۲
( ملاحظات کریشنامورتی در هندوستان )
در مراقبه کيفيت ذهن و قلب مهمترين نقش را ايفا ميکند. نه اينکه خواسته باشی به چيزی برسی و يا بر چيزی غلبه نمايی، بلکه کيفيتی از ذهن مطرح است که نمود خلوص و پاکبودن و حساسيت عميق باشد. وقتی که چيزی را نفی ميکنی و يا کنار مينهی، حالتی مثبت بروز ميکند. تجربهاندوزی و زندگیکردن در سايه اين تجارب، شفافيت و خلوص در مراقبه را تحتالشعاع قرار داده و از بين ميبرد. مراقبه وسيلهای برای رسيدن به هدف معينی نيست. در واقع مراقبه هم وسيله و هم هدف با هم و در کنار هم ميباشد. تحت تاثير تجربهاندوزی، ذهن و روان انسان هيچگاه به پاکی و بیآلايشی نخواهد رسيد. با کنارنهادن و ناديدهگرفتن تاثيرات تجربه، شرائطی ايجاد ميگردد که ذهن ميتواند به حالتی از خلوص و پاکی دست يابد؛ اين حالت هيچگاه توسط انديشه و اشکال مختلف فعالیتهای آن، بوجود نميآيد. مراقبه نقطه پايانی است بر انديشه و روند انديشيدن، البته نه با انجام عملی که به مراقبه مرتبط باشد؛ چون کسی که در مراقبه هست، خود با آن يگانه ميگردد. بدون مراقبه انسان همانند موجود کوری است که در ميان گستره عظيمی از زيبايیها و نور و رنگ قرار گرفته باشد.
در کنار ساحل دريا قدمزنان پیش رفته و بگذار که خلوص کيفی مراقبه بر تو غلبه کند. وقتی چنین حالتی بروز میکند، سعی نکن آن را در چنگال خود مهار کنی. آنچه را که انسان در دستان خود محدود میکند، چيزی خواهد بود مثل يک تصوير و يا خاطره که در حافظه ثبت خواهد شد و یاد، همواره نمود چيزی است که در گذشته بوده و بدينسان نمودی از مردهای بيش نيست. زمانيکه در لابلای پستی و بلنديهای تپهها به پیادهروی مشغولی، بگذار زيبايی و يا حتی سختی زندگی خود بيانگر وجود خود باشد؛ این راهی است که تو بر درد و اندوه درون خود آگاه میگردی و میتوانی بر آن غلبه کنی.
مراقبه ريشه، بوته، گل و حتی ميوه و همه آنها ميباشد. تنها کلمات هستند که میوه را از گل و گل را از گیاه و ریشه جدا می سازند. با چنين تفکيکی، زيبايی و طراوت قادر به نمایانشدن نیست؛ شور واقعی زمانی بروز میکند که بتوانی کليت وجود را در هم و با هم مشاهده کنی.
جاده پيش رويمان، راهی بسيار باريک و پوشيده از سايه درختانی بود که در دو سوی آن قرار داشتند _ راه بسيار کوچکی که از ميان مزارع گندم کاملاً رسيده ميگذشت. نور خورشيد آنچنان تند و تيز بود که سايههای بسيار پررنگی ايجاد ميکرد. در دو سوی جاده دهکدههايی قرار داشتند که فقر و فلاکت و کثافت از سراپایشان بالا ميرفت. بزرگسالان چهرههايی نزار و مريض داشتند وليکن کودکان برعکس آنها با جيغ و داد همراه با وسايل گوناگونی مشغول بازی بودند و هرچندگاهی سنگريزهای بطرف پرندگانی پرتاب ميکردند که در بالای سرشان و در لابلای شاخهها نشسته بودند. صبحی بسيار خنک و دلپذير بود و از سویتپه ها نسيم ملايمی ميوزيد.
سحرگاه امروز طوطیها و " مرغ ميناها " سروصدای زيادی ايجاد کرده بودند. بندرت ميتوان طوطیها را در ميان برگهای درختان تشخيص داد؛ در لابلای تنه درختان " تمر هندی " سوراخهای زيادی وجود دارد که آنها در آن لانه کردهاند. پرواز زيگزاگی آنها همواره با هم و با علميات آکروباتيک همراه هست. مرغ ميناها روی زمين بوده و عموماً بیصدا به کار خود مشغول ميشوند. اجازه ميدهند تا آنجاييکه ممکن است به آنها نزديک شوی و بعد پرواز کرده و دور ميشوند. مرغ مگسگير ( نوعی پرنده کوچک مثل گنجشک ميباشد ) روی سيم تلگراف نشسته و تمامی محوطه را تحت کنترل خود دارد. صبحی بسيار دلپذير بود و آفتاب نيز هنوز آنچنان گرم نبود. فضايی روحانی بر تمامی منطقه احاطه دارد، با هوايی که مملو از آرامش و انتظار برای بيدارشدن انسانها بود.
در اين جاده يک گاری اسبی در حرکت بود؛ اسب را با چوبهايی بلند به چرخ گاری بسته بودند و او ارابه را با کمک این چوبها ميکشيد. روی گاری جنازه مردهای قرار داشت که با کفنی سفيد و قرمز پوشيده شده بود، مردهای را که قرار است به کنار رود برده و در ساحل آن بسوزانند. در کنار گاريچی مردی نشسته که بنظر ميرسيد از بستگان مرده باشد، جنازه در مسير حرکت گاری در جادهای که آنچنان هم هموار نبود، مداوماً تکان میخورد و به کنارههای گاری اصابت ميکرد. بنظر میرسد آنها راهی طولانی را طی کرده باشند، چون بدن اسب کاملاً پوشيده از عرق بود و جنازه نيز بنظر ميرسيد که در طی مسافرت آنقدر تکان خورده و به اينطرف و آنطرف خورده که حال مانند چوب خشکی باقی مانده است.
***
کمی ديرتر در همان روز مردی برای ملاقات آمد که به گفته خودش مسئول آموزش توپخانه در نيروی دريايی بوده است. او زن و دو فرزندش را نيز بهمراه آورده بود، و هيجان خاصی در حرکات و رفتارش بچشم ميخورد. پس از گفتگويی اوليه اظهار داشت که به شناخت خدا علاقهمند بوده و جويای يافتن اوست. آدم دقيقی بنظر نميرسيد، و تاحدودی نيز خجالتی بود. دستان و صورتی پهن و قوی داشت، اما صدا و لبخندش از خشونت و جديت خاصی حکايت میکرد _ چون بهرحال او کسی است که به نحوی از انحاء فرمان مرگ صادر ميکرد. انگار خدای مورد نظر او هيچ ربطی به کار و زندگی روزمره او نداشته و کاملاً از آن دور ميباشد. حالت عجيبی است، چون در در برابرت کسی قرار دارد که از سويی در جستجو و شناخت خداست و همزمان شغلش بگونهای است که به ديگران آموزش کشتن انسانهای دیگر را میدهد.
او خودش را مردی مذهبی و با ايمان مينامد و به بسياری از مدارس مذهبی، و اين باصطلاح مقدسين نيز مراجعه کرده است. هيچکدام از آنها نتوانستند نياز او را برآورده نمايند و حال او راهی طولانی را با قطار و اتوبوس طی کرده که به ملاقات ما بيايد، چون او ميخواهد به اين نکته واقف گردد که چگونه ميتواند با اين دنيای عجيب و غريب کنار بيايد؛ کاری که بسياری از انسانها و مقدسين نيز در تلاش برای پاسخ بدان هستند. همسرش و فرزندانش بسيار آرام و مودبانه نشسته بودند، و درست در همين لحظه روی شاخه درختی در حياط خانه کبوتری نشست و به صدايی خفهای به بق بقو کردن پرداخت. مرد حتی نیمنگاهی نيز بدانسو نيانداخت، و بچهها نيز در کنار مادرشان بسيار آرام وليکن شق و رق نشسته بودند؛ آنها نيز بسيار هيجانزده و چهرههايی بسيار جدی داشتند، بدون کمترين تبسم و يا لبخندی.
_ تو هيچگاه نمی توانی خدا را بیابی؛ برای چنين امری هيچ راهی وجود ندارد. بشر انواع راهها، باورهای گوناگون، مريد و مراد و استاد و قطب و مرشد و غيره را از خود ساخته تا در پیگيری در راه دستيابی و يا رسيدن به شناخت خدا، او را ياری نمايند، و يا لااقل منشاء آرامش روحشان باشند؛ همه اينگونه رفتارها آنچنان ادامه داشته که هيچ پايانی را نيز نميتوان برايش متصور بود. در اين تلاش، آنچه که مايه تأسف است، اين است که اين جستجو به نحوی از انحاء در راستای يک تخيل و يا يک تصوير ساخته ذهن انسان پيش ميرود، تصوراتی که با مقياسهای معينی درون ذهن انسان طراحی ميگردد. در واقع امر آن عشقی که او در جستجوی آن است، دقيقاً با روش زندگی خودش از بين برده ميشود. شما نميتوانيد در حالی که سلاحی در دستان خود دارید، به جستجوی خدا بروید. خدا تبديل به نمودی سمبليک گشته، و يا به يک کلمه تبديل شده، که در عمل حتی همانها نيز مفاهيم خودشان را از دست دادهاند، چون معابد و کليساها با کار و وجود خود آن مفهوم را نيز از آن زدوده و عامل نابودی آن شدهاند.
حتی ممکن است که شما هيچ اعتقادی هم به خدا نداشته باشيد، با همه اينها شما نيز با آن باصطلاح معتقدين مذهبی يکسان هستيد؛ چون هردوی شما رنج ميکشيد و هردوی شما در درون يک زندگی تأسفبار و فاقد کمترين مفهومی غوطهور هستيد؛ و سختيهای ناشی از چنين حالتی از زندگی آنرا مطلقاً فاقد هر گونه مفهومی ميگرداند. واقعيت در انتهای سير حرکت انديشهها قرار ندارد و خلاء درونی قلب هيچگاه نميتواند با کلمات پر گردد. ما به موجوداتی بسيار فعال و حیلهگر تبديل شدهايم، سريعاً فلسفه جديدی را سازمان ميدهيم، و با اين کار در تلاش خواهيم بود تا اثرات سوء زندگی دردبار روزمره را از خود دور نماييم. ما تئوريهايی ميسازيم که بما نشان دهند، چگونه ميتوان به عمق قضايا رسوخ نموده و به آخرين دستآوردها نائل آييم، و در همين راستا عابدان و مريدان بسوی معابد رفته و خودشان را درون فانتزیهای ذهنشان غرق ميکنند، فانتزيهايی که توسط اذهان خودشان ساخته شده است. طلبهگان و مقدسين هيچکدامشان هيچگاه حقيقت را در نمييابند. چون موجوديت هر دوی آنها در راستای تداوم سنتهاست، تابعی از فرهنگ و عادات، که آنها را به شکل طلبه و مقدسين بار آورده است.
حال ديگر کبوتر از آنجا دور شده و زيبايی ابرهای فراسوی تپهها و کوهها به آرامی تمامی اين سرزمين را در بر ميگيرند _ آنجاست که ميتوان حقيقت را يافت، جاييکه هيچگاه بشر حقيقت درونی آنرا نجسته است.
نوشته شده در ساعت: 04:45 pm توسط:
فرا - مرزی