۹
تصور نکن که مراقبه ادامه تجربه است و يا در گستره عملی تجربه جای دارد. در تجربه هميشه تأکيدی نهفته که در پيوند با گذشته قرار دارد. مراقبه بعبارتی همان عملنکردن است، که خود پايانی به تمامی تجارب ميباشد. عملی که بر مبنای تجربه بروز ميکند، ريشه در گذشته دارد و بناچار در پيوند با زمان قرار ميگيرد و به عملی منجر ميشود که در واقع امر عمل نيست و بنابراين زمينهساز بینظمی خواهد شد. مراقبه يک بیعملی کاملی است که از ذهنی خالی _ و بجای خود شفاف _ ناشی ميشود، ذهنی که خود مستقيماً مينگرد و بهيچوجه نگرش خود را با اثر و نشانه گذشته در نمی آميزد. اين چنين عملی پاسخ به يک چالش و يا يک وضعيت نيست، بلکه عملی است که مستقيماً با شرائط پيشروی خود در تماس خواهد بود، که بدينسان از هيچ دوگانگی برخوردار نيست. مراقبه تخليه خود از تجارب است، از چيزی که آگاهانه و يا ناخودآگاه در پيوند و ارتباط با زمان قرار گرفته و تداوم مييابد، و بهميندليل مراقبه خود را با حالات مشخصی که روزمره بروز ميکند، وابسته نمي نماید. حالتی است که از همان صبح زود تا شامگاه عملکرد دارد _ يک بيداری و هوشياری زنده بدون اينکه شخص بيداری مطرح باشد. بهميندليل بين مراقبه و زندگی روزمره نميتوان تفکيکی قائل شد، و يا بين يک زندگی مذهبی و يک زندگی دنيوی. اين گونه جدائیها زمانی مطرح میشوند که صحبت از مراقبهکنندهای در میان باشد که خود در پيوند با زمان قرار ميگيرد. از چنين تفکيکی است که بینظمی شکل ميگيرد، اندوه و سردرگمی با جان آن عجين ميشود، و اين همان وضعيتی است که تمامی عرصههای حيات اجتماع امروزی را در بر گرفته است.
مراقبه با اين اوصاف امری فردی نيست، و يا حتی امری جمعی؛ حالتی است که فرای هردوی اينها قرار دارد، و بنابراين هردوی آنها را در بر ميگيرد. اين نمود عشق است: مراقبه همانند ثمره عشق است.
صبح امروز هوا سرد بود، اما با پیشروی روز هوا گرمتر ميشد؛ راندن ماشين در مسيری که بسيار شلوغ و کثيف هست، با فضايی بسيار بدبو و پر سروصدا، بسوی شهر با دشواری همراه بود. براحتی ميتوانستی حدس بزنی که همه خيابانها همينطور هستند. در برابر ديدگانت بوضوع اينطور بچشم ميخورد که انگار آدمها چسبيده به هم راه ميروند. ماشين با سرعت بسيار کمی پيش ميرفت، چون مردم بهرحال از وسط خيابانها ميگذشتند. هوا بتدريج گرمتر ميشد. اگر چه با سرعت کم و با بوق زدنهای مکرر، اما بالاخره به خارج شهر رسيديم و اين باعث خوشحالی بود. حال در مسير کارخانهها ميرانديم و آخرالامر بطور کامل از شهر خارج شديم.
پيشرويمان منطقه بسيار خشکی قرار داشت. مدتهاست که در اين منطقه باران نباريده و درختان کماکان منتظر بارشی تازه بودند _ و بنظر ميآيد که آنها ميبايست بازهم مدت زيادی در انتظار باشند_ جاده وضعيتی داشت که ميبايست از ميان روستائيان، چهارپايان، ارابهها و گاريها بگذری و حتی از ميان گاوميشان که از وسط جاده براحتی کنار نمی رفتند؛ و در ادامه مسير حرکت ما معبدی قديمی قرار داشت که ظاهراً متروکه بنظر ميرسيد، با اينهمه از خود تأثيری مقدسانه برجای ميگذاشت. طاووسی از کنارههای جنگل نمايان شد، پرهای آبی رنگ روی سينهاش در روشنايی آفتاب برق ميزند. انگار قصد ندارد خودش را از جلوی ماشين کنار بکشد، چون به آرامی و با تمأنينه کامل از جلوی ماشين عبور کرده و پس از آن در ميان دشت ناپديد شد.
حال جاده از ميان تپههايی شکيل بطرف بالا کشيده ميشد، حتی گاهی با درههايی بسيار عميق در طرفين خود روبرو ميشدی. در آن بالاها هوا سردتر بنظر ميرسيد، و درختان سرسبزتر بودند. در فاصله زمانی بسيار کوتاهی به محل مورد نظرمان رسيديم. حال ديگر هوا تاريک شده بود. ستارهها با وضوح بيشتری نمايان ميشدند. احساسی به آدمی دست ميداد که انگار فقط کافی بوده که دستت را دراز کرده تا آنها را لمس کنی. سکوت نيمهشب خود را در سراسر منطقه گسترده است. در چنين مکانی و در چنين حالتی يک فرد براحتی ميتواند خودش را کاملاً تنها احساس کند، بدون اينکه هيچچيز و يا هیچکسی بتواند مزاحمتی برايش بوجود آورد، حالتی که ميتواند نه تنها ستارگان را تا بينهايت از نظر بگذراند، بلکه قادر خواهد بود عميقترين لايههای وجودش را نيز با آرامش تمام بکاود.
يکی از روستائيان از ببری صحبت ميکرد که دو روز پيشتر از اين به گاوميشی حمله کرده و آنرا کشته است و به برگشت آن تأکید داشته و از ما سوال کرد که آيا مايل هستيم نيمههای شب برای ديدن ببر برويم. با شوق تمام به او جواب مثبت دادم و او در جواب گفت:" برای اينکار لازم است که پناگاهی در بالای درخت بوجود آوريم و همزمان بز زندهای را روی درخت ببنديم. ببر بهرحال پيش از اينکه بطرف شکار قبلیاش برود، قطعاً نسبت به طعمه زنده پيشروی خود واکنش نشان خواهد داد." در جواب يادآور شدم که اگر قرار است ديدن ببر به قيمت جان يک موجود زنده بيانجامد، از اينکار صرفنظر ميکنم. بهرحال پس از مباحثهای آن مرد از نزد ما رفت. کمی ديرتر و در وقت غروب، صاحب خانهای که در آن ميهمان بودم، گفت:" بيا با هم با ماشين داخل جنگل برويم، شايد بتوانيم با ببر روبرو شويم."
زمانی که خورشيد کاملاً غروب کرده و شب در همه جا چترش را گسترد، ما حدود چند ده کيلومتری در عمق جنگل با ماشين پيش رفتيم. و طبيعی بود که هيچ اثری از هيچ ببری در آن سامان نباشد. همزمان با تصميم به برگشت، برای روشنترکردن مسير راهمان نور بالايی ماشينمان را روشن کرده و بدينسان ميتوانستيم محدوده گستردهتری را ببينيم. ديگر تمامی اميد خود برای ديدن ببر را از دست داده بوديم و بدون اينکه بيش از اين به موضوع فکر کنيم، بطرف محل سکونتمان ميرانديم. و درست زمانيکه ميبايست ماشين را از پيچی در جاده بگذرانيم _ او آنجا ايستاده بود، درست در وسط جاده، با تمامی هيکل و هيبتش، با چشمانی بزرگ و بسيار روشن، بدون اينکه لحظهای پلک بزند. ماشين توقف کرد و اين حيوان عظيم و خطرناک با نعرهای فرو خفته در گلو بسوی ما آمد. حال ديگر کاملاً در نزديکی ما بود، درست نزديک رادياتور ماشين قرار داشت. پس از آن مسيرش را عوض کرده و بطرف کناره ماشين آمد. زمانی که داشت از کنار ماشين عبور ميکرد، دستمان را دراز کرده و خواستيم او را لمس کنيم، که دوستمان بسرعت دخالت کرده و دستم را کنار کشيد، چون او بهرحال ببر را ميشناخت. او حيوانی بسيار کشيده و بلند بود، و از آنجاييکه پنجرهها باز بودند، تو ميتوانستی بوی او را حس کنی، بويی که بهيچوجه حالت زننده نداشت. در وجودت احساسی زنده و وحشی از جاذبهای قدرتمند و مملو از يک زيبايی خارقالعاده و بینظير شکل ميگيرد. ببر با همان نعرههای در گلويش، در لابلای درختان و در ميان جنگل ناپديد شد و ما راهمان را بسوی خانه ادامه داديم.
***
مرد اعضای خانواده اش را نيز همراه خود آورده بود _ همسر و فرزندانش را _ و بنظر نميرسيد که زياد مرفه باشند، اگر چه همگی لباسهای مرتبی به تن داشتند و از چهرهها و اندام سالمی برخوردار بودند. بچهها خيلی ساکت نشسته بودند، تا وقتی که بدانها اشاره شد که ميتوانند برای بازی به باغ توی محوطه حياط خانه بروند، در آنجا بود که آنها از جای خود پريده و بسرعت از در بيرون رفتند.
پدر خانواده يک کارمند اداری بود؛ اين کار وسيلهای بود که ممر معاش خانواده را از آنجا تأمين کند و نمود هيچ ارزش ديگری برايش نبود. او پرسيد:" خوشبختی چيست؟ و چگونه است که در زندگی هيچکس حالت پايداری ندارد؟ لحظاتی پيش آمده که من خودم را عميقاً خوشبخت احساس ميکردم و البته پيش آمده که من تلخی اندوه و تألم عميق را نيز بچشم. بهرحال من تلاش کردهام که هرآنچه در توان دارم بکار گيرم تا به خوشبختی دست يابم، اما همواره غم و اندوهی در کار بوده. آيا اين امکان وجود دارد که بتوان خوشبختی را عميقاً در دستان خود نگه داشته و همواره از آن بهرهمند بود؟"
_ خوشبختی چيست؟ آيا ميدانی چه وقت خوشبخت هستی، يا اينکه کمی پس از بروز آن است که متوجه آن ميشوی؟ آنهم زمانی که ديگر از تو دور شده است؟ آيا خوشبختی همان لذت است و آيا لذت ميتواند پايدار بماند؟
_" آنگونه که من خوشبختی را شناختهام، بنظرم ميرسد که لذت نيز در آن نهفته است. من نميتوانم خودم را خوشبخت متصور شوم بدون اينکه لذت برده باشم. لذت يک غريزه اصلی در زندگی انسان است و اگر انسان اين نکته را در نظر نگيرد، چگونه ميتواند بفهمد که خوشبختی چيست؟"
_ آيا اينطور نيست که ما فقط داريم روی موضوع خوشبختی يک کار تحقيقی را پيش ميبريم؟ و از همان زمانيکه شما يک موضوع را تمامشده تصور ميکنيد و يا نسبت بدان يک قضاوت از پيش آماده داريد، بدانيد که اين کار تحقيقی شما طبعاً پيش نخواهد رفت. برای تحقيق روی مسائل پيچيده و مبتلابه انسانی، فرد ميبايست از همان ابتدای امر آزاد و رها از هرگونه پيشداوری و يا نتيجهگيری باشد. اگر شما فاقد چنين حالتی از رهايی باشيد، انگار حيوانی که به چوبی بسته شده باشد، قادر نخواهيد بود بيش از محدوده آن طناب خودتان را حرکت دهيد. قضيه همواره بدين حالت خواهد بود. ما در درون خود مفاهيمی را شکل دادهايم، انواع فورمولها داريم، ادراکات و يا تجاربی که ما را در چارچوب معينی قرار داده، و درست در عين وجود چنين حالتی ما تلاش ميکنيم که يک کار تحقيقی را پيش ببريم، به اطراف و اکناف نگاه کنيم، و طبعاً اين شرائط روی يک کار تحقيقی عميق، تأثيرات خاص خودش را باقی خواهد گذاشت. بدينسان اگر مجاز باشم به شما پندی دهم، خودت را جای هيچچيزی يا هيچکسی قرار نده و به هيچچيزی اعتقاد نداشته باش، بلکه نگاهی داشته باش که بتواند همهچيز را بوضوح و روشن ببيند. اگر خوشبختی همان لذت است، پس ميتواند درد هم باشد. شما نميتوانيد لذت را از درد جدا کنيد. آيا اين دو همواره با يکديگر بروز نميکنند؟
خوب، لذت چيست، و خوشبختی به چه مفهومی است؟ شما ميدانيد که بعنوان مثال در زمان تحقيق روی يک گل، اگر گلبرگهای آن گل را يک به يک از آن جدا نماييد، آخرالامر از آن گل چيزی باقی نخواهد ماند. و در دستان شما نيز تنها گلبرگهايش ميماند و بس؛ و اينها نيز طبعاً نمود زيبايی آن گل نخواهند بود. با نگريستن عميق به يک سوال، در واقع امر ما آنرا از زاويه استفهامی مورد تجزيه و تحليل قرار نميدهيم، چون چنین عملی باعث ميشود که آن سوال از محتوای خود تهی گشته و اشتياق برای آن تحقيق را فرونشاند. ما موضوع را با نگاهی عميق و با توجهای کامل پی میگیریم، آنهم با چشمانی که درک ميکنند، مشاهده ميکنند، اما بهيچوجه چيزی را از آن نميکاهند. بنابراين هيچچيزی را از آن جدا نکن، چون آخرالامر با دستانی خالی بر ميگردی. ذهن تجزيه و تحليلکننده را به حال خودش رها کن.
آيا اينطور نيست که کلمه خوشبختی تحتتاثير و در گير با برداشتها و مفاهيم انديشه ميشود؟ فکر ابتدا بهساکن تلاش ميکند که بدان موجوديت بخشد، و حالتی ايستا را برايش متصور ميشود؛ آنگاه اين تصور و تخيل را خوشبختی ميناميم؛ درست بهمانگونه که انديشه قادر است اندوه و تألم را نيز پايدار جلوه دهد. پس از آن انديشه ميگويد:" اين يکی را ميپذيرم و اما آن يک را نه، من اين يک را نگه خواهم داشت و آن ديگری را از خود دور خواهم کرد." اما انديشه هردوی اينها را خود متصور شده است، و بدينسان خوشبختی تبديل به موضوعی شده که ساخته انديشه و فکر ميشود. زمانيکه شما ميگوييد:" من مايلم در چنين حالتی از خوشبختی باقی بمانم" _ در واقع شما همان انديشه هستيد، آنگاه شما همان ياد و خاطره از تجربهای در گذشته هستيد که آنرا خود بعنوان لذت و يا خوشبختی نامگذاری کرده بوديد.
بدينسان گذشته، چه ديروز باشد و يا حتی ديروزهايی بسيار دورتر _ که بهرحال همان انديشه و فکر هست _ ميگويد:" من مشتاقم که در چنين حالتی که آنرا بعنوان خوشبختی شناختهام، زندگی خودم را پيش ببرم." با اين کار شما جنازه گذشته را به زمان حال منتقل ميکنيد، و کماکان مردد خواهيد بود که آيا در فردايی ديگر آنرا از دست نخواهيد داد؟ بدينسان شما در يک محدوده بسته دور خودتان ميچرخيد. اين چيزی است که ريشه در خاکستر گذشته دارد و بنابراين نميتوان آنرا يک موجود زنده محسوب کرد. از خاکستر هيچگاه هيچ چيزی نخواهد روئيد _ و انديشه همان خاکستر است. و بدينسان شما خوشبختی را تبديل به ثمره و محصولی از انديشه نموديد، و از آن انتظار ابراز وجود در لحظه کنونی دارید.
اما آيا اساساً غير از لذت و درد و اندوه و يا خوشبختی، چيز ديگری هم وجود دارد؟ آيا احساسی از خوشبختی، حالتی از احساسی درونی وجود دارد که در بنياد خود ربطی به انديشه و فکر نداشته باشد؟ چون بهرحال انديشه چيزی بیمعنی و بیاهميت است، در آن هيچ چيز ريشهای وجود ندارد. همزمان با طرح اين سوال ميبايست انديشه کاملاً خودش را کنار بکشد. زمانيکه انديشه خودش را کنار ميکشد، نظمی در صحنه حضور يافته و عملکرد مييابد که تا حد اخلاصی بنيادين پيش ميرود. آنگاه ديگر خلوص چيزی سخت و دستنيافتنی نخواهد بود. خلوصی که سخت و دستنيافتنی است، تصوری است که انديشه آنرا در برابر مفهومی بعنوان لذت خلق ميکند و مفهوم آن عبارت خواهد بود از مهار خود در برابر لذت.
متأثر از چنين حالتی از خودانکاری _ که در واقع کنارگذاردن انديشه از ميدان عملش ميباشد، و اين عمل نيز ناشی از درک اهميت خطری است که از جانب انديشه شکل ميگيرد _ تمامی ساختار ذهن به آرامش دست مييابد. در واقع امر اين حالت نمودی است از توجهای خالص و همهجانبه و اينجاست که تحتتاثير چنين توجهای، خوشبختی ميدانی برای بروز بدست ميآورد، حالتی از سرزندگی و حيات، حالتی که ديگر نميتوان آنرا در ساختاری همچون کلمات گنجاند و آنرا در قالب کلمات ترجمه کرد. زمانيکه اين حالات را درون کلمه ميگنجانيم، از همان لحظه ديگر حقانيت و حياتی در آن وجود نخواهد داشت.
نوشته شده در ساعت: 05:10 pm توسط:
فرا - مرزی