم". حال او رفته، و شرائط کنونی ناشی از چنين خلاء درونی، در برابرت قد علم ميکند، اينطور نيست؟ مرگ او برايت تکان‌دهنده بوده و بطور واقعی شرائط ذهنی و حسی ترا برايت نمايان ساخته است. شايد مايل نيستی که به اين واقعيت بنگری، و بخاطر ترس و دلهره آنرا ناديده ميگيری، اما اگر کمی عميق‌تر به آن بنگری و بدون دلهره چهره واقعی موضوع را دريابی، خواهی ديد که تمامی اشکهايت بخاطر تنهايی خودت است، ناشی از فقر و ضعف درونی خودت ميباشد _ در واقع امر ناشی از دلسوزی برای خود ميباشد.

_" شما کماکان خيلی خشک و سخت با موضوع برخورد ميکنيد، اينطور نيست؟" زن اينچنين واکنش نشان داد. _" من برای کسب آرامش‌خاطر واقعی نزد شما آمده‌ام؛ آيا اين همه آن چيزی است که شما ميتوانيد در اختيارم قرار دهيد؟"

_ اين توهمی بيش نيست که بسياری از مردم در نظر ميگيرند _ اينکه اساساً تسلی روحی و تسکين روانی ميتواند وجود داشته باشد، و اينکه شخصی ديگر ميتواند اينرا در اختيارشان قرار دهد، و اينکه ميتوانی بدان دست یابی. من ترديد دارم که اساساً چنين چيزی وجود داشته باشد. زمانيکه تو دنبال آرامش روحی برای خود هستی، نميتواند طور ديگری باشد مگر اينکه تو در يک رويا وارد شوی؛ و زمانيکه همه اين تخيلات و تصورات در هم ميريزد، آنگاه تو عميقاً رنجيده و مغموم خواهی شد، چون تمامی آرامش روحی مورد نظر تو، از برابرت ميگريزند. بنابراين برای درک رنج و اندوه و يا برای غلبه بر آن، لازم است که عميقاً و دروناً بنگريم که قضيه از چه قرار است و در اينجا چه اتفاقی روی ميدهد و نه اينکه بخواهيم سرپوشی روی آن بگذاريم. آيا فکر نمی کنی که نشان‌دادن و مشخص‌کردن تمامی اين امور بهيچ‌وجه سخت‌بودن و بی‌احساس‌بودن نيست؟ چنین نگرشی نیست که مردم ميبايست از آن ترس داشته باشند. وقتی که تو تمامی اين امور را بطور دقيق دريابی، آنگاه بدون فوت وقت از تمامی مخمصه ناشی از آن اندوه، بدون هيچ زحمت و سختی، کاملاً سالم و سرزنده بيرون ميآيی، بدون اينکه هيچ واهمه‌ای از زندگی روزمره و حوادث آن در تو شکل گیرد. مرگ برای همه ما بهرحال امری اجتناب‌ناپذير است؛ بشر نميتواند از آن بگريزد. ما تلاش ميکنيم که انواع استدلالات و نتيجه‌گيري‌ها را در تصور خود شکل داده، و خودمان را به انواع و اقسام اعتقادات و غيره متصل کنيم تا بتوانيم بنحوی از انحاء از مرگ دوری جوییم؛ اما بهرحال با همه آن کارهايی که انسان انجام ميدهد، با اينهمه مرگ همواره در جای خودش قرار دارد؛ فردا، و يا ديرتر و يا حتی بعد از ساليانی دورتر _ او بهرحال در آنجا انتظار ميکشد. بشر بايد بالاخره يکبار هم که شده وضع خودش را با اين واقعيت اعجاب‌انگيز روشن کند.

_ " اما "، اينبار عموی زن شروع به صحبت ميکند، و بدينسان بازهم سنتها و اعتقاد به آتمان، به روح، به بازگشت مجدد حيات مثل نقش همیشه‌گی خود در مباحث، مطرح گردید. در اين لحظه او درست در بطن مبحثی قرار گرفته بود که با علائق‌اش هم‌خوانی داشت؛ موضوعی که او ميتواند همه دانسته‌هایش را، همه نقل‌قولهای منحصر بفردش را مطرح نمايد. در يک آن ميتوانستی متوجه شوی که چگونه او جابجا شده و حال بشکل چهار‌زانو نشسته و تمام هيکلش کشيده شده است و برقی چشمانش را روشن ساخته و آماده برای مباحثه و مبارزه ميباشد، آنهم مبارزه‌ای که در دنيا و کارزار کلمات و صوت جريان خواهد يافت. در چنين مباحثه‌ای او خودش را در جايگاه يک فرد متدين و در دفاع از مقدسات، باورها و سنتها ميبيند؛ سنتهايی که بخاطر تکرار و توجهات بسيار مداوم و عميق، کاملاً بی‌معنی و سطحی شده‌اند.

_" اما آتمان درون تک‌تک انسانها جای دارد. شوهر او نيز طبعاً پس از مرگ مجدداً به اين دنيا برگشته و بدينسان کماکان حياتش تداوم خواهد يافت؛ تا آن زمان که به اين واقعيت آگاه و متوجه شود که او يک برهمائی ميباشد. ما برای رسيدن به اين حقيقت ميبايست از لابلای بسياری دردها و تألمات روحی بگذريم. زندگی ما صرفاً تصوری بيش نيست؛ تمامی جهان تصوری بيش نيست. در اينجا تنها يک حقيقت وجود دارد و بس."

و بدين‌ترتيب او اين مبحث را ادامه داد و پيش رفت. زن نگاهی بمن انداخت، بدون اينکه از خود توجه آنچنانی به گفته‌های او نشان دهد و تبس�'م بسيار ظريفی در چهره‌اش نقش بست؛ و هردوی ما به کبوتری که مجدداً برگشته و در همان جای سابق خود نشسته بود، نگاه کرديم.

_ بر روی زمين و در درون انسان هيچ چيز مداوم و مستمری وجود ندارد. انديشه ميتواند به آنچه که خود بدان ميانديشد، تجسمی از استمرار بدهد؛ او ميتواند در شکل يک کلمه بدان تصور حيات مداوم بخشد، به يک تخيل و ايده، و يا به يک سنت. انديشه به اين نکته تأکيد ميکند که اين چيز بخصوص مستمر و پايدار است، اما آيا واقعاً اينطور است؟ انديشه خود منتجه تحرک خاطره‌ها و يادهاست؛ و آيا خاطره ميتواند يک چيز پايدار و مستمر باشد؟ انديشه ميتواند تصوری را خلق کرده و آنرا تداوم بخشیده و چيزی پايدار بنامد. با ناميدن آن بعنوان آتمان و يا هر چيزی که دلت ميخواهد، و اينکه آن تصور معين ميتواند چهره اين مرد و يا آن زن را مستمر باقی نگه دارد. تمامی اين مسائل ناشی از فعاليتها و تحرک انديشه و افکار است، چيزی که خالق ترس است و متأثر از اين ترس، اشتياق و تمايل دست‌يابی به چيزی پايدار شکل ميگيرد _ ترس از اينکه مثلاً انسان فردا چيزی برای خوردن نداشته باشد و يا سقفی که زير آن بخوابد _ و يا ترس از مرگ. اين ترس منتجه و ثمره انديشه است و يا حتی همان براهمان نيز خود محصولی از افکار و انديشه هاست.

عموی زن مجدداً به سخن آمده و ميگويد:" يادها و خاطره‌ها و افکار همانند شمعی را ميمانند. انسان آنرا خاموش کرده و مجدداً آنرا روشن ميکند؛ بشر چيزی را فراموش ميکند و پس از مدتی مجدداً آنرا بياد ميآورد. انسان ميميمرد و مجدداً متولد شده و در يک زندگی ديگر حيات مييابد. شعله شمع کماکان همان خواهد بود که بوده _ و البته در عين حال ميتواند همان نباشد. در آن شعله است که انسان چيزی مستمر و پايدار را درمی يابد."

_ اما شعله‌ای را که انسان در يک لحظه خاموش کرده ديگر همان شعله‌ای نخواهد بود که مجدداً از روشن‌کردن شمع بدست ميآيد. شعله قبلی از بين ميرود تا آنگاه شعله‌ای نوين بوجود آيد. اگر هرچيزی استمرار داشته باشد، آنگاه ديگر هيچ چيز نوی اساساً وجود نخواهد داشت. هزاران ديروزهای گذشته، هيچگاه نميتوانند مجدداً شکل گيرند؛ حتی يک شمع نيز سوخته و از بين ميرود. هرچیزی ميبايست از بين برود تا که يک چيز نو امکان پيدايش و بروز پيدا کند.

بنظر ميرسد که عموی زن نميتواند جايگاه دفاع از گفته‌ها و تذکره‌های ديگران را کماکان حفظ کند، بناچار بحث را کنار نهاده و به درون خودش برميگردد؛ در هم و برهم و البته عصبی، چون او خودش را کاملاً عريان نموده و چنان امکانی بوجود آورده بود که برادرزاده‌اش او را در چنين حالتی ببيند.

_" اينها چيزهايی نیستد که من خودم را با آنها درگیر کنم،" زن شروع به صحبت ميکند. " من خودم را دردمند احساس ميکنم. من شوهر و فرزندم را از دست داده‌ام، و با اينهمه دوتا بچه ديگر نيز دارم. چکار ميتوانم بکنم؟"

_ اگر برای اين دو بچه‌ات نگران هستی و نسبت بدانها در تو اين توجه و علاقه وجود دارد، لازم نيست خودت را نسبت به شخص خود و اندوه خود درگير کنی. تو ميبايست بهرحال از آنها نگهداری کنی؛ با خودخوری و دل‌سوزاندن برای خود، آنچه که تو آنرا " عشق نسبت به شوهرت " ناميده‌ای، و با گوشه‌گيري‌هايت، عملاً حالتی پيش ميآيد که اين بچه‌ها دچار کمبود محبت خواهند شد. آگاهانه و يا ناخودآگاه بسياری از ما انسانها خودخواه هستيم و تا زمانيکه به آنچه خودمان بدان اشتياق داريم دست مييابيم، همه چيز را خارق‌العاده ميدانيم. اما از لحظه‌ای که مسئله‌ای پيش آمده و حادثه‌ای رخ ميدهد، حادثه‌ای که عامل از هم پاشيدگی همه اين امور ميشود، از نااميدی و دردمندی جيغ و دادمان هوا ميرود، به اين اميد که شايد بتوانيم چيز خوب ديگری پيدا کرده و به آن بند شويم که طبعاً آنهم چيزی خواهد بود که بجای خود از بين‌رفتنی خواهد بود. بدينسان اين پروسه پيش ميرود و کماکان خودت را در چنين حالتی از سقوط قرار ميدهی. و عليرغم اينکه به عواقب و تبعات آن واقف هستی، با اينهمه بازهم خودت را به اينگونه موضوعات بند ميکنی. اما زمانيکه تمامی گستره چنين وابستگی‌هايی را با همه بی‌معنی‌بودنشان قلباً دريابی و عميقاً بدانها بنگری، آنگاه ديگر بهيچوجه اشکی از تو سرريز نخواهد شد، خودت را از سايرين مجزا و منفک نخواهی کرد بلکه با فرزندانت زندگی را با لبخندی روشن روی چهره‌ات دنبال خواهی کرد.


نوشته شده در ساعت: 05:03 pm توسط: فرا - مرزی

نظر شما  


22.10.08
     
تغییر در روان انسان، تنها انقلاب واقعی

  


۳

در ميان قبرها قبری بسيار خودويژه قرار دارد که با طاقهايی بشکل هشت که بصورت ديوارهای موازی ساخته شده، احاطه شده است. اين مجموعه با آجر ساخته شده که بمرور زمان و زير نور خورشيد و يا با بارندگيهای بسيار رنگ آن تيره‌تر و سياه شده است. در آنجا اطلاعيه‌ای نوشته شده که مردم روی اين قبر گل نگذارند؛ اما بنظر ميرسد که هيچکس به اين هشدار توجه نميکند، چون عملاً مردم روی اين قبر گل ميگذاشتند.

خيابانی پهن و مشجر و پوشيده از درختان اوکاليپتوس تا محوطه باغچه‌ای از گل رُز که با ديواری نيمه‌مخروبه محدود شده، ادامه مييابد. اين باغ با گلهای بسيار زيبايش بنظر ميرسد که خيلی خوب مورد توجه و نگهداری قرار گرفته؛ چمن آن بسيار خوب زده و آراسته شده است. توجه تعداد خيلی کمی از مردم به اين باغ جلب ميشد طوری که ميتوانستی براحتی در آنجا گشتی زده و به تماشای غروب آفتاب بايستی و ببينی که چگونه خورشيد از پشت درختان و مناره‌های معبد در افق ناپديد ميشود. بالاخص در وقت غروب اين باغ با آن سايه‌های بسيار بلندش بسيار آرامش‌بخش بوده، و از تمامی شلوغيهای بی‌انتهای شهر با همه نمودهای وحشتناک ناشی از تفاوت بين فقر و ثروت بدور بود. کوليها در ميان اين دشت، سبزی‌های معطر و گياهان دارويی را چيده و جمع‌آوری ميکردند. جای بسيار دنجی بود _ اگر چه اين مکان با دستان بشر به آرامی بسوی نابودی پيش ميرفت.

در گوشه‌ای بسيار دور در اين باغ، مردی دوچرخه‌اش را روی زمين رها کرده و خود در حالت مراقبه نشسته بود. چشمهايش بسته است و تنها لبهايش تکان ميخورد. او بيش از نيمساعت در چنين حالتی نشسته، کاملاً خارج از اين دنيا و از تمامی رفت و آمدهای پيرامون خود و حتی سروصداهايی که طوطی‌ها ايجاد ميکردند بدور بود. او بحالتی کاملاً بي‌حرکت مانده بود. با دستانش که در کيسه‌ای پارچه‌ای قرار داشت، تسبيحی را ميگرداند. او هرروز وقت غروب احتمالاً پس از کار روزانه‌اش برای عبادت به اين محل ميآمد. بنظر نميرسد که آدم ثروتمندی باشد، با اينهمه تقريباً سالم و تندرست بنظر ميرسد؛ او هميشه به همين گوشه معين ميآيد. وقتی در اينمورد از وی سوال شد، او توضيح داد که در حال مراقبه بوده است و به شکلی از اشکال دعا و يا باصطلاح مانترای معينی را تکرار ميکرده _ و اين برای وی کاملاً متناسب و کافی بنظر ميرسيد. او بدينسان خودش را نسبت به روال يکنواخت و خسته‌کننده کار روزمره آرامش ميداد. او در اين محوطه چمن‌کاری‌شده تنها مانده بود. پشت سرش يک غنچه تازه‌باز‌شده ياسمن قرار داشت؛ تمامی پهنه چمن اطراف مملو از عطر دل انگيز و حيات بخشی بود که از اين گل پخش شده و اين عطر دور و بر آن مرد نیز به مشام می رسید. با اينهمه بهيچ‌وجه براين طراوت و زيبايی واقف نگرديد، چون او در بطن حالتی از زيبائی‌های ساخته ذهن خودش کاملاً غرق شده بود.

مراقبه بهيچوجه تکرار يک کلمه و يا يادآوری از تجربه‌ای ناشی از صحنه و يا منظره‌ای زيبا نيست، و يا اينکه تلاشی برای برقراری سکوت باشد. اين امر کاملاً قابل درک است که يک دعا و يا بيان يک کلمه در آرام‌نمودن ذهن تأثيری قطعی ميگذارد، اما بهرحال اين نوعی از خواب‌کردن و هيپنوتيزم خود است. برای اين کار يک قرص خواب‌آور نقشی سريع‌تر ايفا ميکند.

مراقبه به اين مفهوم نيست که بخواهی خود را با انديشه معينی بپوشانی، و يا خود را در وضعيتی از لذت غرق کنی. مراقبه هيچ آغاز و پايانی را نمی شناسد.

وقتی که يک نفر ميگويد:" من امروز تلاش خواهم کرد که بتوانم افکارم را کنترل کنم، و حالتی از مراقبه را پيش ببرم، و يا سيستم کنترل تنفس را اجرا نمايم _ او در واقع در زندان شيوه‌ای تصنعی اسير بوده و خود را به بيراهه ميکشاند. مراقبه به معنی غرق‌شدن در يک ايده متعالی و يا تصوری خارق‌العاده نيست: شايد در بهترين حالت، اين کار در مدت زمانی معين تأثير داشته باشد، آنهم مدت زمانی که اين تصور و يا تخيل عملکرد دارد. اما از لحظه‌ای که اين بازيچه جاذبه‌اش را از دست ميدهد، زنجيره ناآراميها و بی‌تابی‌ها از نو آغاز بکار خواهند کرد. مراقبه به معنی دستيابی به راهی برای آرامش و تسلی خود نيست. ذهن مراقبه‌کننده خود همان ديدن است، بهوش و بيداربودن است، شنيدن بدون استفاده از کلمه است، بدون مفسر و حتی بدون مفهوم و معنی خاص _ در واقع مراقبه عبارت از توجه‌ای بی‌شائبه به تمامی اشکال و نمودهای روزمره و لحظه به لحظه زندگی و تمامی جنبه‌های حرکات آن ميباشد. و نيمه‌شب، زمانيکه همه اجزاء ارگانيسم در آرامش قرار دارد، در ذهن مراقبه‌کننده هيچ خواب و رويايی بروز نميکند، چون او در تمامی روز بيدار و هوشيار بوده است. تنها آنهايی که گُنگ هستند، آنها خواب ميبينند؛ تنها آنهايی که در بيدار‌خوابی روزمره قرار دارند و ناشی از وضعيت روزمره خود مجبور به اجرای برخی اعمال اجباری هستند، چنين افرادی در وقت شب ناچاراً به رويا و خواب دچار ميگردند. اما اگر ذهن بيدار هست، به همان اندازه که نسبت به حرکات و صداهای بيرونی، به همان اندازه نسبت به تحرک و فعاليت درونی و روان خود هوشيار و آگاه ميباشد و بدانها گوش ميسپارد، آنگاه برای چنين ذهنی و روانی آرامشی بدست ميآيد که بهيچوجه ساخته تفکر و انديشه نخواهد بود.

اين سکوتی نيست که يک مشاهده‌گر بتواند آنرا تجربه کند. هنگاميکه او قادر به شناسائی آن باشد، ديگر نميتوان آنرا سکوت ناميد. سکوت برای ذهنی که در حال مراقبه است، در محدوه‌ای بروز نميکند که بتوان آنرا شناسائی کرد، چون اين سکوت و آرامش هيچ مرزی را نمی شناسد. در اينجا تنها سکوت حاکم است _ سکوتی که در آن هيچ فضايی برای تجزيه و تفکيک باقی نمانده و نقطه پايانی بر آن گذارده ميشود.

 

تمامی تپه‌های اطراف را ابری فشرده در برگرفته و بارانی شديد صخره‌ها و بلوکهای سنگی را که در جای جای تپه‌ها پراکنده شده زير بارش خود قرار داده و آنها را بخوبی شستند. اطراف سنگهای خاکستری شيارهايی ايجاد شده‌اند و سنگهای سياه بخاطر شسته‌شدن زير باران در اين صبحدم تيره‌تر بنظر ميرسند. مردابها ميروند تا با آب باران پر شوند و قورباغه‌ها و مارمولک‌ها صداهای عميقی از گلويشان بيرون ميدهند. دسته بزرگی از طوطيان از مزارع اطراف آمده و در تلاش هستند در لابلای شاخه‌ها سرپناهی برای خود بجويند، و ميمونها از درختان بالا رفته و زمين سرخ رنگ به رنگی تيره در آمده است.

زمانی که باران ميبارد سکوتی اعجاب‌انگيز همه جا را در بر ميگيرد، و در اين صبح‌دم بنظر ميرسد که تمامی صداها در اين تنگه آرام گرفته‌اند _ چه از خانه‌ای روستايی که در اين جا قرار دارد و يا از تراکتور و صدای اره‌هايی که در حال بريدن چوبها هستند. تنها صدايی که بگوش ميرسد صدای قطراتی است که از سقف ميچکد.

احساسی اعجاب‌انگيز است که بتوان باران را در وجود خود احساس کرد، و با پوست خود آنرا لمس کرده و متوجه شد که چگونه زمين و درختان از باران مسرتی خارق‌العاده بچنگ ميآورند؛ مدتها بوده که بارانی نباريده و حال ديگر تمامی سوراخها و شکافهايی که پيشتر از اينها در زمين ايجاد شده بود، مسدود شده‌اند. تمامی صداهايی که از پرندگان بگوش ميرسيد، با بارش باران خاموش شده‌اند؛ ابرها تيره‌تر و سنگين‌تر از سوی شرق به پيش ميآيند، و به آرامی راه خود را بسوی غرب ميگشايند؛ تمامی تپه‌ها در احاطه آنها قرار دارند و عطر مسحورکننده زمين همه‌جا را در بر ميگيرد. تمام طول روز باران باريده است.

و صدای جغدها بود که در سرتاسر نيمه شب يکديگر را در جهات مختلف صدا ميکردند.

 

***

 

او آموزگار بود، يک برهمن، " دوهی " بسيار تميزی پوشيده بود. پاهايش لخت بود و پيراهنی غربی نيز در قسمت بالاتنه در هماهنگی با لباس هندی خود پوشيده بود. چهره‌ای گشاده و چشمانی تيز داشت، بطور واضح بنظر ميآمد که در رفتار و اعمالش نرم و ملايم باشد، حالتی که در چگونگی احوالپرسی‌کردن او بخوبی نمود مييافت. قدی متوسط داشت و انگليسی را بسيار سلیس و روان صحبت ميکرد، دليلش اين بود که او در شهر معلم زبان انگليسی بود. بگفته خودش درآمدش آنچنان مکفی نيست و همانند بسياری از مربيان و آموزگاران در سراسر دنيا، او نيز مطرح ميکند که دخل و خرج ماهانه‌اش را بسختی سرهم ميآورد. طبيعی است که متاهل بوده و فرزندانی نيز داشته باشد، اما بنظر ميرسد اين موضوعی است که او آنرا ناديده ميگيرد، انگار که اين امر اهميت چندانی ندارد. او آدم مغروری بنظر ميرسيد، و با اين غرور ويژه‌اش، که ناشی از تجربه فردی خودش و يا از انجام عملی مشخص توسط خودش نبوده، و يا اينکه غروری که ناشی از اشرافيت موروثی باشد و يا از ثروت، بلکه غروری بود که از وابستگی به يک ريشه خانوادگی بسيار قديمی نشأت ميگرفت، خانواده‌ای که برگزار کننده و مجری بسياری از سنتهای قديمی اين سرزمين بودند، يک نمود بسيار سنتی ناشی از عملکرد انديشه و اخلاقيات، که در عمل هيچ سنخيتی با آنچه که او بطور روزمره انجام ميداد، نميتوانست داشته باشد. غرور و تکبر او از گذشته نشأت ميگرفت از آن زمانهايی که او خود يکی از نمايندگان اين سنتها بوده و کنار‌افکندن تمامی اينها و آنهم با همه مشکلاتی که در ارتباط با شرائط کنونی‌اش دارد، نمود اين حالت است که او همه اينها را چقدر غيرضروری و اضافی تشخيص داده است. لهجه‌ای جنوبی دارد، محکم و با صدايی بلند صحبت ميکند؛ او تأکيد ميکند که در بسياری از سخنرانيهای ما که در فضای باز صورت ميگرفت، شرکت داشته است. پدرش او را خيلی پيشتر از اينها به سخنرانيها آورده بود، آنهم زمانی که او نوجوانی بيش نبوده. بعدها زمانيکه او به اين شغل بسيار فقيرانه روی آورد، تنها قادر بود که سالی يکبار به اين گونه سخنرانيها آمده و در آنها شرکت داشته باشد.

_ "من سالهای زيادی است که به سخنان شما گوش داده‌ام. شايد بصورت ادراکی آنچه را که ميگوييد، ميفهمم، اما بنظر نميرسد که اين موضوعات بطور ريشه‌ای در من جای گرفته باشند. درست آن لحظاتی که شما در جايگاه سخنرانی قرار داشته و صحبتهايی را مطرح ميکنيد، گفته‌هايتان به جانم می نشيند و من آنگاه تلاش ميکنم که به غروب آفتاب، بهمانگونه که شما بدان اشاره ميکنيد، نگاه کنم _ موضوعی که مورد تأکيد مداوم شما در بسياری از سخنرانيهايتان بوده _ اما من نميتوانم اين موضوع را با جان خودم احساس کنم، من اين برگ را نميتوانم لمس و يا حس کنم، و يا مسرتی که از رقص نور آفتاب در سايه روشن برگها شکل ميگيرد. من تصور ميکنم که مطلقاً فاقد احساس هستم. همانطور که ميتوان انتظار داشت، اهل مطالعه هستم و کتاب زياد ميخوانم، چه در ادبيات انگليسی و چه از همين سرزمين. من ميتوانم با اشعار بياميزم و آنها را براحتی درک نمايم، اما زيبايی درونی آن کلمات از من ميگريزند. رفتارم بسيار سخت و خشن شده است، نه تنها در برخورد با همسرم و يا فرزندانم، بلکه در برخورد با همگان رفتاری کاملاً بی‌احساس دارم. در مدرسه و در برخورد با دانش آموزان بسيار خشن شده و حتی پيش ميآيد که سرشان داد ميکشم. بارها از خودم پرسيده‌ام چه اتفاقی افتاده که من احساس لذت در نگرش به خورشيد در وقت طلوع و يا غروب را از دست داده‌ام _ و آيا اساساً هيچگاه اين احساس در من بوده! و يا از اينکه در قبال تمامی دردها و تألماتی که در جهان امروز بوقوع ميپيوندد، هيچ احساس و يا درک روشن و واضحی ندارم، متاثر از همه اينها دچار ترس و دلهره ميگردم. بنظر ميرسد که از جنبه استفهامی و ادراکی من ميتوانم تمامی اين نکات را کاملاً مورد بررسی و ارزيابی قرار دهم _ واقعاً ميگويم _ با هرکس ميتوانم در اين زمينه مباحثه‌ای را پيش ببرم. چرا چنين شکافی بين قلب و ادراک وجود دارد؟ چرا در من عشق مرده است و يا در وجود من هيچ اثری از احساس همدردی و همگامی با سايرين نيست؟"

_ از پشت اين پنجره به اين درختی که در بيرون قرار دارد، نگاه کن. آيا ميشود اين درخت را خوب نگاه کرد؟ آيا ميشود نوری را که از لابلای آن ميگذرد، چشم‌اندازهايش، رنگهايش، چه در شکل و يا کيفيت آنرا در جان خود دريافته و حس کرد؟

_" من به آنها نگاه ميکنم، با اینحال، اين نگريستن هيچ پيامی برايم ندارد. ميليونها نفر مثل من فاقد کمترين احساسی در اين زمينه هستند. بهمين دليل من مجدداً مجبورم که اين سوال را تکرار کنم که: چرا چنين فاصله و شکافی بين ادراک آدمی و احساسات او وجود دارد؟"

_ آيا اين امکان وجود دارد که همه اين امور ناشی از تربيت غلطی باشد که ما پيش برده‌ايم، اينکه تنها به خاطره‌ها توجه کرده و تصور آن يادها برايمان اهميت دارد و اينکه هيچگاه از همان اوان کودکی از ما نخواسته‌اند که به يک درخت، يک گل، يک پرنده و يا به جريان آب بطور مستقيم نگاه کنيم؟ آيا به اين خاطر نیست که ما زندگی را به يک عمل کاملاً ماشينی تبديل کرده‌ايم؟ آيا متأثر از تراکم جمعيت وحشتناکی نیست که در حال حاضر با آن روبرو هستيم؟ طوری که برای يک شغل ساده هزاران نفر در صف قرار گرفته‌اند؟ و يا به اين دليل نیست که ما بيش از حد مغرور شده‌ايم، غرور ناشی از جايگاه خود، از سوابق فاميلی خود، نسبت به ريشه قومی و مليتی خود، و يا حتی غروری که نسبت به خلاقيت انديشه خود، بما دست ميدهد؟

_ " اگر روی صحبت شما به من است، من در جواب ميگويم: آری من آدم مغروری هستم!"

_ اما اين شايد تنها يکی از دلايل در مورد اقتدار ادراک و انديشه بر وجودمان باشد. غير از اين حالت، آيا ناشی از اهميت خارق‌العاده ای نيست که ما برای کلمه در همه عرصه‌های زندگی خود قائل هستيم؛ و هيچ چيزی قادر نيست برايمان فراتر از آن جلوه داشته باشد؟ و يا شايد ناشی از اين امر باشد که بارها با شما مخالفت شده و یا با ممانعت روبرو شده‌ايد، حتی مواردی نيز که خود متوجه آن نبوده‌ايد؟ در دنيای مدرن کنونی برای ادراک ارج بسياری قائل ميشوند، حال آنکه انسان هرچقدر عملی‌تر و زرنگ‌تر باشد، بهمان اندازه دچار پس‌رفت خواهد شد.

_" شايد همه اينها بشکلی از اشکال نقش داشته باشند؛ اما آیا اینها میتوانند دلایلی باشند که چنین تأثیر شگفت‌انگیزی روی ما را توجیه کنند؟ طبيعی است که ما در اين رابطه ميتوانيم زنجيره‌ای از روابط علت و معلولی را مطرح نماييم، اما آيا اين کار ما را قادر ميسازد که شکاف بين ذهن و قلب را بپوشانيم و پلی روی آن برقرار نماييم؟ اين نکته‌ای است که مايلم بدانم. من در همين راستا برخی کتابهای روانشناسی را مطالعه کرده‌ام، اما اينها طبعاً نميتوانند برافروزنده شعله‌ای در وجودم باشند، هرچند که فکر ميکنم همه اينها ديگر به اندازه کافی برايم دير شده."

_ آيا واقعاً ميخواهی که قلب و ذهن يکديگر را دريابند و با هم يگانه گردند؟ آيا همه اينها ناشی از اين نکته نيست که شما در زمينه توانايی‌های ادراکی دقيقاً کامل هستيد؟ شايد اين خواسته که بين قلب و ذهن ارتباطی برقرار گردد، يک خواسته و سوالی آکادميک باشد؟ چرا شما اينقدر خودتان را نسبت به همگامی و يگانگی بين قلب و ذهن درگير ميکنيد؟ همه اين نگرانيها و تمنیات خود نمودی ديگر از يک خواسته ادراکی است؛ و آيا اين مسئله بدين‌دليل مطرح نميشود که خود نمودی از نگرانی و اشتیاق به درک چگونگی عملکرد احساس در شما ميباشد؛ نگرانی نسبت به بخشی از وجود شما؟ شما زندگی را بين ادراکات از یک سو و قلب و احساسات از سوی دیگر تقسيم کرده و حال بشيوه‌ای کاملاً ادراکی و عقلايی تلاش ميکنيد که با کلمات نسبت به عملکرد قلب و احساسات واکنش نشان داده شود. چه اشکالی دارد که چنين حالتی بوجود آيد، بگذار همينطور باشد و خود تنها با همان قابليتهای ادراکی و عقلی خودت زندگی کن. آيا برايت اين امکان‌پذير است؟

_" من دارای احساسات نيز هستم."

_ اما آيا اين احساساتی که از آن صحبت ميکنيد، برداشتی رمانتيک و نمودی از حساسيت‌های عادی نيستند؟ آيا اين همان چيزی نيست که ما داريم در موردش صحبت ميکنيم؟ ما ميگوييم: بذار عشق بميرد؛ هيچ مشکلی نيست. شما آخرالامر با همان توانايی‌های عقلی و ادراکی خودتان زندگی کنيد، با همه اموری که با کلمه در ارتباط ميباشد، و با تمامی نمودها و نشانه‌های مستند خودتان. و زمانيکه شما در چنين حالتی عملاً و عميقاً زندگی را پيش ببريد _ چه اتفاقی روی میدهد؟ آنچه که شما را به تقابل درونی کشانده، تخريباتی است که انديشه و ادراک برایتان شکل داده است و شما ميبايد نقش اين تخريبات را در درون خود دريابيد، چيزی که شما برعکس با تمام وجود مورد پرستش و توجه قرار ميدهيد. اين حالت تخريبی مسائل زيادی ببار ميآورد. يقيناً شما نيز اثرات سوء ناشی از نقش و عملکرد سيستم مخرب عقل‌گرائی در جهان کنونی را می بينيد _ جنگها، رقابتها، قدرت‌طلبي‌ها _ و شايد شما نسبت به آنچه که احتمال دارد روی دهد، نگران باشيد، ترس از اينکه نااميدی در ميان مردم ريشه‌ای گردد. تا زمانيکه اينچنين تفکيکی بين احساسات و اداراکات عملکرد دارد، و يکی در تلاش برای حاکم‌شدن بر ديگری است، اين وضعيت قطعی خواهد بود که بهرحال ميبايست يکی ديگری را از پيش پای خود بردارد؛ هيچ پلی بين اين دو نميتوان برقرار نمود. با همه اينکه شما سالها به سخنراني‌ها آمده و به آنها گوش سپرده‌ايد، و شايد تلاش بسياری نيز بخرج داده‌ايد که اين دو را به يگانگی برسانيد، همه اين تلاشها و اشتياقات ناشی از عملکرد ادراک و عقل بوده و نمود حاکم‌شدن آن بر قلب ميباشد. عشق هيچ ربطی به هيچکدام از اين دو ندارد، چون عشق هيچ غلبه و تسلطی را نميشناسد. عشق محصول انديشه و فکر نيست، اينکه از قلب نشأت گرفته باشد. نه ناشی از تاثير کلمات است و نه متأثر از تلاش حواس انسان. شما ميگوييد:" من ميبايست در خود عشق داشته باشم و برای بدست‌آوردن آن ميبايد قلب خودم را دريابم." اما اين جستجو از پايه عقلی و ذهنی نشأت ميگيرد و بدينسان شما اين دو را کماکان در حالت تفکيک و مجزا نگه ميداريد: اين دو نميتوانند با يک پل به هم برسند و يا با استفاده از کلماتی که قصد داشته باشد به اين و يا آن هدف زيبا دسترسی يابد. عشق از همان پله نخستين زندگی مطرح است نه اينکه پس از گذشتن از مجموعه‌ای حرکات و تلاشها، و در انتهای راهی معين بدست آيد. آری عشق پايان راه نيست بلکه از همان ابتدا مطرح است.

_" با اين اوصاف من بايد چکار کنم؟"

حال چشمانش روشنتر بنظر ميرسيد؛ در جسم او تحرکی جای باز کرده است. او از پنجره به بيرون نگاه کرده و به آرامی شعله ور ميگردد.

_ شما کاری نميتوانيد بکنيد. خيلی ساده، در فضای باز بايستيد. گوش کنيد؛ و آنگاه ميتوانيد زيبايی و طراوت آن گل را دريابيد.


نوشته شده در ساعت: 03:31 pm توسط: فرا - مرزی

نظر شما  


17.9.08
     
تغییر در روان انسان، تنها انقلاب واقعی

  


۱۴

(ملاحظات کریشنامورتی در هندوستان)

پيرمردی بود که از سوی هزاران تارک دنيا و مريد مورد احترام و توجه قرار داشت. او توانسته بود سلامت جسمی خودش را بخوبی حفظ کند. سرش از ته تراشيده و کاملاً صاف بود و همان لباس معمول تارکين دنيا را که به رنگ زعفرانی است، بتن کرده بود. عصای باريک و بلندی در دست داشت که بنظر ميرسد، ساليان زيادی همراه او به اينطرف و آنطرف کشانده شده؛ همچنين صندل راحتی به پا کرده بود که بيشتر برای سواحل دريا مناسب ميباشند. ما روی نيمکتی در چشم اندازی بسوی رودخانه نشسته بوديم طوری که پل راه آهن درست در برابرمان قرار داشت و رود در همين نقطه بطرف چپ پيچ تندی ايجاد کرده و در آن جريان مييافت. در آنسوی رودخانه در اين صبحدمان مه غليظی گرفته بود و تنها نُک بالای درختان را میتوانستی ببینی. انگار آنها نيز در تداوم جريان آب و در سطح آن قرار داشتند. حتی نسيمی نيز نمی وزيد و پرستوها درست در فاصله بسيار نزديک به سطح آب در کناره‌های رود پرواز ميکردند.

اين رود بسيار کهن و مقدس بود، و از اقصا نقاط دنيا مردم بسيار زيادی به سواحل اين رود آمده تا آخرين روزهای عمر خود را در اينجا بگذرانند و همينجا مرده و سوزانده شوند. اين رود مورد احترام و عبادت قرار ميگرفت و از آن با آوازهای مذهبی ستايش کرده و حالت مقدس آنرا همواره حفظ ميکردند. در عين حال هر نوع آشغال و يا کثافات و پس مانده‌ای را در آن ميريختند؛ با اينهمه مردم خود را و لباسهايشان را در آن می شستند و از آب آن برای نوشيدن استفاده ميکردند؛ افرادی را ميديدی که در سواحل آن در حالت مراقبه قرار گرفته‌اند، چشمايشان بسته بود، کاملاً صامت و راست نشسته و لب بهم دوخته و هيچ صدائی از آنها بيرون نمی آمد.

اين رودی بود که عليرغم استفاده بی‌حدی که به مردم ميرساند، با اينهمه بشر کماکان آن را بیش از پیش آلوده ميکرد. در فصل بارندگی سطح آب گاهاً بين شش تا ده متر بالا ميآمد، تمامی کثافات و آشغالهای اطراف را روفته و تمام منطقه را با لجن و کثافت ميپوشاند، طوری که اين لجنها بعنوان کود در امور زراعتی مورد استفاده کشاورزان قرار ميگرفت.

اين رود با پيچ و تابهايی بسيار تند بطرف پايين ميرفت و حتی گاهاً ميديدی که بخاطر جريان تند آب، درخت کاملی را از ريشه کنده و همراه خود ميبرد. گاهاً ميتوانستی حيوان مرده‌ای را بصورت شناور روی آن ببينی و لاشخورها و کلاغها را که رويش نشسته و يا برای تکه‌ای از گوشت آن حيوان مرده با هم ميجنگند، و يا حتی گاهی ميتوانی دست، پا و يا حتی اندام کامل يک انسان را نيز روی آب ببينی.

 صبح امروز رود بطرز شگفت‌انگیزی آرام و بدون حرکت بود. ساحل آنسوی رودخانه را نميشد براحتی تميز داد. چند ساعتی ميشود که خورشيد بالا آمده، با اينهمه هنوز مه ناپديد نشده بود و بدينسان رود بحالتی اعجاب‌انگیز نمود گسترده‌تری یافته بود. پيرمرد اعتقادی عميق به اين رود داشت؛ او سالهای بیشماری را در سواحل اين رود گذرانده بود با همه مريدانی که دورش حلقه زده بودند؛ رفتارش بخودی خود چنان بود که انگار ميبايد چنین وضعیتی ابدی بماند، اينکه آنها بحالت مريد و او در حالت مراد و قطب بوده باشد. برای او اين رود ديگر امری علی‌السويه و عادی شده و اين امر بجای خود مايه تأسف بود. او ديگر با چشمانی به رود نگاه ميکرد که هزاران سال با همين نگاه بدان نگريسته شده بود. بشر به زيبايی و به زشتی عادت ميکند و در نگاه آنها زنده‌بودن و سرزندگی روز کاملاً ناپديد شده است.

- "چرا شما؟ "، جمله‌اش را طوری شروع کرد که در لحن او آهنگی از اتوریته وجود داشت،" عليه تمامی اصالتها، تمامی کتابهای مقدس که ما آنها را گرامی ميداريم موضع ميگيرييد؟ محتملاً شما توسط غربيها فاسد شده‌ايد، جائيکه آزادی با بی‌بندوباری يکی گرفته شده، جائيکه بشر، بغير از عده انگشت شماری، حتی نميدانند که نظم و ترتيب و ديسپلين عادی زندگی چگونه است. کاملاً واضح و آشکار است که شما هيچيک از کتب مقدس ما را نخوانده‌ايد. در يکی از اين صبحها که شما در حال سخنرانی بوديد، به صحبتهای شما گوش ميکردم؛ گفته‌های شما درباره خدايان، روحانيون، تمامی مقدسين و يا گوروها واقعاً برايم باورنکردنی بود. چطور انسان ميتواند بدون اينها زندگی کند؟ و اگر اينها را کنار بگذارد، ميبايد یا ماتریالیست شود و یا به فردی تبدیل گردد که دنبال مال و منال هست، که آنهم بنياداً غيرانسانی است. بنظر ميرسد که شما تمامی آنچه را که ما بعنوان علوم الهی ميپنداريم، نفی کرده و ناديده ميگيريد. چرا؟ من ميدانم که شما فردی بسيار صريح و جدی هستيد. ما تمامی کارها و گفته‌های شما را با حفظ فاصله معینی زير نظر داشتيم. دقت و توجه ما به حرفها و کارهای شما البته درست از نگاه برادرانه‌ ما نسبت به شماست. ما فکر ميکرديم که شما هم يکی از خودمان هستيد. اما حال ميبينيم که شما چنین مسائلی را مطرح ميکنيد؛ برايمان بسيار عجيب بنظر ميرسد؛ و البته اين امر مايه تأسف است، اينکه ما در راههايی کاملاً متفاوت ره ميسپاريم."

_ تقدس يعنی چه؟ آيا همان مجسمه درون معبد است يا يک سمبل و يا تنها و تنها يک کلمه هست؟ محدوده سلطه و عملکرد تقدس در کجاست؟ آيا ميتواند روی اين درخت تاثيری داشته باشد، يا روی اين زن روستايی که دارد بار سنگينی را حمل ميکند؟ آيا اینطور نیست که ميتوان به آسانی متوجه شد، شما اشياء را همانند چيزی مقدس و ارزشمند در نظر گرفته و مورد ستايش قرار ميدهيد؟ خوب اين مجسمه و يا تصويری که توسط دست و يا حتی ذهن انسان ساخته ميشود، چه ارزشی ميتواند داشته باشد؟ بنظر ميرسد اين زن، آن درخت، آن پرنده، موجودات زنده، در نهايت امر برايتان اهميتی بسيار آنی داشته باشند. شما زندگی را بين امر مقدس و غير مقدس، محترم و نامحترم تقسيم ميکنيد. اين تفکيک زمينه‌ساز کدورت و خشونت ميگردد. به زعم شما يا همه چيز مقدسند و يا نيستند. يا همه آنچيزهايی که شما ميگوييد، کلمات شما، انديشه‌هايتان، آوازهای مذهبی‌تان بسيار جدی و مهم‌اند، يا آنها عاملی ميشوند تا ذهن انسان برای نوعی خاص از شادمانی و مسرت فريب بخورد. چيزی است که از توهمات نشأت گرفته و بنابراين فاقد مفاهيمی جدی هستند. اينجا چيز مقدسی در کار هست اما چيزی نيست که خودش را درون کلمات پنهان نمايد يا درون اين مجسمه جای گيرد و يا حتی در درون تصاويری که توسط انديشه در درون ذهن شکل ميگیرد.

 

او با نگاهی مبهوت و سردرگم مينگريست انگار همه اينها فراتر از آنچيزی بود که او انتظار ميکشيد؛ او صحبت را قطع کرده و گفت:" ما درباره آنچه که مقدس و يا نامقدس است صحبت نميکنيم. موضوع از اين قرار است که چرا شما نظم و تبعيت از آن را رد ميکنيد؟"

- ديسپلين و يا آنچه که در شکل عام خود از آن تداعی ميشود هماهنگ‌نمودن خود با قوائد ناشی از روشی معين در عرصه سياسی، اجتماعی و يا مذهبی است. آيا همراه با اين هماهنگی و انطباق خود شکلی از تعارض و اجبار ميدان عمل پيدا نميکند؟ و آيا با اين کار برای خود بهايی بيشتر نسبت به واقعيت وجودی خود قائل نميشويم؟ در چنين همراه و هماهنگ‌شدنی براحتی ميتوان مبارزه‌ای مداوم و پايدار و يا يک بحران عميق را ديد؛ چيزی که عامل تخريب و نابودی ذهن ميگردد. بشر خودش را در راستای خواسته‌های يک عقيده و يا با آرزوی اجر اُخروی هماهنگ میکند. بشر با پذيرش ديسپلين در آرزوی کسب چيز ديگری است. برای رسيدن به چيزی، فرمان‌بر شده و خودش را قربانی ميکند و آن روش مربوطه _ خود حاکم و مسلط ميگردد. در اين مجموعه اثری از آرامش خاطر و آزادی نخواهد بود. ديسپلين به معنی آموختن است و آموختن بخودی خود نافی هر نوع تبعيت و مغاير با سلطه‌گزينی و يا سلطه‌پذيری است. ديدن همه اينها ربطی به بررسيها و تجزيه و تحليل کردنها ندارد. بصيرت نسبت به اين مفهوم که در بطن و محتوای ديسپلين چه چيزی نهفته است، خود نظم و ديسپلينی است که بطور مشخص همه چيز را در زمينه ساختار اين موضوع مورد غور و بررسی قرار داده تا به درک آن نائل آيد. و چنين حالتی از آموختن ربطی به جمع‌آوری اطلاعات ندارد، بلکه وارد‌شدن به بطن قضيه آنهم بطور مستقيم و آنی است. اينرا ميتوان ديسپلين واقعی ناميد؛ چون تو ميآموزی و نه اينکه خودت را با چيزی تطبيق دهی. و برای اينکه بتوانی بياموزی، ميبايد آزاد باشی.

-" آيا مفهوم حرف شما اين است که انسان هر کاری دلش ميخواهد ميتواند انجام دهد؟ بعنوان مثال آيا شما ميتوانيد قدرت حکومتی را ناديده بگيرييد؟"

- مطلقاً اينطور نيست. کاملاً واضح هست که ميبايد قوانين دولتی و جامعه را رعايت نمود، يا آنچه را که يک مامور پليس از تو ميخواهد؛ تا زمانی که اين قانون بهرحال تغيير کند. طبیعی است انسان ميبايد در يک سمت جاده رانندگی کند نه اينکه امروز در سمت چپ و فردا و يا پس از گذشت فاصله‌ای در سمت راست خيابان يا مثلاً در وسط جاده براند؛ چون بهرحال در اينجا ماشينهای زیادی در آمد و رفت هستند. بنابراين ميبايد قوانين رانندگی را رعايت کرد. اگر بشر تنها آنچه را که خود جالب ميبيند انجام دهد _ که البته ما گاهی مخفيانه کارهايی انجام ميدهيم _ طبعاً در اينجا هرج و مرجی همه‌جانبه بروز خواهد کرد و البته ناگفته نماند که چنين چيزی به انحاء گوناگون اجرا ميگردد. دست اندرکاران کسب و کار، سياستمداران و بطور کلی تقريباً همه آدمها با ماسکی از يک قيافه حق‌بجانب و درستکارانه خواسته‌های مخفيانه خودشان را دنبال ميکنند و اين امر البته عامل بوجود‌آمدن تمامی اين هرج و مرجهای دنيای کنونی است. ما مايليم که اين مخفی‌کاريها را با پوششی از قوانين و محدوديتها پيش ببريم. چنین چیزی را نميتوان آزادی ناميد. در سراسر دنيای کنونی ميتوان مردمی را با کتب مقدس ديد؛ چه در جهان باصطلاح مدرن و يا جهانی که آنرا عقب‌مانده ميناميم. آنها گفته‌ها و برداشت‌ها را به ذهن می سپارند، از آنها ملکه‌ای ميسازند، بارها و بارها آنرا تکرار ميکنند، اما انسان درون قلب خود وحشی، حریص و خواهان کسب قدرت و تسلط ميباشد.

آيا اين کتب مقدس اساساً میتوانند کمترين مفهومی هم داشته‌باشند؟ بهيچ وجه. اما آنچه که دقيقاً دارای مفهوم بوده و مشخصاً بچشم ميآيد، آزمندی بی ‌ايان انسانها، خشونت مداوم‌شان، تنفر و دشمني‌هاي‌شان ميباشد _ نه اين کتابها، معابد و مساجد و کليساها و از اين قبيل چيزها.

در جان پيرمرد ترسی بروز ميکند. او نيز طبعاً اميال خاص خودش را دارد، او نيز در آتش اشتياق‌هايش و پاسخ به تمايلاتش ميسوزد، و اين لباس چيزی نيست جز امکانی برای پوشاندن اين واقعيت.

- برای تمامی اين عذابهای رو به فزونی انسانها، ما کماکان وقت و نيروی خودمان را به روی اين سوال مقابله‌گرانه متمرکز ميکنيم که بفهميم کداميک از اين کتب مقدس بيش از ديگری مقدس ميباشد و همين نيز نمودی است از نابالغ بودن و ناپخته گی عميق انسان.

- "با اين حساب تو سنتها را نيز نفی ميکنی...؟"

- حمل کردن گذشته با خود و در زمان حال، اعمال و نيازهای زمان حال را در مضمون و مفهومی از گذشته معنی‌کردن، نابود‌کننده زيبايی و سرزندگی حيات در زمان حال است. زير فشار چنين اعمالی است که کمر انسانها در سراسر دنيا خم شده، حال چه در بالاترين جايگاه در جهان قرار داشته باشند و يا در يک ده کوره‌ای بسيار دور افتاده. سنتها هيچ چيز مقدسی ندارند، حال چه بسيار کهن باشند و يا خيلی هم مدرن. اين مغز انسان است که ياد و خاطره‌ای از ديروز يا سنتی را با خود حمل کرده و نميگذارد که آنها فراموش گردند؛ برای اينکه قادر نيست که يک چيز تازه را در برابر ديدگان خود تحمل نمايد. سنت برايمان نمود امنيت شده و دقيقاً زمانيکه بشر خودش را امن احساس ميکند، همان زمان سقوط ميکند. انسان ميبايست اين سفر را بدون احساسی از فشار، امری خودبخودی، بدون هرگونه تحريک و هيجانات کاذب، بدون اينکه تقدسی را در نظر گيرد، و يا نشانه‌ای را و يا اينکه خود را با قهرمان معينی چه در عرصه اجتماعی، دينی و غيره همساز گرداند _ اين راه را ميبايست به تنهايی و همراه با زيبايی و عشق پيش برد.

- " ما تارکين دنيا که هميشه تنها زندگی ميکنيم، آيا اينطور نيست؟"

مرد صحبت خودش را با اين سوال پيش ميبرد:" من از دنيا فاصله گرفته‌ام و ره درويشی گزيده و تمامی امور دنيوی را پس زده‌ام."

-  شما تنها نيستيد چون اين اعتقاد همراه شماست _ درست همچون اعتقادی که بشر نسبت به ازدواج دارد. و اگر مجاز باشيم در این زمینه بطور مشخص صحبت کنم: شما تنها نيستيد، برای اينکه شما " هندو " هستيد، درست همان حالتی که اگر حتی بوديست و يا مسلم يا مسيحی و يا حتی اگر کمونيست ميبوديد نيز نميتوانستيد تنها قلمداد شويد. شما در وابستگی قرار داريد. چگونه يک فرد ميتواند تنها قلمداد شود، آنهم زمانی که در وابستگی و پيوند با ايده‌ای قرار دارد؟ آنهم زمانيکه او خودش را در فرم و حالت يک ايده‌ای محدود مينمايد، حالت و فرمی که رفتارها و اعمال و مناسک معين خودش را طلب ميکند؟

- اين کلمه " تنها " ميبايد تداعی مفهومی تأثیرناپذیر باشد، خالص، آزاد، نمودی از يک تماميت و کليت باشد نه اينکه به اجزاء مختلف تکه تکه شود. وقتی تنها هستيد، ميتوانيد در اين دنيا زندگی کنيد، هرچند بهرحال موجودی غیرعادی قلمداد میشوید. البته فقط در تنها‌بودن است که يک عمل کامل و يک هم‌بودی عميق موجوديت مييابد؛ چون عشق همواره نمود يک موجوديت کامل ميباشد.


نوشته شده در ساعت: 10:14 am توسط: فرا - مرزی

نظر شما  


16.9.08
     
تغییر در روان انسان، تنها انقلاب واقعی

  

 

۲

( ملاحظات کریشنامورتی در هندوستان )

 

 در مراقبه کيفيت ذهن و قلب مهمترين نقش را ايفا ميکند. نه اينکه خواسته باشی به چيزی برسی و يا بر چيزی غلبه نمايی، بلکه کيفيتی از ذهن مطرح است که نمود خلوص و پاک‌بودن و حساسيت عميق باشد. وقتی که چيزی را نفی ميکنی و يا کنار مينهی، حالتی مثبت بروز ميکند. تجربه‌اندوزی و زندگی‌کردن در سايه اين تجارب، شفافيت و خلوص در مراقبه را تحت‌الشعاع قرار داده و از بين ميبرد. مراقبه وسيله‌ای برای رسيدن به هدف معينی نيست. در واقع مراقبه هم وسيله و هم هدف با هم و در کنار هم ميباشد. تحت تاثير تجربه‌اندوزی، ذهن و روان انسان هيچگاه به پاکی و بی‌آلايشی نخواهد رسيد. با کنارنهادن و ناديده‌گرفتن تاثيرات تجربه، شرائطی ايجاد ميگردد که ذهن ميتواند به حالتی از خلوص و پاکی دست يابد؛ اين حالت هيچگاه توسط انديشه و اشکال مختلف فعالیت‌های آن، بوجود نميآيد. مراقبه نقطه پايانی است بر انديشه و روند انديشيدن، البته نه با انجام عملی که به مراقبه مرتبط باشد؛ چون کسی که در مراقبه هست، خود با آن يگانه ميگردد. بدون مراقبه انسان همانند موجود کوری است که در ميان گستره عظيمی از زيبايی‌ها و نور و رنگ قرار گرفته باشد.

 

در کنار ساحل دريا قدم‌زنان پیش رفته و بگذار که خلوص کيفی مراقبه بر تو غلبه کند. وقتی چنین حالتی بروز میکند، سعی نکن آن را در چنگال خود مهار کنی. آنچه را که انسان در دستان خود محدود میکند، چيزی خواهد بود مثل يک تصوير و يا خاطره که در حافظه ثبت خواهد شد و یاد، همواره نمود چيزی است که در گذشته بوده و بدينسان نمودی از مرده‌ای بيش نيست. زمانيکه در لابلای پستی‌ و بلندي‌های تپه‌ها به پیاده‌روی مشغولی، بگذار زيبايی و يا حتی سختی زندگی خود بيانگر وجود خود باشد؛ این راهی است که تو بر درد و اندوه درون خود آگاه میگردی و میتوانی بر آن غلبه کنی.

مراقبه ريشه، بوته، گل و حتی ميوه و همه آنها ميباشد. تنها کلمات هستند که میوه را از گل و گل را از گیاه و ریشه جدا می سازند. با چنين تفکيکی، زيبايی و طراوت قادر به نمایان‌شدن نیست؛ شور واقعی زمانی بروز میکند که بتوانی کليت وجود را در هم و با هم مشاهده کنی.

 

جاده پيش رويمان، راهی بسيار باريک و پوشيده از سايه درختانی بود که در دو سوی آن قرار داشتند _ راه بسيار کوچکی که از ميان مزارع گندم کاملاً رسيده ميگذشت. نور خورشيد آنچنان تند و تيز بود که سايه‌های بسيار پررنگی ايجاد ميکرد. در دو سوی جاده دهکده‌هايی قرار داشتند که فقر و فلاکت و کثافت از سراپایشان بالا ميرفت. بزرگسالان چهره‌هايی نزار و مريض داشتند وليکن کودکان برعکس آنها با جيغ و داد همراه با وسايل گوناگونی مشغول بازی بودند و هرچندگاهی سنگريزه‌ای بطرف پرندگانی پرتاب ميکردند که در بالای سرشان و در لابلای شاخه‌ها نشسته بودند. صبحی بسيار خنک و دلپذير بود و از سوی‌تپه ها نسيم ملايمی ميوزيد.

سحرگاه امروز طوطی‌ها و " مرغ ميناها " سروصدای زيادی ايجاد کرده بودند. بندرت ميتوان طوطی‌ها را در ميان برگهای درختان تشخيص داد؛ در لابلای تنه درختان " تمر هندی " سوراخهای زيادی وجود دارد که آنها در آن لانه کرده‌اند. پرواز زيگ‌زاگی آنها همواره با هم و با علميات آکروباتيک همراه هست. مرغ ميناها روی زمين بوده و عموماً بی‌صدا به کار خود مشغول ميشوند. اجازه ميدهند تا آنجاييکه ممکن است به آنها نزديک شوی و بعد پرواز کرده و دور ميشوند. مرغ مگس‌گير ( نوعی پرنده کوچک مثل گنجشک ميباشد ) روی سيم تلگراف نشسته و تمامی محوطه را تحت کنترل خود دارد. صبحی بسيار دلپذير بود و آفتاب نيز هنوز آنچنان گرم نبود. فضايی روحانی بر تمامی منطقه احاطه دارد، با هوايی که مملو از آرامش و انتظار برای بيدار‌شدن انسانها بود.

در اين جاده يک گاری اسبی در حرکت بود؛ اسب را با چوبهايی بلند به چرخ گاری بسته بودند و او ارابه را با کمک این چوبها ميکشيد. روی گاری جنازه مرده‌ای قرار داشت که با کفنی سفيد و قرمز پوشيده شده بود، مرده‌ای را که قرار است به کنار رود برده و در ساحل آن بسوزانند. در کنار گاريچی مردی نشسته که بنظر ميرسيد از بستگان مرده باشد، جنازه در مسير حرکت گاری در جاده‌ای که آنچنان هم هموار نبود، مداوماً تکان میخورد و به کناره‌های گاری اصابت ميکرد. بنظر میرسد آنها راهی طولانی را طی کرده باشند، چون بدن اسب کاملاً پوشيده از عرق بود و جنازه نيز بنظر ميرسيد که در طی مسافرت آنقدر تکان خورده و به اينطرف و آنطرف خورده که حال مانند چوب خشکی باقی مانده است.

***

کمی ديرتر در همان روز مردی برای ملاقات آمد که به گفته خودش مسئول آموزش توپخانه در نيروی دريايی بوده است. او زن و دو فرزندش را نيز بهمراه آورده بود، و هيجان خاصی در حرکات و رفتارش بچشم ميخورد. پس از گفتگويی اوليه اظهار داشت که به شناخت خدا علاقه‌مند بوده و جويای يافتن اوست. آدم دقيقی بنظر نميرسيد، و تاحدودی نيز خجالتی بود. دستان و صورتی پهن و قوی داشت، اما صدا و لبخندش از خشونت و جديت خاصی حکايت میکرد _ چون بهرحال او کسی است که به نحوی از انحاء فرمان مرگ صادر ميکرد. انگار خدای مورد نظر او هيچ ربطی به کار و زندگی روزمره او نداشته و کاملاً از آن دور ميباشد. حالت عجيبی است، چون در در برابرت کسی قرار دارد که از سويی در جستجو و شناخت خداست و هم‌زمان شغلش بگونه‌ای است که به ديگران آموزش کشتن انسان‌های دیگر را میدهد.

او خودش را مردی مذهبی و با ايمان مينامد و به بسياری از مدارس مذهبی، و اين باصطلاح مقدسين نيز مراجعه کرده است. هيچکدام از آنها نتوانستند نياز او را برآورده نمايند و حال او راهی طولانی را با قطار و اتوبوس طی کرده که به ملاقات ما بيايد، چون او ميخواهد به اين نکته واقف گردد که چگونه ميتواند با اين دنيای عجيب و غريب کنار بيايد؛ کاری که بسياری از انسانها و مقدسين نيز در تلاش برای پاسخ بدان هستند. همسرش و فرزندانش بسيار آرام و مودبانه نشسته بودند، و درست در همين لحظه روی شاخه درختی در حياط خانه کبوتری نشست و به صدايی خفه‌ای به بق بقو کردن پرداخت. مرد حتی نیم‌نگاهی نيز بدانسو نيانداخت، و بچه‌ها نيز در کنار مادرشان بسيار آرام وليکن شق و رق نشسته بودند؛ آنها نيز بسيار هيجان‌زده و چهره‌هايی بسيار جدی داشتند، بدون کمترين تبسم و يا لبخندی.

 

_ تو هيچگاه نمی توانی خدا را بیابی؛ برای چنين امری هيچ راهی وجود ندارد. بشر انواع راهها، باورهای گوناگون، مريد و مراد و استاد و قطب و مرشد و غيره را از خود ساخته تا در پی‌گيری در راه دستيابی و يا رسيدن به شناخت خدا، او را ياری نمايند، و يا لااقل منشاء آرامش روحشان باشند؛ همه اينگونه رفتارها آنچنان ادامه داشته که هيچ پايانی را نيز نميتوان برايش متصور بود. در اين تلاش، آنچه که مايه تأسف است، اين است که اين جستجو به نحوی از انحاء در راستای يک تخيل و يا يک تصوير ساخته ذهن انسان پيش ميرود، تصوراتی که با مقياسهای معينی درون ذهن انسان طراحی ميگردد. در واقع امر آن عشقی که او در جستجوی آن است، دقيقاً با روش زندگی خودش از بين برده ميشود. شما نميتوانيد در حالی که سلاحی در دستان خود دارید، به جستجوی خدا بروید. خدا تبديل به نمودی سمبليک گشته، و يا به يک کلمه تبديل شده، که در عمل حتی همانها نيز مفاهيم خودشان را از دست داده‌اند، چون معابد و کليساها با کار و وجود خود آن مفهوم را نيز از آن زدوده و عامل نابودی آن شده‌اند.

حتی ممکن است که شما هيچ اعتقادی هم به خدا نداشته باشيد، با همه اينها شما نيز با آن باصطلاح معتقدين مذهبی يکسان هستيد؛ چون هردوی شما رنج ميکشيد و هردوی شما در درون يک زندگی تأسف‌بار و فاقد کمترين مفهومی غوطه‌ور هستيد؛ و سختي‌های ناشی از چنين حالتی از زندگی آنرا مطلقاً فاقد هر گونه مفهومی ميگرداند. واقعيت در انتهای سير حرکت انديشه‌ها قرار ندارد و خلاء درونی قلب هيچگاه نميتواند با کلمات پر گردد. ما به موجوداتی بسيار فعال و حیله‌گر تبديل شده‌ايم، سريعاً فلسفه جديدی را سازمان ميدهيم، و با اين کار در تلاش خواهيم بود تا اثرات سوء زندگی دردبار روزمره را از خود دور نماييم. ما تئوريهايی ميسازيم که بما نشان دهند، چگونه ميتوان به عمق قضايا رسوخ نموده و به آخرين دستآوردها نائل آييم، و در همين راستا عابدان و مريدان بسوی معابد رفته و خودشان را درون فانتزی‌های ذهن‌شان غرق ميکنند، فانتزيهايی که توسط اذهان خودشان ساخته شده است. طلبه‌گان و مقدسين هيچکدامشان هيچگاه حقيقت را در نمييابند. چون موجوديت هر دوی آنها در راستای تداوم سنتهاست، تابعی از فرهنگ و عادات، که آنها را به شکل طلبه و مقدسين بار آورده است.

حال ديگر کبوتر از آنجا دور شده و زيبايی ابرهای فراسوی تپه‌ها و کوهها به آرامی تمامی اين سرزمين را در بر ميگيرند _ آنجاست که ميتوان حقيقت را يافت، جاييکه هيچگاه بشر حقيقت درونی آنرا نجسته است.

 


نوشته شده در ساعت: 04:45 pm توسط: فرا - مرزی

نظر شما  


11.9.08
     
تغییر در روان انسان، تنها انقلاب واقعی

  

بخش اول

۱


( ملاحظات کريشنامورتی در هندوستان)

مراقبه به معنی فرار از دنيا نيست _ اينکه خود را از آن جدا نموده و دور خود حصاری بکشيم، بلکه دقيقاً به اين مفهوم است که تمامی عرصه‌های موجود در جهان کنونی را درک نماييم. طبعاً دنيا ميتواند کمی بيشتر از اينکه در فکر تامين مايحتاج خود از جمله مواد غذائی، لباس و يا سقفی بالای سرخود باشيم، دارای مفهوم باشد؛ آنهم با همه لذتها و دردهای آن، و ميتواند بيش از اينها نيازمند تأمل و توجه باشد.

مراقبه همان رهايی از اين دنياست؛ در چنين حالتی انسان ميبايست عمیقاً غيرعادی و غيرمعمول باشد. از همين لحظه هست که ديگر جهان برای او دارای مفهومی اساساً متفاوت خواهد بود، و آسمان و زمين برايش دارای زيباييهای جاودانه ميگردند. آنگاه ديگر عشق در اسارت لذت باقی نخواهد ماند. فرای همه اين موضوعات چيزی در انسان عمل خواهد کرد که ناشی از هيجانات کاذب، و يا رقابتها، و يا ناشی از تلاش برای خودارضائی و يا ثمره‌ای از تصورات نخواهد بود.

ساخت اتاق طوری است که بسوی چشم اندازی از يک باغ گشوده ميشود. دهها متر پايين تر از آن، رودخانه‌ای پهن و عميق جريان دارد که برای برخی از مردم مقدس محسوب ميشود؛ اما برای بسياری ديگر نمودی از جريان حرکت زيبای آب در فضای بيکران و پهن، در چنين صبحی، دلنشين ميباشد. براحتی ميتوان آنسوی رودخانه را ديد که چگونه درختان ميوه با فاصله‌هايی معين در عرض و طول کاشته شده‌اند و يا حتی ميتوان از اينجا غله زمستانی را که بتازگی کشت شده‌اند، تمیز داد.

چشم‌انداز اين اتاق بگونه‌ای است که براحتی ميتوان درخشش ستاره زهره را در بالای آسمان متوجه شد، و يا بالا‌آمدن خورشيد را که بآرامی از پشت درختان قد کشيده و همه جا را در احاطه خود ميگيرد؛ و همزمان رودخانه همانند يک مسير طلائی در زير پای خورشيد نمايان ميشود.

نيمه شب بود و تاريکی بر همه زوايای اتاق غالب بود؛ پنجره‌ای که بسوی بخش جنوبی آسمان قرار دارد، باز هست و در يکی از همين شبها ناگهان پرنده‌ای با بال زدنهای سريع و پرسروصدا، وارد اتاق شد. با روشن کردن چراغ و خارج‌شدن از تختخواب، ميتوانستی آن پرنده را ببينی که چگونه خودش را زير تخت جمع و جور کرده و به چشمانت خيره شده است. جغدی بود به ابعادی حدوداً نيم متر، با چشمانی گرد و گشاد، با منقاری که از وحشت و نگرانی باز مانده است. فاصله بين ما کمتر از یک متر بود و از اين فاصله ما به چشمان يکديگر نگاه ميکرديم. بخاطر نور و روشنايی و از سويی ديگر حضور انسان در کنار اين پرنده، وحشت او دوچندان شده بود. بدون اينکه چشمان ما يکبار هم پلک بزند، مدتی در اين حالت مانده و بهم خيره شده بوديم؛ با اينهمه او کوتاه نيامده و حتی از حالت تهاجمی او ذره‌ای کاسته نشد. از اين فاصله ميشد بخوبی چنگالهای پهن و نوک تيز، و در کناره‌های بالهايش پرهای نرمی را که در فواصلی بسيار نزديک بهم قرار داشتند، ديد. آنچنان اشتياقی در آدمی شکل ميگرفت که تمايل پيدا ميکردی او را با دستانت لمس کرده و مورد نوازش قرار دهی؛ اما کاملاً واضح بود که او چنين اجازه‌ای بتو نخواهد داد. بهمين خاطر چراغ را مجدداً خاموش کردم و پس از چند لحظه خاموشی تمام اتاق را در برگرفت. مدت کوتاهی پس از آن صدای بال زدنهای شتابزده پرنده بگوش رسيد _ تو براحتی ميتوانستی جابجايی هوا را که با بال زدنهای پرنده ايجاد شده بود، در کنار صورت خود حس کنی _ و بدينسان جغد اتاق را ترک کرده و دیگر هیچ‌وقت به آنجا برنگشت.

 

اين معبد يکی از معابد بسيار قديمی بود؛ بر اساس ادعاهای مردم حتی بيش از سه هزار سال قدمت داشته، اما تو ميتوانی حدس بزنی که مردم در چنين مسائلی چقدر غلو ميکنند. ناگفته نماند که اين معبد بسيار قديمی بود _ اوايل بعنوان معبدی بودائی شناخته شده بود؛ حدود هفتصد سال پس از آن دوران، به يک معبد براهمائی تبديل گرديد؛ و در جايی که مجسمه بودا قرار داشت، در آن زمان مجسمه‌ای از خدايان هندو قرار دادند. داخل معبد بسيار تاريک بوده و فضای خاصی بر آن حکمفرما بود. در راهروهای بسيار زيبا و با سايه روشنهای بسيار دلپذير، بوی خاصی به مشام ميرسد که خود ترکيبی بود از بوی حضور خفاشان و بوی عود که آنهم مداوماً در اين معبد ميسوخت.

زائرين به داخل معبد وارد ميشدند. کسانی که لحظه‌ای پيشتر از آن خود را در آب رودخانه غسل داده بودند، با تکان دستانشان و حرکاتی که برای ورود به معبد انجام ميدادند، پس از لحظه ای خود را روی زمين انداخته و در راستای تصاوير قرار داده شده در بالا به سجده ميپرداختند. فردی روحانی از اندرونهای معبد در حال خواندن آوازهای مذهبی بود، صدايش و روانی بسيار زيبای بيان کلمات بگونه‌ای بود که انسان مسحور شنيدن آن آواز ميشد. او کلمات را با هجاهايی بسيار روان و بدون کمترين تعجيلی ادا ميکرد، بگونه‌ای که تمامی فضای معبد کاملاً زیر نفوذ اين اصوات قرار گرفته بود. درون معبد افراد مختلفی، از کودکان گرفته تا زنان و مردان پير، در رفت و آمد بودند. افرادی را ميديدی که مناسک خاصی را بجای ميآوردند و يا کسانی که کت و شلوارهای اروپايی را از تن خود بدر کرده و حال « دوتی » بتن داشتند، با دستان و شانه‌های عريان، در حالت نشسته و يا ايستاده دعاهای مذهبی را با جديت کامل زير لب زمزمه ميکردند.

در صحن معبد حوضچه‌ای پر آب قرار داشت _ حوضچه مقدس _ که دورتادور آنرا بلوکهايی سنگی قرار داده بودند، طوری که ميتوان پس از گذشتن از پله‌های سنگی به کنار آب رسيد. پس از گذشتن از مسيری بسيار شلوغ و پر ازدهام و زير نور روشن و تيز آفتاب وارد ساختمان اصلی معبد شدم، جاييکه تماماً در احاطه سايه‌ها، گوشه‌های تاريک و بسيار آرام قرار داشت. نه از شمعها اثری بود و نه از افراد ژنده‌ای که از رهگذران تقاضای پولی و يا چيزی ميکردند؛ هيچ اثری از اينها نبود و تنها و تنها افرادی در اينجا بودند که به نحوی از انحاء در ارتباط معينی با معبد بودند و آنها نيز، با زمزمه‌هايی کاملاً بيصدا و با حرکات لبهايشان در درون خود دعاهای معينی را تکرار ميکردند.

***

بعدازظهر همين روز مردی برای ملاقات آمد. به گفته خودش او يکی از طرفداران « ودندا » است. انگليسی را بسيار روان صحبت ميکرد، دليلش اين بود که تحصيلاتی دانشگاهی داشته و دوره‌های تحصيلی را در دانشگاههای انگليسی‌زبان پشت سر گذارده بود؛ وی فردی بسيار تيزهوش و روشن بود. کارش وکالت بوده و درآمدی مکفی داشت، با اينهمه وقتی با چشمان تيز خود بسوی تو نگاه ميکرد، نگاهش نشانه‌هايی از التهاب و حتی گاهاً ترديد و نامطمئن‌بودن بهمراه داشت. بنظر ميرسيد که مطالعات زيادی داشته، بالاخص در زمينه ادبيات مربوط به دين‌شناسی غربی. فردی ميانه‌سال بود در حد خود کمی لاغر و در عين حال قد بلند. قيافه‌اش نمود بسيار متناسبی بود از ارزشی که برای خود قائل است، بالاخص در اين زمينه که بنظر ميرسيد در بسياری از دعاوی حقوقی براحتی ميتوانست موفق گردد.

ميگويد:" من در بسياری از سخنرانيهای شما شرکت داشته و به حرفهای‌ شما گوش داده ام؛ در يک کلام ميتوان براحتی اذعان نمود که حرفهای شما نمود اصيلی از « وداندا » است؛ اگر چه با زمان حال هماهنگ و متناسب شده، اما با همه اينها تمامی گفتار و تاکيدات شما به سنتهای قديمی تکيه دارد."

از او سوال شد که منظورش از وداندا چيست؟ او در جواب گفت:" مسئله از اين قرار است که «برهمن» جهان را بوجود آورده و نمود و اثر او بصورت «آتمان» در تک تک موجودات قرار دارد و همه آنها خود نمود «برهمن» در موجودات ميباشند. بشر ميبايد از شعور متعارف و روزمره‌اش که در راستای تامين امور زمينی اوست، رها گردد دقيقاً بگونه‌ای که انگار از خوابی گران بيدار ميشود. همچون شکل‌گيری يک رويا در يک موجود خواب‌آلود، شعوری منفرد زمينه‌ساز پيدايش جهان بيرونی ميگردد. البته شما چنين مسائلی را در مباحثه‌ها و صحبتها و سخنرانيهای خودتان مطرح نميکنيد، اما کنه مطالب مطروحه توسط شما همين است. برای اينکه بهرحال شما خود در همين سرزمين بدنيا آمده و بزرگ شده‌ايد؛ و اگر چه بخش بزرگی از زندگی را در خارج از اين سرزمين گذرانده‌ايد، با اينهمه گفته‌های شما بخودی خود متاثر از سنتها و آداب همين سرزمين ميباشد. سرزمين هندوستان شما را بوجود آورده است، خواه اين موضوع برايتان جالب توجه باشد و يا برعکس؛ بهرحال شما محصول چنين جامعه‌ای و از جان اين سرزمين هستيد. تمامی حالات شما، حرکاتتان، خصوصيات عام موجود در شما، چه هنگامی که در حال صحبت هستيد، و چه حتی نمود ظاهری‌تان را اگر در نظر بگيريم، تماميت شما نمود يک ميراث اصيل از اين سرزمين ميباشد. تمامی آموزشهای شما و گفته‌هايتان بهرحال متاثر از همه اين‌ها بوده و تداوم همان آموزشهای بزرگان ما از دوران قديم ميباشد که تا هم اکنون نيز آموزش داده ميشود".

_ اگر امکان داشته باشد با هم اين موضوع را کنار بگذاريم که سخنگو از هندوستان است و در چارچوب اين سنتها بزرگ شده، يا اينکه تحت‌تاثير اين فرهنگ قرار دارد و يا اينکه تمامی حرفهايی که ميزند و بطور کلی خود، خلاصه‌ای از همه آموزشهای قديمی اين سرزمين ميباشد. اين نکته‌ای است که ميبايد در همين پله اول در نظر گرفته شود که او خودش را بهيچ‌وجه هندی و يا اساساً وابسته به هيچ سرزمين معينی نميداند؛ و در همين رابطه اساساً هيچ عُلقه‌ای بين او و گروه موسوم به براهمايی‌ها نيز وجود ندارد؛ عليرغم اينکه او در چنين فرهنگی نيز بدنيا آمده است. او همه سنتها و رسوم را منتفی میداند، چيزی که شما ميخواهيد بزور به تن او بپوشانيد. او اين موضوع را مطلقاً نفی ميکند که گفته‌های او تداوم همان آموزشهای قديم ميباشد.
او هيچکدام از کتابهای مقدس چه مربوط به هندوستان و شرق باشد و يا مربوط به غرب را نخوانده است، چون مطالعه آنها برای انسانی که نسبت به خود و آنچه که در پيرامون او و در جهان ميگذرد، هوشيار باشد، بهيچ‌وجه ضروری نيست _ اصولاً برای هر فردی که نسبت به همه اين تئوريها و عملکرد انسانها در تداوم اين تئوريها شناخت داشته باشد و بداند که اين خود انسانها هستند که با تبليغاتشان، با سنن و آداب و همه اينگونه اعمال، چنين تئوريهايی را بجای حقيقت مطرح ميکنند و اين کار را حتی نه يک يا دو هزار بلکه حتی بيش از پنج هزار سال است که انجام ميدهند _ آنگاه همه اينگونه مسائل برای چنين فردی غيرضروری ميگردد.

برای چنين فردی که همه اين اشارات را، همه اين تاکيدات نسبت به کلمه را، و يا توجه و حساسيت نسبت بدان را بعنوان سمبلها می بيند و کاملاً هوشيار است که چه توجه غيرواقعی نسبت بدانها مبذول ميشود؛ آری او همه اينگونه اعمال و موضوعات را نفی میکند. برای چنين فردی، حقيقت چيزی دست‌دوم و منعکس‌شده توسط انسانی ديگر نيست. همانطور که خودت نيز به صحبت‌هايش گوش داده‌ای، او همواره از همان ابتدای صحبتش به اين نکته تاکيد داشته که هرگونه تائيد اتوريته و قدرت در هر شکل خود نافی حقيقت است و به اين نکته اشاره ميکند که بشر از تمامی عادات و سنن، از همه سنتها، از فرهنگ و خلاصه از اخلاقيات اجتماعی ميبايد دوری گزيده و آنها را کنار بگذارد. اگر شما عميقاً به سخنانش گوش داده‌ای، طبعاً نمی بايست مدعی چنين امری باشی که او يک هندی و يا کسی است که دارد همان افکار و انديشه‌های قديمی را به شکلی نوين ارائه ميدهد. او گذشته را با تمامی معلمين و استادانش، با مفسرينش، با تمامی تئوريهايش و همه فورمولهايش بکلی کنار مينهد.

حقيقت هيچگاه نميتواند در گذشته يافت شود. آنچه را که بعنوان حقيقت آنهم با نقل‌قول از گذشتگان ياد ميکنند، مربوط به خاکستر خاطره‌ها و يادهاست؛ و خاطرات نيز همواره در پيوند با زمان ميباشند و در خاکستر کالبدی از ديروز هيچ حقيقی حيات ندارد. حقيقت چيزی زنده است، با اينهمه چيزی نيست که در محدوده زمان بگنجد.

و حال با توجه به اين نکته که ما همه اين موضوعات را به کنار افکنده‌ايم، بياييد با هم به کنه اين موضوع بعنوان « برهمن » نظری بيافکنيم، چيزی که شما درباره آن صحبت کرده‌ايد. در واقع امر آنچه که بعنوان نظريه و ادعا مطرح ميشود، بطور ساده ايده‌ای است که ساخته يک ذهن خيال‌پرداز است _ حال چه آن از درون نوشته‌جاتی بنام « شانکارا » باشد و يا از آن يک مدرسه دينی. انسان ميتواند با يک ايده آشنا شده و خود را در همان راستا قرار دهد، همانند آنچه که در جهان مسيحيت، و يا بعنوان نظريات مسيح مطرح ميشود. اينگونه جهان‌بينی‌ها بطور مشخص نمود و محصول تاکيدات فردی ميباشند؛ و کسی که در چارچوب سنتهای مربوط به مذهب هندوائيسم و « کريشنا » نيز تربيت شده، تمامی تجاربش خواه ناخواه مبتنی بر همان فرهنگی خواهد بود که در آن رشد يافته است. بنابراين، چنين تجاربی نمود هيچ چيزی نميتواند باشد. نگرش از نگاه کريشنا و يا مسيح در واقع امر در راستای دانش معينی خواهد بود؛ بهمين‌دليل نميتواند واقعی باشد، بلکه برعکس آن، خيالی، و يا حتی دينی خواهد بود؛ و چيزی که با چنين تجاربی بدست آید، مطلقاً فاقد ارزش است. چرا ميبايست شما و يا هرفردی ديگر خواهان يک ايده و يا يک تئوری باشيد و اساساً چرا شما ميبايد تحت تأثیر يک اعتقاد زندگی کنيد؟ پيوندی اينچنين طولانی به يک عقيده و يک ايده، بهرحال به نحوی از انحاء نمود ترس است _ ترس از زندگی روزمره، ترس از اندوه، ترس از مرگ و بطور کلی ناشی از بی‌معنی‌بودن و نامفهومی گسترده و هراسناکی است که چنين زندگی روزمره‌ای به ارمغان آورده است. ديدن و توجه به همه اينها شما را به پذيرش يک تئوری و يا يک ايده و عقيده ميرساند و هرچه اين ايده متنوع‌تر، قابل‌انعطاف‌تر، و دارای گذشته مدون‌تری باشد، برايتان دارای وزنی سنگين‌تر خواهد بود. و بعد از دو و يا حتی ده هزار سال تبليغات طبعاً اين ايده‌ها بنيادی‌تر و غيرقابل تغيير ميگردند؛ و با همه اينها دقيقاً در همين رابطه است که «حقيقت» به مفهومی بی‌معنی و احمقانه تبديل ميگردد.

اما اگر شما از يک ايده و يک دگم فاصله نگيرييد، عملاً در جايگاهی قرار ميگيرييد که با واقعيت در مقابله خواهيد بود. « آنچه که هست » در واقع همين انديشيدن، لذت، اندوه و ترس از مرگ بعنوان واقعييات بيرونی است و اينها همان واقعيتی هستند که وجود دارند. زمانيکه تو ساختار درونی زندگی روزمره خودت را دريابی _ با تمامی تقابلهايش، حسرت، تمايلاتش و تمايل دست‌يابی به قدرت _ آنگاه نه تنها متوجه خواهی شد که تئوريها، مريدان و مرشدان همه اينها اموری مسخره و بی‌معنی ميباشند، بلکه شايد بدينسان نقطه پايانی بر رنج و اندوه بشر، و يا بطور کلی تمامی ساختار انديشه و تمامی آنچه که منتجه آن ميباشد، خواهيد گذاشت.

نگريستن و درک از بطن ساختار انديشه و فکر، همان مراقبه ميباشد. آنگاه خواهی ديد که نه تنها جهان يک تصور و يک تلقی نيست، بلکه واقعيتی اصيل و عميق ميباشد؛ چيزی که انسانها در ساختن و حيات آن دخيل هستند. اين همان چيزی است که ميبايد درک شود و نه همه آن تئوريها در مورد «ودندا» و امثالهم، با تمامی سنتها و آدابش، با همه شکوه و جلال و جبروتش، که تحت‌تاثير و زير نظر اديان سازمانيافته ساخته شده است.

زمانيکه انسان از هر نوع ترس، حسادت و يا اندوه آزاد باشد، اولين تاثير آن وجود ذهنی بطور طبيعی آرام و در سکوت و آرامش خواهد بود. پس از آن نه تنها چنين ذهنی قادر خواهد شد که هرلحظه‌ای از وجود حقيقت در لحظه لحظه زندگی روزمره خودش آگاه گردد، بلکه تمامی برداشتهايش را نيز در پشت سر خود رها ميکند؛ و بدينسان بر فاصله بين مشاهده‌کننده و موضوعی که مشاهده ميشود، نقطه پايانی گذارده خواهد شد. و چنين است که دوگانگی پايان يافته و وحدت وجود خودش را نمايان ميسازد.

اما علاوه بر آن و ورای همه اينها، بدون اينکه به اينهمه مبارزه و غيره نيازی باشد و يا همه اين خودپسنديها و تکبر و يا هيجانات کاذب، بهرحال در اينجا انرژی عظيمی شکل ميگيرد که برای آن نه هيچ آغازی و يا پايانی ميتوان متصور شد _ و اين موضوع يک ايده و يا يک تئوری نيست، بلکه نمودی کاملاً حقيقی دارد _ چيزی است که غيرقابل قياس بوده و مغز نميتواند آنرا در چنگ خود مهار کند.

حال تو همه اين موضوعات را شنيده‌ای، شايد پس از آن بخواهی از همه اينها يک تئوری و يا يک ايده بسازی و اگر چنين امری پيش رفت، آنگاه آنرا تبليغ کرده و بگوش سايرين ميرسانی. اما آنچه را که تو تبليغ ميکنی، نميتواند واقعيت و حقيقت باشد. حقيقت زمانی بروز پيدا ميکند که تو از خواستن، از نا‌آرامی و عصبيت و تمامی آنچه که قلب و ذهن تو مملو از آنها شده، رها باشی. زمانيکه تو همه اين نکات را دريابی، آنگاه با چنان خلوصی که نامش عشق است روبرو خواهی شد، آنگاه حقيقت درونی همه آن حرفهايی را که در اينجا مطرح شده، درک خواهی کرد.

 


نوشته شده در ساعت: 05:19 pm توسط: فرا - مرزی

نظر شما  


Next Page