۸
مراقبه مانند سخت کارکردن است. مراقبه به عاليترين شکلی از ديسپلين تکيه دارد _ نه اينکه از طرحی تبعيت کند، يا به تقابلی اشاره داشته باشد، يا گوشبفرمانبودن را تحمیل کند؛ بلکه نوعی از نظم و ترتيب در آن عملکرد دارد که متأثر از هوشياری مداوم موجوديت مييابد، و نه تنها در عرصهها و نمودهای بيرونی شما، بلکه نقشی جدی در درون شما نيز ايفا ميکند. بنابراين مراقبه گوشهگيری نيست، بلکه نمود عملکردن در زندگی روزمره ميباشد؛ نمودی از همگرايی و همکاری، که نيازمند حساسيت و بصيرت همهجانبهايست. بدون مبنايی کامل از يک نيروی همهجانبه، مراقبه همانند گريزی خواهد بود که فاقد کمترين ارزشی است. يک زندگی منظم برابر با همانی نيست که بصورت دنبالهروی از معيارها و ارزشهای عام در جامعه پيش ميرود؛ بلکه در حالتی همچون رهابودن از حسادت، حسرت، حرص و آز و اشتياق به سلطهگری و تمايل به قدرت خود را مينماياند _ هر يک از چنين حالاتی به آسانی زمينهساز دشمنيها خواهد شد. رهايی از همه اينها براساس تمايل و اشتياق پيش نمی رود، بلکه با شکلگيری حالتی از دانايی است که تحتتاثير خودآگاهی بدست ميآيد. بدون آگاهی از هر عملی که يک فرد انجام ميدهد، انجام عملی همچون مراقبه جز يک شوخی مسخره و يا صرفاً ارضاء تمايلات ذهنی خود، چيز ديگری نخواهد بود و در چنين حالتی مراقبه فاقد کمترين ارزشی است.
در اين عرض جغرافيايی وضعيتی وجود دارد که متأثر از آن نه در وقت سحرگاهان و نه شامگاه، حالتی همچون هوای گرگ و ميش را نخواهی ديد و با سرعتی اعجابانگيز هوا روشن ميگردد؛ صبح امروز نيز يکی از همين حالتها اتفاق افتاد که متأثر از آن رودخانه با تمامی پهنا و عمق خود همانند نقره مذاب ميدرخشيد. هنوز نور خورشيد سراسر منطقه را زير پوشش خود قرار نداده، با اينهمه از سمت شرق ميرود که همه چيز را زير تاثير نورانی خود گيرد. هنوز پرندگان شروع به خواندن آوازهای صبحگاهیشان نکردهاند و هنوز ساکنين ده نيز شروع نکردهاند که يکديگر را با صدايی بلند صدا کنند. ستاره صبحگاهی در حاليکه به سويش مينگری در آن بالای آسمان با زيبايی و درخشش ويژهای قرار دارد، به آرامی همزمان با بالاترآمدن خورشيد کمرنگتر و کمرنگتر ميشود، تا اينکه خورشيد به بالای درختان رسيده و رودخانه به رنگ نقرهای و طلائی جلوهگر ميشود.
اين حالت زمانی نمایان شد که ديگر ساکنين ده و پرندگان از خواب بيدار شده بودند. درست در همين زمان در چارچوب پنجره، ناگهان ميمونی عظيمالجثه نمايان گرديد، با چهرهای سياه و قيرگون و با صورت و پيشانی پشمالو. دستانی سياه داشت و دم بلندش در زمانی که در چارچوب پنجره نشسته بود، در داخل اطاق آويزان بود. او با آرامش تمام در جای خود نشسته، تقريباً بدون هيچ حرکتی، و بدون اينکه مژهای بزند، به حرکاتی که در آنجا صورت ميگرفت، خيره شده بود. بين ما چیزی کمتر از يکمتر فاصله بود. ناگهان او دستانش را جلو آورده و ما بدينسان دستان يکديگر را لحظهای درهم گره زديم. دستش نرم و نمناک و خاک آلود بود، البته دليلش ميتوانست اين باشد که او از بالای بام و از طريق دريچهای که در آن بالا قرار دارد، به اين پنجره نزديک شده و در آنجا جای گرفته بود. او کاملاً راحت و آرام در جای خود قرار داشت و از هر نوع هيجانی بدور بود و عجيبتر از همه اينکه بطرز خارقالعاده ای هوشيار و بيدار بنظر ميآمد. بدون ترس، و بدون کمترين ناآرامی؛ انگار که در خانه خودش نشسته است. از محلی که او نشسته بود، پشت سر او رودخانه با رنگ طلائی خود و آنسوتر از آن کناره های سبز رودخانه و درختان در فاصلهای دورتر نمايان بودند. بنظر ميرسد که ما مدت زمان معينی دستان يکديگر را در هم گره زده و بهمان شکل مانديم؛ آنگاه او تکانی خورده، و دستانش را پس کشيد، اما کماکان در محلی که نشسته بود، باقی ماند. ما مستقيماً به چشمان يکديگر نگاه ميکرديم، و تو ميتوانستی چشمانش را ببينی که چگونه ميدرخشند، چشمانی کوچک و اما مملو از کنجکاوی غريبانهای. او مايل بود که بدرون اتاق وارد شود، با اينهمه ترديد داشت؛ او دستان و پاهايش را تکانی داده و با حرکتی سريع دستانش را به دريچه بالای پنجره نزديک کرده و در چشم بهمزدنی از بالای سقف ناپديد گرديد. در وقت غروب باز هم در آن نزديکی ديده شد، در بالای درختی و آنهم زمانی که مشغول خوردن چيزی بود. برايش دستی تکان داديم، اما او هيچ واکنشی نشان نداد.
***
مردی که به ملاقات آمده بود، يک « سانياسی »، يک تارک دنيا بود، با صورتی خوب تراشيده و دستانی که بسيار ظريف بنظر ميرسيدند. او خيلی مرتب و تميز بود، بنظر ميرسيد که لباسهايش را چند روز پيشتر از اين شسته باشد، چون چين و چروکی در آن بود که حکايت از تازگی در شستن داشت. بگفته خودش، از « ريشی کش » آمده بود، جائيکه او سالهای زيادی را زير نظر يک « گورو » سپری کرده، گورويی که حال به بالاترين نقطه آن منطقه کوهستانی رفته و تصميم گرفته بود که در آنجا تنها باشد. او سالهايی بسيار پيشتر از اين خانه خودش را ترک کرده بود، حدوداً زمانيکه بيست سال داشت. خودش حدس ميزند که والدينش هنوز زنده باشند، و بعضی از خواهرانش و يا برادرانش نيز، اما عليرغم همه اينها او هيچ تماسی با آنها ندارد و کاملاً آنها را گم کرده است. از راه دوری به اينجا آمده، چون نه تنها برخی از همين گوروها و مراجع مذهبی برای ملاقات با ما او را راهنمايی کرده بودند، خود نيز برخی از نمونههای چاپی سخنرانيها را خوانده بود. و مدتی پيشتر از اين نيز با يک تارک دنيای ديگری در اين زمينه صحبتهايی داشته و اينچنين بود که حال او در اينجا و پيش روی ما نشسته بود. نميتوان سن او را براحتی تشخيص داد؛ سن او ميبايد بيشتر از يک آدم ميانهسال باشد، اما صدايش و چشمانش هنوز بسيار جوان بنظر ميرسيد.
_" اين شانس بزرگ من در زندگی بوده که سراسر خاک هندوستان را زير پا گذاشته و در مراکز مختلف و با مراجع مذهبی و گوروهای گوناگون، مطلعين و دانايان، حتی برخی افراد بيسواد ديدار و صحبت داشتهام، افرادی که به سهم خود از حالات و کيفيتهايی صحبت بميان آورده و خود را بهرهمند از آن ميدانستند؛ و يا برخی ديگر، برخی سلطهجو و قدرتپرست را نيز که سعی ميکردند «مانترا» هايی را به مريدان خود تحميل نمايند: البته چنين افرادی در بسياری اوقات بيشتر به کشورهای غربی سفر ميکنند و در آنجا نيز بسيار معروف ميگردند. تعداد بسيار اندکی هستند که فرای همه اينها قرار دارند، و از جمله اين معدود افراد، گورويی است که من مريد او محسوب ميشوم. حال او خودش را از تمامی امور عادی کنار کشیده و به منطقهای بسيار دور افتاده و غيرقابل دسترس در بلنديهای هيماليا پناه برده است. گروه بسيار بزرگی از ما بعنوان مريدان او، سالی يکبار پيش او رفته و از سخنان و راهنمايی های او بهره ميگيريم."
_ آيا اساساً مجزاکردن خود از دنيا ضروری است؟
_" اين کاملاً آشکار و واضح هست که انسان ميبايست خودش را از امور دنيوی دور نگه دارد، چون اين دنيا واقعيتی وجودی ندارد و بشر به گورو و مرجعی نيازمند است که راه را به تو نشان دهد؛ چون يک مرجع و يک مراد کسی است که حق بوده و حقيقت را تجربه کرده است و او قادر خواهد بود که به مريدانش کمک کند تا حقيقت را درک نمايند. او ميداند و ما نميدانيم. برايمان باعث تعجب است که از ديد شما به هيچ مرجع و رهبر مذهبی نيازی نيست؛ چون با طرح اين نظر، شما عملاً در برابر همه سنتها قرار ميگيرييد. شما خودتان در جای خود به يک گورو و مرجع مذهبی تبديل شدهايد، ضمناً اين نکته کاملاً روشن است که انسان به تنهايی قادر به کشف حقيقت نيست. بشر به کمک نياز دارد _ به رهنمودها، راهنمايیهای کسانی که به اين امور واقفند. شايد آخرالامر قادر باشيم که روی پای خودمان بيايستيم، اما در حال حاضر در چنين وضعيتی نيستيم. ما مثل اطفال هستيم و به آنهايی احتياج داريم که در اين راه به جايگاههايی بسيار جلوتر از ما دست يافتهاند. تنها زمانی که همپای يکی از آنهايی که اين راه را ميداند، قرار بگيری، آنگاه ميتوانی چگونگی حرکت در اين راه را فرا گيری. اما بنظر می رسد که شما همه اين امور را نفی ميکنيد و من برای اينکه اين نکته و دليلش را بفهمم، به اينجا آمدهام."
_ به اين رودخانه نگاه کن، به طلوع آفتاب بنگر، و به اين مزارع سرسبز غله که با چه قدرت حياتبخش و انبوه درهمتنيدهای در اينجا قرار دارند، به اينها نگاه کن و يا به آن درختانی که در بالای تپه قرار دارند. همه اينها از زيبايی زائدالوصفی برخوردارند؛ و چشمانی که همه اينها را ميبيند، ميبايست مملو از عشقی باشد که بتواند همه اينها را درک کند و در جان خود احساس نمايد. و شنيدن صدای آن ترنی که در آن دورها از روی آن پل آهنی ميگذرد، درست به اندازه شنيدن صدای يک پرنده مهم است. پس خوب نگاه کن و به صدای بق بقوی آن کبوتر گوش فرا ده. و به اين درخت تمبر هندی که در شاخههایش دو طوطی سبز رنگ جای گرفتهاند، بنگر. اگر چشمانی مايل باشند که قدرت ديدن همه اينها را داشته باشند، ميبايست انسان با همه اينها همگرائی و سنخیتی داشته باشد _ با رود، با آن قايقی که مملو از روستائيانی است که آوازخوان دارند پارو ميزنند و با جريان رود پيش ميروند. شما از جامعه انسانی فاصله ميگيرييد، اما نه از همه آنچيزهايی که توسط انسان در اين جهان ساخته شده است. شما از فرهنگ، از سنتها، از دانش و آگاهی انسانی فاصله نميگيرييد _ همه اينها در زمانيکه قصد ترک اين دنيا را کرده و به کوهستانها ميرويد، با شما همراه هستند. شما از عشق و پاکی و زيبايی فاصله ميگيرييد، چون شما از اين کلمات ترس داريد و همه آن چيزهايی که درونش نهفته است. زيبايی در ارتباط مستقيم با عملکرد حواس قرار دارد، با همه دشواريهای جنسی و سکسی که در بطن آن نهفته است و تمامی عشقی که در آن جای دارد. شکلدهی چنين فاصلهای در ذهن خود، درون انسانهای باصطلاح مذهبی زمينهساز شکلگيری يک مرکز خودبينانهای ميشود _ شايد در جايگاهی بسيار بالاتر از مردم عادی کوچه و بازار، اما بهرحال مرکز خودبينانهای خواهد بود. زمانيکه در وجود شما زيبايی و عشق موجود نباشد، آنگاه بهيچوجه قادر نخواهيد بود با آنچه که بیقياس و بینام است روبرو شوید. زمانيکه قادر باشی عمق اعمال اينچنين افرادی را ببينی، تارکدنياشدن، تقدسمآبی و از اين قبيل را، آنگاه متوجه خواهی شد که زيبايی و عشق چقدر از اينگونه افراد فاصله دارد. اگر چه آنها درباره اين کلمات صحبت ميکنند، اما همه اينها تنها و تنها قاعده و نظم و ترتيب و از اين قبيل هستند و پافشاری روی ايدههايشان. در عمل همه آنها، حال چه لباسی به رنگ زعفرانی بپوشند، و يا بالاپوشی سياه به تن کنند، و يا لباسهای فاخری همچون کاردينالها را بتن داشته باشند، مرتبط با امور دنيايی و عادی جامعه بشری هستند. اين کارهايشان نيز درست همانند هر شغل ديگری در اين دنياست؛ و بهيچوجه به اين مفهوم نيست که آنها افرادی روحانی هستند. در بهترين حالت حتی برخی از آنها ميتوانستند عناصر بسيار موفقی در امور بده و بستان و تجارت و از اين قبيل باشند، و نه اينکه خودشان را با امور ظاهری همچون مسائل باصطلاح مذهبی درگير نمايند.
_" آيا فکر نميکنيد که در اين زمينه خيلی تند ميرويد؟"
_ بهيچوجه، ما فقط به فقط داريم به واقعييات نگاه ميکنيم و نگاه به يک واقعيت هيچگاه تندروی نيست، خواسته يا ناخواسته، قضايا بدينگونه ميباشند. بسياری از ما مايل هستيم واقعييات همانگونه که بروز ميکنند، به چشم ما نيايند. اما بهرحال همه اينها اموری کاملاً قطعی و واقعیاند. انفراد و گوشهگيری يکی از شيوههای عادی جهان امروزين شده است. هر فردی تلاش ميکند خودش را در چارچوب هويتی منحصر بخود از بقيه جدا سازد، حال چه متأهل باشد و يا نه، چه موضوع در ارتباط با عرصههای کاری باشد، يا در عرصهای ملی باشد و يا حتی در رابطه با تلاش برای دستيابی به موفقيت. فقط آن زمانی که اين جداسازی و انفراد حالتی بسيار تندروآنه بخود ميگيرد و _ اگر فرد استعدادی نيز داشته باشد _ ممکن است اين انفراد در عرصه هنر، يا ادبيات و از اين قبيل ثمرهای ببار آورند. همه اين تارکدنياشدنها، چه از همه اين ازدهام و شلوغیها باشد، يا از بیپروائی و وقاحت موجود در جهان باشد، يا از تنفر و لذتجوئیها باشد، خلاصه همه اينها خود بخشی از جداسازيها و انفرادطلبی از جامعه انسانی است، اينطور نيست؟ تنها تفاوت قضيه در اين است که يک درويش و يا يک تارک دنيا، اين انفراد و جداسازی را با نام خدا دنبال ميکند، و انسانهايی که در دنيای رقابتها و تقابلها دست و پا ميزنند، همه اينها را بعنوان بخشی از ساختار جامعه ميپذيرند.
طبعاً در چنين انفرادی ميتوانی عرصههايی از توانايیهای خود را تقويت نمايی، حالت خاصی از خلوص را که بجای خود به تو احساسی از قدرت ميدهد. و قدرت، چه متأثر از قهرمانی در يک مسابقه المپيک باشد، يا از يک نخست وزير، و يا از بالاترين مقام يک کليسا و يا يک معبد، کماکان يکی است. قدرت در هر حالتی باشد چيز کريهی است _ اگر که مجاز باشيم از اين کلمه استفاده کنيم _ و کسی که به اين قدرت دسترسی دارد، هيچگاه نخواهد توانست دری را بسوی حقيقت و واقعييات بگشايد.
بنابراين، انفراد نميتواند گزينش راهی مناسب باشد.
امروزه برای تداوم حيات روزمره به همکاری نياز است؛ حال برای مريدان باشد و يا برای شخص مراد و يا قطب و يا هر اسم ديگری که بدان بدهيم. همکاری لازمه حيات امروزين است. يک مرجع عامل نابودی مرید شده و مريد در موقع خود عامل نابودی مرجع ميباشد. چگونه ميتوان در رابطه بين شاگرد و معلم حالتی از همکاری، همفکری، تحقيق مشترک و در بهترين حالت همراهی بوجود آورد؟ ارتباطی اين چنين مخروطی و از بالا به پايين که خود جدايیساز است، خود بخشی از ساختار اجتماع شده است، حال چه در ساختار مذهبی باشد، يا در ارتش و يا در عرصههای اقتصادی، و بهرحال در تمامی عرصههای اين دنيا چنين حالتی حکمفرماست. و کسی که ميخواهد از دنيا فاصله بگيرد، عملاً در چنين وضعيتی گرفتار ميشود.
دور شدن از دنيا به معنی پوشيدن يک لُنگ و يک شال و آويزان کردن يک کشکول بخود نيست، و يا يکبار در طی شبانه روز غذا خوردن. و يا اينکه به تکرار يک جمله و يا يک دعای بیمعنی و مسخره دستزدن که البته حتی ميتواند بجای خودش عامل خوابکردن خود نيز باشد. زمانی که دنيا را کنار مينهی، خود در واقع همان دنيا هستی، و روان تو بهرحال به دنيايی اينچنينی متصل است، به دنيايی از حسادت، حسرت، ترس، پذيرش و تبعيت از قدرت و حتی تأکيدکردن به انفصال بين فردی که ميداند و فردی که نميداند. حتی در اين جهت نيز اين امور، همان امور دنيايی است، آنهم زمانيکه تو در تلاش برای دستيابی به موفقيت هستی، چه در راستای دستيابی به ايمان خودش را بنماياند، و يا دستيابی به يک ايدهآل و يا حتی رسيدن به خدا، و يا هر آنچه که دلت ميخواهد ميتوانی آنرا بنامی. در عمل دنيا عبارت است از پذيرش و تعبد به سنتهای و عادات فرهنگی، و اين عادات و سنن نيز همراه تو که خود را از همه مردم دنيا جدا ساختهای و به دورترين کوهها نيز پناه بردهای، خواهد بود، درست به همان اندازهای که مردم عادی و کسانی که دست به چنين کاری نزدهاند. حقيقت چيزی نيست که در حالت و شرائطی خاص و از اين قبیل بروز نمايد و يا در اين راستاها قابل دستيابی باشد.
البته انسان بايد تنها باشد، اما اين تنهابودن بهيچوجه جداکردن خود از سايرين نيست. اين تنهابودن در واقع بمعنی رهابودن از حرص و آز، تنفر و خشونت است با همه جنبههای مختلف و حالات بروزش؛ رهابودن از همه اشکال تنهايی و ترس و نگرانی ميباشد. تنهابودن بمعنی اين است که از حد متعارف خارج باشی، کسی که به هيچ دين و عقيده و ايده و مليتی تعلق نداشته باشد، به هيچ عقيده و يا دگمی متصل نباشد. و اينچنين تنهابودنی به حالتی از تقدس و پاکيزگی سمت ميگيرد که هيچگاه تحتتأثير کراهتهای انسانی مختل نخواهد شد. اين پرهيزکاری و تقدس در درون همين جهان روی میدهد و در عين حال فاقد کمترين نمودی از ناآراميهای درونی است. اين چنين تقدسی خودش را در لفافهای از لباس خاصی نمی پوشاند. زيبايی و پاکی هيچگاه در راستای معين و مشخصی شکوفان نخواهد شد، چون بسوی حقيقت هيچ راه مشخص و تعيينشدهای نميتواند وجود داشته باشد.
نوشته شده در ساعت: 04:32 pm توسط:
فرا - مرزی