۱۴
(ملاحظات کریشنامورتی در هندوستان)
پيرمردی بود که از سوی هزاران تارک دنيا و مريد مورد احترام و توجه قرار داشت. او توانسته بود سلامت جسمی خودش را بخوبی حفظ کند. سرش از ته تراشيده و کاملاً صاف بود و همان لباس معمول تارکين دنيا را که به رنگ زعفرانی است، بتن کرده بود. عصای باريک و بلندی در دست داشت که بنظر ميرسد، ساليان زيادی همراه او به اينطرف و آنطرف کشانده شده؛ همچنين صندل راحتی به پا کرده بود که بيشتر برای سواحل دريا مناسب ميباشند. ما روی نيمکتی در چشم اندازی بسوی رودخانه نشسته بوديم طوری که پل راه آهن درست در برابرمان قرار داشت و رود در همين نقطه بطرف چپ پيچ تندی ايجاد کرده و در آن جريان مييافت. در آنسوی رودخانه در اين صبحدمان مه غليظی گرفته بود و تنها نُک بالای درختان را میتوانستی ببینی. انگار آنها نيز در تداوم جريان آب و در سطح آن قرار داشتند. حتی نسيمی نيز نمی وزيد و پرستوها درست در فاصله بسيار نزديک به سطح آب در کنارههای رود پرواز ميکردند.
اين رود بسيار کهن و مقدس بود، و از اقصا نقاط دنيا مردم بسيار زيادی به سواحل اين رود آمده تا آخرين روزهای عمر خود را در اينجا بگذرانند و همينجا مرده و سوزانده شوند. اين رود مورد احترام و عبادت قرار ميگرفت و از آن با آوازهای مذهبی ستايش کرده و حالت مقدس آنرا همواره حفظ ميکردند. در عين حال هر نوع آشغال و يا کثافات و پس ماندهای را در آن ميريختند؛ با اينهمه مردم خود را و لباسهايشان را در آن می شستند و از آب آن برای نوشيدن استفاده ميکردند؛ افرادی را ميديدی که در سواحل آن در حالت مراقبه قرار گرفتهاند، چشمايشان بسته بود، کاملاً صامت و راست نشسته و لب بهم دوخته و هيچ صدائی از آنها بيرون نمی آمد.
اين رودی بود که عليرغم استفاده بیحدی که به مردم ميرساند، با اينهمه بشر کماکان آن را بیش از پیش آلوده ميکرد. در فصل بارندگی سطح آب گاهاً بين شش تا ده متر بالا ميآمد، تمامی کثافات و آشغالهای اطراف را روفته و تمام منطقه را با لجن و کثافت ميپوشاند، طوری که اين لجنها بعنوان کود در امور زراعتی مورد استفاده کشاورزان قرار ميگرفت.
اين رود با پيچ و تابهايی بسيار تند بطرف پايين ميرفت و حتی گاهاً ميديدی که بخاطر جريان تند آب، درخت کاملی را از ريشه کنده و همراه خود ميبرد. گاهاً ميتوانستی حيوان مردهای را بصورت شناور روی آن ببينی و لاشخورها و کلاغها را که رويش نشسته و يا برای تکهای از گوشت آن حيوان مرده با هم ميجنگند، و يا حتی گاهی ميتوانی دست، پا و يا حتی اندام کامل يک انسان را نيز روی آب ببينی.
صبح امروز رود بطرز شگفتانگیزی آرام و بدون حرکت بود. ساحل آنسوی رودخانه را نميشد براحتی تميز داد. چند ساعتی ميشود که خورشيد بالا آمده، با اينهمه هنوز مه ناپديد نشده بود و بدينسان رود بحالتی اعجابانگیز نمود گستردهتری یافته بود. پيرمرد اعتقادی عميق به اين رود داشت؛ او سالهای بیشماری را در سواحل اين رود گذرانده بود با همه مريدانی که دورش حلقه زده بودند؛ رفتارش بخودی خود چنان بود که انگار ميبايد چنین وضعیتی ابدی بماند، اينکه آنها بحالت مريد و او در حالت مراد و قطب بوده باشد. برای او اين رود ديگر امری علیالسويه و عادی شده و اين امر بجای خود مايه تأسف بود. او ديگر با چشمانی به رود نگاه ميکرد که هزاران سال با همين نگاه بدان نگريسته شده بود. بشر به زيبايی و به زشتی عادت ميکند و در نگاه آنها زندهبودن و سرزندگی روز کاملاً ناپديد شده است.
- "چرا شما؟ "، جملهاش را طوری شروع کرد که در لحن او آهنگی از اتوریته وجود داشت،" عليه تمامی اصالتها، تمامی کتابهای مقدس که ما آنها را گرامی ميداريم موضع ميگيرييد؟ محتملاً شما توسط غربيها فاسد شدهايد، جائيکه آزادی با بیبندوباری يکی گرفته شده، جائيکه بشر، بغير از عده انگشت شماری، حتی نميدانند که نظم و ترتيب و ديسپلين عادی زندگی چگونه است. کاملاً واضح و آشکار است که شما هيچيک از کتب مقدس ما را نخواندهايد. در يکی از اين صبحها که شما در حال سخنرانی بوديد، به صحبتهای شما گوش ميکردم؛ گفتههای شما درباره خدايان، روحانيون، تمامی مقدسين و يا گوروها واقعاً برايم باورنکردنی بود. چطور انسان ميتواند بدون اينها زندگی کند؟ و اگر اينها را کنار بگذارد، ميبايد یا ماتریالیست شود و یا به فردی تبدیل گردد که دنبال مال و منال هست، که آنهم بنياداً غيرانسانی است. بنظر ميرسد که شما تمامی آنچه را که ما بعنوان علوم الهی ميپنداريم، نفی کرده و ناديده ميگيريد. چرا؟ من ميدانم که شما فردی بسيار صريح و جدی هستيد. ما تمامی کارها و گفتههای شما را با حفظ فاصله معینی زير نظر داشتيم. دقت و توجه ما به حرفها و کارهای شما البته درست از نگاه برادرانه ما نسبت به شماست. ما فکر ميکرديم که شما هم يکی از خودمان هستيد. اما حال ميبينيم که شما چنین مسائلی را مطرح ميکنيد؛ برايمان بسيار عجيب بنظر ميرسد؛ و البته اين امر مايه تأسف است، اينکه ما در راههايی کاملاً متفاوت ره ميسپاريم."
_ تقدس يعنی چه؟ آيا همان مجسمه درون معبد است يا يک سمبل و يا تنها و تنها يک کلمه هست؟ محدوده سلطه و عملکرد تقدس در کجاست؟ آيا ميتواند روی اين درخت تاثيری داشته باشد، يا روی اين زن روستايی که دارد بار سنگينی را حمل ميکند؟ آيا اینطور نیست که ميتوان به آسانی متوجه شد، شما اشياء را همانند چيزی مقدس و ارزشمند در نظر گرفته و مورد ستايش قرار ميدهيد؟ خوب اين مجسمه و يا تصويری که توسط دست و يا حتی ذهن انسان ساخته ميشود، چه ارزشی ميتواند داشته باشد؟ بنظر ميرسد اين زن، آن درخت، آن پرنده، موجودات زنده، در نهايت امر برايتان اهميتی بسيار آنی داشته باشند. شما زندگی را بين امر مقدس و غير مقدس، محترم و نامحترم تقسيم ميکنيد. اين تفکيک زمينهساز کدورت و خشونت ميگردد. به زعم شما يا همه چيز مقدسند و يا نيستند. يا همه آنچيزهايی که شما ميگوييد، کلمات شما، انديشههايتان، آوازهای مذهبیتان بسيار جدی و مهماند، يا آنها عاملی ميشوند تا ذهن انسان برای نوعی خاص از شادمانی و مسرت فريب بخورد. چيزی است که از توهمات نشأت گرفته و بنابراين فاقد مفاهيمی جدی هستند. اينجا چيز مقدسی در کار هست اما چيزی نيست که خودش را درون کلمات پنهان نمايد يا درون اين مجسمه جای گيرد و يا حتی در درون تصاويری که توسط انديشه در درون ذهن شکل ميگیرد.
او با نگاهی مبهوت و سردرگم مينگريست انگار همه اينها فراتر از آنچيزی بود که او انتظار ميکشيد؛ او صحبت را قطع کرده و گفت:" ما درباره آنچه که مقدس و يا نامقدس است صحبت نميکنيم. موضوع از اين قرار است که چرا شما نظم و تبعيت از آن را رد ميکنيد؟"
- ديسپلين و يا آنچه که در شکل عام خود از آن تداعی ميشود هماهنگنمودن خود با قوائد ناشی از روشی معين در عرصه سياسی، اجتماعی و يا مذهبی است. آيا همراه با اين هماهنگی و انطباق خود شکلی از تعارض و اجبار ميدان عمل پيدا نميکند؟ و آيا با اين کار برای خود بهايی بيشتر نسبت به واقعيت وجودی خود قائل نميشويم؟ در چنين همراه و هماهنگشدنی براحتی ميتوان مبارزهای مداوم و پايدار و يا يک بحران عميق را ديد؛ چيزی که عامل تخريب و نابودی ذهن ميگردد. بشر خودش را در راستای خواستههای يک عقيده و يا با آرزوی اجر اُخروی هماهنگ میکند. بشر با پذيرش ديسپلين در آرزوی کسب چيز ديگری است. برای رسيدن به چيزی، فرمانبر شده و خودش را قربانی ميکند و آن روش مربوطه _ خود حاکم و مسلط ميگردد. در اين مجموعه اثری از آرامش خاطر و آزادی نخواهد بود. ديسپلين به معنی آموختن است و آموختن بخودی خود نافی هر نوع تبعيت و مغاير با سلطهگزينی و يا سلطهپذيری است. ديدن همه اينها ربطی به بررسيها و تجزيه و تحليل کردنها ندارد. بصيرت نسبت به اين مفهوم که در بطن و محتوای ديسپلين چه چيزی نهفته است، خود نظم و ديسپلينی است که بطور مشخص همه چيز را در زمينه ساختار اين موضوع مورد غور و بررسی قرار داده تا به درک آن نائل آيد. و چنين حالتی از آموختن ربطی به جمعآوری اطلاعات ندارد، بلکه واردشدن به بطن قضيه آنهم بطور مستقيم و آنی است. اينرا ميتوان ديسپلين واقعی ناميد؛ چون تو ميآموزی و نه اينکه خودت را با چيزی تطبيق دهی. و برای اينکه بتوانی بياموزی، ميبايد آزاد باشی.
-" آيا مفهوم حرف شما اين است که انسان هر کاری دلش ميخواهد ميتواند انجام دهد؟ بعنوان مثال آيا شما ميتوانيد قدرت حکومتی را ناديده بگيرييد؟"
- مطلقاً اينطور نيست. کاملاً واضح هست که ميبايد قوانين دولتی و جامعه را رعايت نمود، يا آنچه را که يک مامور پليس از تو ميخواهد؛ تا زمانی که اين قانون بهرحال تغيير کند. طبیعی است انسان ميبايد در يک سمت جاده رانندگی کند نه اينکه امروز در سمت چپ و فردا و يا پس از گذشت فاصلهای در سمت راست خيابان يا مثلاً در وسط جاده براند؛ چون بهرحال در اينجا ماشينهای زیادی در آمد و رفت هستند. بنابراين ميبايد قوانين رانندگی را رعايت کرد. اگر بشر تنها آنچه را که خود جالب ميبيند انجام دهد _ که البته ما گاهی مخفيانه کارهايی انجام ميدهيم _ طبعاً در اينجا هرج و مرجی همهجانبه بروز خواهد کرد و البته ناگفته نماند که چنين چيزی به انحاء گوناگون اجرا ميگردد. دست اندرکاران کسب و کار، سياستمداران و بطور کلی تقريباً همه آدمها با ماسکی از يک قيافه حقبجانب و درستکارانه خواستههای مخفيانه خودشان را دنبال ميکنند و اين امر البته عامل بوجودآمدن تمامی اين هرج و مرجهای دنيای کنونی است. ما مايليم که اين مخفیکاريها را با پوششی از قوانين و محدوديتها پيش ببريم. چنین چیزی را نميتوان آزادی ناميد. در سراسر دنيای کنونی ميتوان مردمی را با کتب مقدس ديد؛ چه در جهان باصطلاح مدرن و يا جهانی که آنرا عقبمانده ميناميم. آنها گفتهها و برداشتها را به ذهن می سپارند، از آنها ملکهای ميسازند، بارها و بارها آنرا تکرار ميکنند، اما انسان درون قلب خود وحشی، حریص و خواهان کسب قدرت و تسلط ميباشد.
آيا اين کتب مقدس اساساً میتوانند کمترين مفهومی هم داشتهباشند؟ بهيچ وجه. اما آنچه که دقيقاً دارای مفهوم بوده و مشخصاً بچشم ميآيد، آزمندی بی ايان انسانها، خشونت مداومشان، تنفر و دشمنيهايشان ميباشد _ نه اين کتابها، معابد و مساجد و کليساها و از اين قبيل چيزها.
در جان پيرمرد ترسی بروز ميکند. او نيز طبعاً اميال خاص خودش را دارد، او نيز در آتش اشتياقهايش و پاسخ به تمايلاتش ميسوزد، و اين لباس چيزی نيست جز امکانی برای پوشاندن اين واقعيت.
- برای تمامی اين عذابهای رو به فزونی انسانها، ما کماکان وقت و نيروی خودمان را به روی اين سوال مقابلهگرانه متمرکز ميکنيم که بفهميم کداميک از اين کتب مقدس بيش از ديگری مقدس ميباشد و همين نيز نمودی است از نابالغ بودن و ناپخته گی عميق انسان.
- "با اين حساب تو سنتها را نيز نفی ميکنی...؟"
- حمل کردن گذشته با خود و در زمان حال، اعمال و نيازهای زمان حال را در مضمون و مفهومی از گذشته معنیکردن، نابودکننده زيبايی و سرزندگی حيات در زمان حال است. زير فشار چنين اعمالی است که کمر انسانها در سراسر دنيا خم شده، حال چه در بالاترين جايگاه در جهان قرار داشته باشند و يا در يک ده کورهای بسيار دور افتاده. سنتها هيچ چيز مقدسی ندارند، حال چه بسيار کهن باشند و يا خيلی هم مدرن. اين مغز انسان است که ياد و خاطرهای از ديروز يا سنتی را با خود حمل کرده و نميگذارد که آنها فراموش گردند؛ برای اينکه قادر نيست که يک چيز تازه را در برابر ديدگان خود تحمل نمايد. سنت برايمان نمود امنيت شده و دقيقاً زمانيکه بشر خودش را امن احساس ميکند، همان زمان سقوط ميکند. انسان ميبايست اين سفر را بدون احساسی از فشار، امری خودبخودی، بدون هرگونه تحريک و هيجانات کاذب، بدون اينکه تقدسی را در نظر گيرد، و يا نشانهای را و يا اينکه خود را با قهرمان معينی چه در عرصه اجتماعی، دينی و غيره همساز گرداند _ اين راه را ميبايست به تنهايی و همراه با زيبايی و عشق پيش برد.
- " ما تارکين دنيا که هميشه تنها زندگی ميکنيم، آيا اينطور نيست؟"
مرد صحبت خودش را با اين سوال پيش ميبرد:" من از دنيا فاصله گرفتهام و ره درويشی گزيده و تمامی امور دنيوی را پس زدهام."
- شما تنها نيستيد چون اين اعتقاد همراه شماست _ درست همچون اعتقادی که بشر نسبت به ازدواج دارد. و اگر مجاز باشيم در این زمینه بطور مشخص صحبت کنم: شما تنها نيستيد، برای اينکه شما " هندو " هستيد، درست همان حالتی که اگر حتی بوديست و يا مسلم يا مسيحی و يا حتی اگر کمونيست ميبوديد نيز نميتوانستيد تنها قلمداد شويد. شما در وابستگی قرار داريد. چگونه يک فرد ميتواند تنها قلمداد شود، آنهم زمانی که در وابستگی و پيوند با ايدهای قرار دارد؟ آنهم زمانيکه او خودش را در فرم و حالت يک ايدهای محدود مينمايد، حالت و فرمی که رفتارها و اعمال و مناسک معين خودش را طلب ميکند؟
- اين کلمه " تنها " ميبايد تداعی مفهومی تأثیرناپذیر باشد، خالص، آزاد، نمودی از يک تماميت و کليت باشد نه اينکه به اجزاء مختلف تکه تکه شود. وقتی تنها هستيد، ميتوانيد در اين دنيا زندگی کنيد، هرچند بهرحال موجودی غیرعادی قلمداد میشوید. البته فقط در تنهابودن است که يک عمل کامل و يک همبودی عميق موجوديت مييابد؛ چون عشق همواره نمود يک موجوديت کامل ميباشد.
نوشته شده در ساعت: 10:14 am توسط:
فرا - مرزی