بخش اول
۱
( ملاحظات کريشنامورتی در هندوستان)
مراقبه به معنی فرار از دنيا نيست _ اينکه خود را از آن جدا نموده و دور خود حصاری بکشيم، بلکه دقيقاً به اين مفهوم است که تمامی عرصههای موجود در جهان کنونی را درک نماييم. طبعاً دنيا ميتواند کمی بيشتر از اينکه در فکر تامين مايحتاج خود از جمله مواد غذائی، لباس و يا سقفی بالای سرخود باشيم، دارای مفهوم باشد؛ آنهم با همه لذتها و دردهای آن، و ميتواند بيش از اينها نيازمند تأمل و توجه باشد.
مراقبه همان رهايی از اين دنياست؛ در چنين حالتی انسان ميبايست عمیقاً غيرعادی و غيرمعمول باشد. از همين لحظه هست که ديگر جهان برای او دارای مفهومی اساساً متفاوت خواهد بود، و آسمان و زمين برايش دارای زيباييهای جاودانه ميگردند. آنگاه ديگر عشق در اسارت لذت باقی نخواهد ماند. فرای همه اين موضوعات چيزی در انسان عمل خواهد کرد که ناشی از هيجانات کاذب، و يا رقابتها، و يا ناشی از تلاش برای خودارضائی و يا ثمرهای از تصورات نخواهد بود.
ساخت اتاق طوری است که بسوی چشم اندازی از يک باغ گشوده ميشود. دهها متر پايين تر از آن، رودخانهای پهن و عميق جريان دارد که برای برخی از مردم مقدس محسوب ميشود؛ اما برای بسياری ديگر نمودی از جريان حرکت زيبای آب در فضای بيکران و پهن، در چنين صبحی، دلنشين ميباشد. براحتی ميتوان آنسوی رودخانه را ديد که چگونه درختان ميوه با فاصلههايی معين در عرض و طول کاشته شدهاند و يا حتی ميتوان از اينجا غله زمستانی را که بتازگی کشت شدهاند، تمیز داد.
چشمانداز اين اتاق بگونهای است که براحتی ميتوان درخشش ستاره زهره را در بالای آسمان متوجه شد، و يا بالاآمدن خورشيد را که بآرامی از پشت درختان قد کشيده و همه جا را در احاطه خود ميگيرد؛ و همزمان رودخانه همانند يک مسير طلائی در زير پای خورشيد نمايان ميشود.
نيمه شب بود و تاريکی بر همه زوايای اتاق غالب بود؛ پنجرهای که بسوی بخش جنوبی آسمان قرار دارد، باز هست و در يکی از همين شبها ناگهان پرندهای با بال زدنهای سريع و پرسروصدا، وارد اتاق شد. با روشن کردن چراغ و خارجشدن از تختخواب، ميتوانستی آن پرنده را ببينی که چگونه خودش را زير تخت جمع و جور کرده و به چشمانت خيره شده است. جغدی بود به ابعادی حدوداً نيم متر، با چشمانی گرد و گشاد، با منقاری که از وحشت و نگرانی باز مانده است. فاصله بين ما کمتر از یک متر بود و از اين فاصله ما به چشمان يکديگر نگاه ميکرديم. بخاطر نور و روشنايی و از سويی ديگر حضور انسان در کنار اين پرنده، وحشت او دوچندان شده بود. بدون اينکه چشمان ما يکبار هم پلک بزند، مدتی در اين حالت مانده و بهم خيره شده بوديم؛ با اينهمه او کوتاه نيامده و حتی از حالت تهاجمی او ذرهای کاسته نشد. از اين فاصله ميشد بخوبی چنگالهای پهن و نوک تيز، و در کنارههای بالهايش پرهای نرمی را که در فواصلی بسيار نزديک بهم قرار داشتند، ديد. آنچنان اشتياقی در آدمی شکل ميگرفت که تمايل پيدا ميکردی او را با دستانت لمس کرده و مورد نوازش قرار دهی؛ اما کاملاً واضح بود که او چنين اجازهای بتو نخواهد داد. بهمين خاطر چراغ را مجدداً خاموش کردم و پس از چند لحظه خاموشی تمام اتاق را در برگرفت. مدت کوتاهی پس از آن صدای بال زدنهای شتابزده پرنده بگوش رسيد _ تو براحتی ميتوانستی جابجايی هوا را که با بال زدنهای پرنده ايجاد شده بود، در کنار صورت خود حس کنی _ و بدينسان جغد اتاق را ترک کرده و دیگر هیچوقت به آنجا برنگشت.
اين معبد يکی از معابد بسيار قديمی بود؛ بر اساس ادعاهای مردم حتی بيش از سه هزار سال قدمت داشته، اما تو ميتوانی حدس بزنی که مردم در چنين مسائلی چقدر غلو ميکنند. ناگفته نماند که اين معبد بسيار قديمی بود _ اوايل بعنوان معبدی بودائی شناخته شده بود؛ حدود هفتصد سال پس از آن دوران، به يک معبد براهمائی تبديل گرديد؛ و در جايی که مجسمه بودا قرار داشت، در آن زمان مجسمهای از خدايان هندو قرار دادند. داخل معبد بسيار تاريک بوده و فضای خاصی بر آن حکمفرما بود. در راهروهای بسيار زيبا و با سايه روشنهای بسيار دلپذير، بوی خاصی به مشام ميرسد که خود ترکيبی بود از بوی حضور خفاشان و بوی عود که آنهم مداوماً در اين معبد ميسوخت.
زائرين به داخل معبد وارد ميشدند. کسانی که لحظهای پيشتر از آن خود را در آب رودخانه غسل داده بودند، با تکان دستانشان و حرکاتی که برای ورود به معبد انجام ميدادند، پس از لحظه ای خود را روی زمين انداخته و در راستای تصاوير قرار داده شده در بالا به سجده ميپرداختند. فردی روحانی از اندرونهای معبد در حال خواندن آوازهای مذهبی بود، صدايش و روانی بسيار زيبای بيان کلمات بگونهای بود که انسان مسحور شنيدن آن آواز ميشد. او کلمات را با هجاهايی بسيار روان و بدون کمترين تعجيلی ادا ميکرد، بگونهای که تمامی فضای معبد کاملاً زیر نفوذ اين اصوات قرار گرفته بود. درون معبد افراد مختلفی، از کودکان گرفته تا زنان و مردان پير، در رفت و آمد بودند. افرادی را ميديدی که مناسک خاصی را بجای ميآوردند و يا کسانی که کت و شلوارهای اروپايی را از تن خود بدر کرده و حال « دوتی » بتن داشتند، با دستان و شانههای عريان، در حالت نشسته و يا ايستاده دعاهای مذهبی را با جديت کامل زير لب زمزمه ميکردند.
در صحن معبد حوضچهای پر آب قرار داشت _ حوضچه مقدس _ که دورتادور آنرا بلوکهايی سنگی قرار داده بودند، طوری که ميتوان پس از گذشتن از پلههای سنگی به کنار آب رسيد. پس از گذشتن از مسيری بسيار شلوغ و پر ازدهام و زير نور روشن و تيز آفتاب وارد ساختمان اصلی معبد شدم، جاييکه تماماً در احاطه سايهها، گوشههای تاريک و بسيار آرام قرار داشت. نه از شمعها اثری بود و نه از افراد ژندهای که از رهگذران تقاضای پولی و يا چيزی ميکردند؛ هيچ اثری از اينها نبود و تنها و تنها افرادی در اينجا بودند که به نحوی از انحاء در ارتباط معينی با معبد بودند و آنها نيز، با زمزمههايی کاملاً بيصدا و با حرکات لبهايشان در درون خود دعاهای معينی را تکرار ميکردند.
***
بعدازظهر همين روز مردی برای ملاقات آمد. به گفته خودش او يکی از طرفداران « ودندا » است. انگليسی را بسيار روان صحبت ميکرد، دليلش اين بود که تحصيلاتی دانشگاهی داشته و دورههای تحصيلی را در دانشگاههای انگليسیزبان پشت سر گذارده بود؛ وی فردی بسيار تيزهوش و روشن بود. کارش وکالت بوده و درآمدی مکفی داشت، با اينهمه وقتی با چشمان تيز خود بسوی تو نگاه ميکرد، نگاهش نشانههايی از التهاب و حتی گاهاً ترديد و نامطمئنبودن بهمراه داشت. بنظر ميرسيد که مطالعات زيادی داشته، بالاخص در زمينه ادبيات مربوط به دينشناسی غربی. فردی ميانهسال بود در حد خود کمی لاغر و در عين حال قد بلند. قيافهاش نمود بسيار متناسبی بود از ارزشی که برای خود قائل است، بالاخص در اين زمينه که بنظر ميرسيد در بسياری از دعاوی حقوقی براحتی ميتوانست موفق گردد.
ميگويد:" من در بسياری از سخنرانيهای شما شرکت داشته و به حرفهای شما گوش داده ام؛ در يک کلام ميتوان براحتی اذعان نمود که حرفهای شما نمود اصيلی از « وداندا » است؛ اگر چه با زمان حال هماهنگ و متناسب شده، اما با همه اينها تمامی گفتار و تاکيدات شما به سنتهای قديمی تکيه دارد."
از او سوال شد که منظورش از وداندا چيست؟ او در جواب گفت:" مسئله از اين قرار است که «برهمن» جهان را بوجود آورده و نمود و اثر او بصورت «آتمان» در تک تک موجودات قرار دارد و همه آنها خود نمود «برهمن» در موجودات ميباشند. بشر ميبايد از شعور متعارف و روزمرهاش که در راستای تامين امور زمينی اوست، رها گردد دقيقاً بگونهای که انگار از خوابی گران بيدار ميشود. همچون شکلگيری يک رويا در يک موجود خوابآلود، شعوری منفرد زمينهساز پيدايش جهان بيرونی ميگردد. البته شما چنين مسائلی را در مباحثهها و صحبتها و سخنرانيهای خودتان مطرح نميکنيد، اما کنه مطالب مطروحه توسط شما همين است. برای اينکه بهرحال شما خود در همين سرزمين بدنيا آمده و بزرگ شدهايد؛ و اگر چه بخش بزرگی از زندگی را در خارج از اين سرزمين گذراندهايد، با اينهمه گفتههای شما بخودی خود متاثر از سنتها و آداب همين سرزمين ميباشد. سرزمين هندوستان شما را بوجود آورده است، خواه اين موضوع برايتان جالب توجه باشد و يا برعکس؛ بهرحال شما محصول چنين جامعهای و از جان اين سرزمين هستيد. تمامی حالات شما، حرکاتتان، خصوصيات عام موجود در شما، چه هنگامی که در حال صحبت هستيد، و چه حتی نمود ظاهریتان را اگر در نظر بگيريم، تماميت شما نمود يک ميراث اصيل از اين سرزمين ميباشد. تمامی آموزشهای شما و گفتههايتان بهرحال متاثر از همه اينها بوده و تداوم همان آموزشهای بزرگان ما از دوران قديم ميباشد که تا هم اکنون نيز آموزش داده ميشود".
_ اگر امکان داشته باشد با هم اين موضوع را کنار بگذاريم که سخنگو از هندوستان است و در چارچوب اين سنتها بزرگ شده، يا اينکه تحتتاثير اين فرهنگ قرار دارد و يا اينکه تمامی حرفهايی که ميزند و بطور کلی خود، خلاصهای از همه آموزشهای قديمی اين سرزمين ميباشد. اين نکتهای است که ميبايد در همين پله اول در نظر گرفته شود که او خودش را بهيچوجه هندی و يا اساساً وابسته به هيچ سرزمين معينی نميداند؛ و در همين رابطه اساساً هيچ عُلقهای بين او و گروه موسوم به براهمايیها نيز وجود ندارد؛ عليرغم اينکه او در چنين فرهنگی نيز بدنيا آمده است. او همه سنتها و رسوم را منتفی میداند، چيزی که شما ميخواهيد بزور به تن او بپوشانيد. او اين موضوع را مطلقاً نفی ميکند که گفتههای او تداوم همان آموزشهای قديم ميباشد.
او هيچکدام از کتابهای مقدس چه مربوط به هندوستان و شرق باشد و يا مربوط به غرب را نخوانده است، چون مطالعه آنها برای انسانی که نسبت به خود و آنچه که در پيرامون او و در جهان ميگذرد، هوشيار باشد، بهيچوجه ضروری نيست _ اصولاً برای هر فردی که نسبت به همه اين تئوريها و عملکرد انسانها در تداوم اين تئوريها شناخت داشته باشد و بداند که اين خود انسانها هستند که با تبليغاتشان، با سنن و آداب و همه اينگونه اعمال، چنين تئوريهايی را بجای حقيقت مطرح ميکنند و اين کار را حتی نه يک يا دو هزار بلکه حتی بيش از پنج هزار سال است که انجام ميدهند _ آنگاه همه اينگونه مسائل برای چنين فردی غيرضروری ميگردد.
برای چنين فردی که همه اين اشارات را، همه اين تاکيدات نسبت به کلمه را، و يا توجه و حساسيت نسبت بدان را بعنوان سمبلها می بيند و کاملاً هوشيار است که چه توجه غيرواقعی نسبت بدانها مبذول ميشود؛ آری او همه اينگونه اعمال و موضوعات را نفی میکند. برای چنين فردی، حقيقت چيزی دستدوم و منعکسشده توسط انسانی ديگر نيست. همانطور که خودت نيز به صحبتهايش گوش دادهای، او همواره از همان ابتدای صحبتش به اين نکته تاکيد داشته که هرگونه تائيد اتوريته و قدرت در هر شکل خود نافی حقيقت است و به اين نکته اشاره ميکند که بشر از تمامی عادات و سنن، از همه سنتها، از فرهنگ و خلاصه از اخلاقيات اجتماعی ميبايد دوری گزيده و آنها را کنار بگذارد. اگر شما عميقاً به سخنانش گوش دادهای، طبعاً نمی بايست مدعی چنين امری باشی که او يک هندی و يا کسی است که دارد همان افکار و انديشههای قديمی را به شکلی نوين ارائه ميدهد. او گذشته را با تمامی معلمين و استادانش، با مفسرينش، با تمامی تئوريهايش و همه فورمولهايش بکلی کنار مينهد.
حقيقت هيچگاه نميتواند در گذشته يافت شود. آنچه را که بعنوان حقيقت آنهم با نقلقول از گذشتگان ياد ميکنند، مربوط به خاکستر خاطرهها و يادهاست؛ و خاطرات نيز همواره در پيوند با زمان ميباشند و در خاکستر کالبدی از ديروز هيچ حقيقی حيات ندارد. حقيقت چيزی زنده است، با اينهمه چيزی نيست که در محدوده زمان بگنجد.
و حال با توجه به اين نکته که ما همه اين موضوعات را به کنار افکندهايم، بياييد با هم به کنه اين موضوع بعنوان « برهمن » نظری بيافکنيم، چيزی که شما درباره آن صحبت کردهايد. در واقع امر آنچه که بعنوان نظريه و ادعا مطرح ميشود، بطور ساده ايدهای است که ساخته يک ذهن خيالپرداز است _ حال چه آن از درون نوشتهجاتی بنام « شانکارا » باشد و يا از آن يک مدرسه دينی. انسان ميتواند با يک ايده آشنا شده و خود را در همان راستا قرار دهد، همانند آنچه که در جهان مسيحيت، و يا بعنوان نظريات مسيح مطرح ميشود. اينگونه جهانبينیها بطور مشخص نمود و محصول تاکيدات فردی ميباشند؛ و کسی که در چارچوب سنتهای مربوط به مذهب هندوائيسم و « کريشنا » نيز تربيت شده، تمامی تجاربش خواه ناخواه مبتنی بر همان فرهنگی خواهد بود که در آن رشد يافته است. بنابراين، چنين تجاربی نمود هيچ چيزی نميتواند باشد. نگرش از نگاه کريشنا و يا مسيح در واقع امر در راستای دانش معينی خواهد بود؛ بهميندليل نميتواند واقعی باشد، بلکه برعکس آن، خيالی، و يا حتی دينی خواهد بود؛ و چيزی که با چنين تجاربی بدست آید، مطلقاً فاقد ارزش است. چرا ميبايست شما و يا هرفردی ديگر خواهان يک ايده و يا يک تئوری باشيد و اساساً چرا شما ميبايد تحت تأثیر يک اعتقاد زندگی کنيد؟ پيوندی اينچنين طولانی به يک عقيده و يک ايده، بهرحال به نحوی از انحاء نمود ترس است _ ترس از زندگی روزمره، ترس از اندوه، ترس از مرگ و بطور کلی ناشی از بیمعنیبودن و نامفهومی گسترده و هراسناکی است که چنين زندگی روزمرهای به ارمغان آورده است. ديدن و توجه به همه اينها شما را به پذيرش يک تئوری و يا يک ايده و عقيده ميرساند و هرچه اين ايده متنوعتر، قابلانعطافتر، و دارای گذشته مدونتری باشد، برايتان دارای وزنی سنگينتر خواهد بود. و بعد از دو و يا حتی ده هزار سال تبليغات طبعاً اين ايدهها بنيادیتر و غيرقابل تغيير ميگردند؛ و با همه اينها دقيقاً در همين رابطه است که «حقيقت» به مفهومی بیمعنی و احمقانه تبديل ميگردد.
اما اگر شما از يک ايده و يک دگم فاصله نگيرييد، عملاً در جايگاهی قرار ميگيرييد که با واقعيت در مقابله خواهيد بود. « آنچه که هست » در واقع همين انديشيدن، لذت، اندوه و ترس از مرگ بعنوان واقعييات بيرونی است و اينها همان واقعيتی هستند که وجود دارند. زمانيکه تو ساختار درونی زندگی روزمره خودت را دريابی _ با تمامی تقابلهايش، حسرت، تمايلاتش و تمايل دستيابی به قدرت _ آنگاه نه تنها متوجه خواهی شد که تئوريها، مريدان و مرشدان همه اينها اموری مسخره و بیمعنی ميباشند، بلکه شايد بدينسان نقطه پايانی بر رنج و اندوه بشر، و يا بطور کلی تمامی ساختار انديشه و تمامی آنچه که منتجه آن ميباشد، خواهيد گذاشت.
نگريستن و درک از بطن ساختار انديشه و فکر، همان مراقبه ميباشد. آنگاه خواهی ديد که نه تنها جهان يک تصور و يک تلقی نيست، بلکه واقعيتی اصيل و عميق ميباشد؛ چيزی که انسانها در ساختن و حيات آن دخيل هستند. اين همان چيزی است که ميبايد درک شود و نه همه آن تئوريها در مورد «ودندا» و امثالهم، با تمامی سنتها و آدابش، با همه شکوه و جلال و جبروتش، که تحتتاثير و زير نظر اديان سازمانيافته ساخته شده است.
زمانيکه انسان از هر نوع ترس، حسادت و يا اندوه آزاد باشد، اولين تاثير آن وجود ذهنی بطور طبيعی آرام و در سکوت و آرامش خواهد بود. پس از آن نه تنها چنين ذهنی قادر خواهد شد که هرلحظهای از وجود حقيقت در لحظه لحظه زندگی روزمره خودش آگاه گردد، بلکه تمامی برداشتهايش را نيز در پشت سر خود رها ميکند؛ و بدينسان بر فاصله بين مشاهدهکننده و موضوعی که مشاهده ميشود، نقطه پايانی گذارده خواهد شد. و چنين است که دوگانگی پايان يافته و وحدت وجود خودش را نمايان ميسازد.
اما علاوه بر آن و ورای همه اينها، بدون اينکه به اينهمه مبارزه و غيره نيازی باشد و يا همه اين خودپسنديها و تکبر و يا هيجانات کاذب، بهرحال در اينجا انرژی عظيمی شکل ميگيرد که برای آن نه هيچ آغازی و يا پايانی ميتوان متصور شد _ و اين موضوع يک ايده و يا يک تئوری نيست، بلکه نمودی کاملاً حقيقی دارد _ چيزی است که غيرقابل قياس بوده و مغز نميتواند آنرا در چنگ خود مهار کند.
حال تو همه اين موضوعات را شنيدهای، شايد پس از آن بخواهی از همه اينها يک تئوری و يا يک ايده بسازی و اگر چنين امری پيش رفت، آنگاه آنرا تبليغ کرده و بگوش سايرين ميرسانی. اما آنچه را که تو تبليغ ميکنی، نميتواند واقعيت و حقيقت باشد. حقيقت زمانی بروز پيدا ميکند که تو از خواستن، از ناآرامی و عصبيت و تمامی آنچه که قلب و ذهن تو مملو از آنها شده، رها باشی. زمانيکه تو همه اين نکات را دريابی، آنگاه با چنان خلوصی که نامش عشق است روبرو خواهی شد، آنگاه حقيقت درونی همه آن حرفهايی را که در اينجا مطرح شده، درک خواهی کرد.